رفتن به بالا
  • پنجشنبه - 9 بهمن 1393 - 09:05
  • کد خبر : ۱۴۳۳۴
  • مشاهده :8 بازدید
  •   
  • Print Friendly
deffult

از تجمع تا نئواغتشاش گران تجمعات

شب قبل : چند ساعتی تا نماز صبح مانده است. حدود ساعت 12:00 است و بچه ها دیگر تمام کارها را تقریبا انجام داده اند.هرکسی برای خود کاری تعریف کرده و انجام می دهد. یکی پلاکاردها را می نویسد و دیگری برای فردا فکری می کند.دبیر جنبش هم عین منشی بعضی ادارات همینطور به تماس ها پاسخ می دهد. تماس هایی ...
جنبش عدالتخواه دانشجویی: 

شب قبل :

چند ساعتی تا نماز صبح مانده است. حدود ساعت 12:00 است و بچه ها دیگر تمام کارها را تقریبا انجام داده اند.هرکسی برای خود کاری تعریف کرده و انجام می دهد. یکی پلاکاردها را می نویسد و دیگری برای فردا فکری می کند.دبیر جنبش هم عین منشی بعضی ادارات همینطور به تماس ها پاسخ می دهد. تماس هایی که گاه و بیگاه پشت سر هم گرفته می شوند. از تماس حمایت از برنامه فردا تا تماس تهدید و تحدید دوستان مختلف که دیگر دبیر را به مرز گوش درد رسانده اند.

فکر همه چیز را کرده ایم. سیستم صوت برای فردا، پلاکاردها و متن ها و حتی سخنرانان برنامه فردا که چه کسانی باشند.قرار و مدارها را گذاشته ایم. حتی از گروه های محیط زیست هم خواستیم شرکت کنند و آنها قول دادند که شرکت کنند.

رو به اعتراض:

نزدیک ساعت 9:00 است که با وجود امتحان فردا سعی می کنم در اعتراض شرکت کنم. امتحانات سرعت گیری برای حضور در فعالیت های دانشجویی شده است. از چهارراه کالج با یکی از دوستان تاکسی خطی سوار می شوم و به سمت خیابان بهشت می روم.

همان اول خیابان پیاده می شوم. چند صد متری می روم تا به مقابل شورای شهر می رسم.کمی دیر رسیده ام اما خوشبختانه چیزی از دست نداده ام چون بچه ها هستند و پلاکاردها را گرفته اند. از دور بچه ها را با پلاکاردها رو به جمعیت در حال گذر می بینم. ” خفه شدیم!!! نفس کش!!!”  ”  400000000000 در دست شهردار تهران” و خیلی از نوشته های دیگر که دست بچه هاست. یک نفر وسط ماشین ها کاغذ5A پخش می کند.کیفی را هم ضربه دری روی دوشش انداخته است. جلوتر که می رو م قیافه اش آشناست. تا اینکه متوجه شدم دکتر سعید زیباکلام است. مرد بزرگی است. وقتی با او راجع به این اولویت صحبت کردیم قبول کرد در تجمعات باشد. اگر هر دکتر دیگری بود حتما به عنوان سخنران می آمد ولی او پخش کاغذ ها را به عهده گرفته بود. از دکتر خجالت میکشم. سمت پلاکاردها می روم و از میان همه جمله مقام معظم رهبری را بر می دارم.” حقیقتا تهران معماری وحشی ِ مضطرب ِ بی نظمی دارد”.همینطور پلاکارد را در دست و رو به جمعیت ماشین در حال حرکت به سمت خیابان می گیرم. قیافه های روبرو کمی برایم آشناست. مردمی عادی که سال هاست قطع درختان راه ورودی شش هایشان را سد کرده است.

در حال اعتراض :

کم کم مردم هم جمع می شوند. بچه ها کار خودشان را انجام می دهند. بااعضای شورای مرکزی در یک خط می ایستیم. چرق پرق عکاس ها هم برای خودش داستانی شده است. رسانه های مختلف آماده اند. عکاس ها امان دوربین هایشان را بریده اند. شب قبل رسانه های مختلف را مطلع کردیم اما به جز چند تایی بقیه شاید در سیاست هایشان جایی برای کار فرا حزبی نمی بینند یا مصلحت رسانه های خود را در این موضوع ندیده اند.فرقی ندارد چپ یا راست باشند. راستی ها اسم دکتر قالیباف را دیده اند و رسانه های چپی ترس از حاشیه و دردسر های بعدی.فرقی نمی کند چون هر دو دچار بیماری فقر استقلال شده اند. استقلال از اندیشه ی استقلال از حزبی نگاری و قلم فرسایی سیاسی روز.

به هر حال اعتراضات به صورت ارام ادامه دارد. نیر.ی انتظامی مثل همیشه مردانه و بزرگوارانه در حال تامین امنیت است.مردان خوب و بزرگواری هستند. همیشه برایشان دعا می کنیم که چه خوب امنیت را در اعتراضات حفظ می کنند. چرایش را در ادامه می گویم کمی باید صبر کنید. همین حوالی ساعت 10:30 است که شاهد چهره های جدید هستیم. چهره هایی با ظاهر حزب الهی و موجه امده اند.

تشنج 

از همان دیشب عده ای در تماس هایشان می گفتند که مواظب باشید تشنجی نشود و سنگی پرتاب نشود. به همه توضیح دادیم که ما جزوی از این نظام هستیم. اگر حرفی می زنیم برای این نظام است و رشد آن. جلوی فساد را باید گرفت و از این حرف ها .

اگر ریش و صورت شفاف و عینک و یک شلوار پارچه ای و کمربند مرتب و پیراهن چهارخانه را فصل مشترک و جزء لاینفک ظاهر حزب اللهی بدانیم و پالتو که اخیرا مد شده است ظاهر های موجهی دارند. کمی جلوتر که می آیند بچه ها را کنار می کشند و شروع به حرف زدن می کنند. یکی از آنها که به ظاهر موجه تر است می گوید دانشجوی برق است و رهگذر است و سئوال دارد. دبیر اسبق جنبش او را کنار می کشد و با او صحبت می کند.به او می گوید اگر رهگذر هستی ،فعلا تجمع است قرار می گذاریم و در دفتر جنبش با هم صحبت می کنیم. اما او راضی نمی شود. بعد از نیم ساعتی که با هم و دور از جمعیت صحبت می کنند دو سه نفر دیگر هم اضافه می شوند. انها هم ظاهر موجهی دارند. کم کم با وجود آنها تشنج بالا می گیرد.

کوتاه نمی اید. می گوید می خواهم از تریبون شما صحبت کنم و جواب شبهات را بدهم.می گویم تو که رهگذری و دانشجوی برق از مدیریت شهری چه می دانی؟ کوتاه نمی آید. حسین شهبازی بالای یکی از گلدون های روبروی شورای شهر می ایستد. اما متاسفانه مشکلی برای بلندگو پیش آمده و صوت می کشد. حسین بدون بلند گو حرف میزند و از اهداف این تجمع می گوید.” ما جمع شده ایم تا به سیستم مدیریتی شورای شهر و شهرداری ها اعتراض کنیم ” . صدای معترض دانشجوی به ظاهر رهگذر بلند می شود. با حمایت چند نفری که ظاهرا با او آمده اند شروع به سر و صدا میکند و بالای گلدان و کنار حسین می ایستد ، داد می زند؛ گلویش را پاره میکند و می گوید حرف دارد. سرخ شده و داد می زند. ظاهرا حرفی برای گفتن ندارد و یقین پیدا می کنیم که کارویژه ای برای او تعریف شده است.” به هم ریختن تجمع”.

شخصی با داد و فریاد او را پایین می کشد اما دست بردار نیست. داد می زند و می خواهد روشنگری کند.” تپه های عباس آباد گفته های مقام معظم رهبری است” دانشجوی به ظاهر رهگذر می گوید.

یکی از میان جمع می پرسد” اطلس پلازا برای کیست؟ رهبری؟؟!!!”

اسم چند هتل را می آورد و از دانشجوی به ظاهر رهگذر ( که او را به خاطر اسم طولانی از این به بعد معلوم الحال می نامیم) می پرسد اگر گفته ی رهبری است که حفظ آنها را امر فرموده اند نه ساخت و ساز برج های نامعلوم ..

معلوم الحال رهگذر که دیگر کم آورده کاری ندارد جز سرو صدای اضافی و هوار کشیدن و برچسپ زدن.

دکتر کاشانی با توجه به مشکل صوتی دستگاه ،  بالا می رود و با صدای خودش صحبت می کند. از بلندگو دیگر قطع امید کرده ایم. نمی دانم چرا صدایش در نمی آید. در چند تجمع قبلی خوب کار می کرد. اما یکدفعه این جا و اینطور خراب شدن محال بود. دکتر می گوید ” کرباسچی با تراکم فروشی به این شهر خیانت کرد و قالباف هم با ادامه دادن راهش همینطور” ” چرا شهردار باید بودجه 11000میلیاردی را به شورای شهر بدهد” باز هم چند نفری با رهگدر معلوم الحال بودند اجازه حرف زدن به دکتر را نمی دهند و وسط حرف های او می پرند. کنار رهگذر معلوم الحال ایستاده ام. گوشیش را بر میدارد و متنی را از گوشیش میخواند و همینطور صفحه گوشی را باز نگه میدارد. ظاهرا تغذیه  داد و هوارش را  برایش پیامک  کرده اند. صحبت های دکتر رو به اتمام است. تقریبا موقع نماز رسیده است. یکی داد میزند موقع نماز است. زنی از میان جمعیت داد می زند” تخریب باغات هم موقع نماز بود”

با چشم پسرکی را که کلاه پشمی دارد و چون طوطی وقت نماز را یاداورری می کرد را دنبال می کنم. از خیابان میگذرد و از درب کتابخانه ی ملی وارد پارک می شود و چند متری را پشت نرده ها میرود تا به شخصی که کلاه “پیتری ” سفید و سیاه گذاشته می رسد. جالب است دو سه تای دیگری هم که گلویشان را پاره می کردند جز همان معلوم الحال و پسرک 1 و 2 که در عکس های زیر می بینید می ایستند.

معلوم الحال رهگذر کوتاه نمی آید و یک ساعت است که ایستاده. بعد از دکتر کاشانی شروع به داد و هوار میکند و سریع بالا می رود. یکی از میان جمع بالا می رود و می گوید تجمع تمام شده و از این به بعد مسئولیت بقیه موارد با این معلوم الحال رهگذر است.یکی معلوم الحال را هل می دهد که پایین بیاید اما ظاهرا پاهایش مثل گلویش زیادی کار میکند. دو نفری که با او بودند شروع به درگیری میکنند. بچه ها را سوا می کنم و تذکر می دهم که اینها برای درگیری آمده اند.اینجا بود که ارادت من به نیروی انتظامی در امنیت بیشتر شد.سرگردی به پسرک تذکر می دهد که پایین بیاید. ظاهرا جناب سرگرد هم می داند که ریشه های داد و هوار کجاست.پسرک پایین می آید.

یکی از بچه ها برای اختتامیه تجمع بالا می رود و میگوید ” خمینی شاهد باش ما اعتراض کردیم” ” برادران و حضار و دوستان عزیز مشکل ما نه قالیباف است و نه چمران و نه شخص دیگری مشکل ما بودجه ی غیر نقدی شهرداری هاست که فساد آور است.” “مشکل ما در قطع درخت هاست”

با دست به او می گوییم وقت نماز است تمامش کن. او هم تمامش می کند .

پایان تجمع :

معلوم الحال که حالا در حال رفتن است همانطور داد و هوار می زند و یکی از خود آنها او را میشکد  و او کوتاه نمی آید و داد میزند.با چشم دنبالش میکنم. وهههه چه جالب شد. او هم به جمع پالتوپوشگان میرود و با هم صحبت می کنند. درست است انتهای تجمع است اما الان یقین کردم که با نوعی ویژه و نسل جدید از حزب اللهی نماها روبرو شده ام. کسانی که برای شخص گلو پاره می کنند و پالتو در می آورند و هوار می کشند و آرمان های امام را به سیخی از سهم حزبیشان هم نمی خرند. شاید او هم همچون خیلی ها بازی داده ی ، داده های بی خودی است که اولویت های انقلاب و اولویت های انقلابی بودن را در چپ و راست خلاصه می بینند. حسرت می خورم و نگاهی به بچه ها میکنم و از انها می خواهم برای رفتن به دفتر جنبش راهی بیندیشند مخصوصا که کمی هم خسته بدنی شدیم و شارژ روحی.چرا که با دیدن بعضی ها باید از خدا به خاطر آزادگی و حریتی که عطا فرمود ، تشکر کنیم.” از دست و زبان که برآید / کز عهده ی شکرش به در آید.”

انتهای پیام /

لینک کوتاه این مطلب: http://edalatkhahi.ir/?p=14334

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه


Comments are closed.