رفتن به بالا
  • سه شنبه - 13 بهمن 1394 - 22:03
  • کد خبر : ۱۶۲۷۷
  • مشاهده :  161 بازدید
  • چاپ خبر : می‌خواستند زهر چشم سفارت عربستان را از ما بگیرند

می‌خواستند زهر چشم سفارت عربستان را از ما بگیرند

یک دستم به چادرم بود و همچنان با دیگر دوستانم سدی که ساخته شده بود را نمیگذاشتیم بشکند، آمده بودیم که نگذاریم نفت مان به تاراج رود!! زهر چشم سفارت عربستان را میخواستند از ما بگیرند.

به گزارش عدالتخواهی، اخبار مقاومت چهل دختر دانشجوی عدالتخواه در محاصره یگان‌های ویژه نیرو انتظامی (که به دستور دولت برخوردی شدیدی با دانشجویان داشتند) در روز شنبه دهم بهمن ۹۴ در تجمع اعتراضی مقابل وزارت نفت، بازتاب گسترده‌ای داشت. در ادامهحاشیه‌نگاری خانم صادقي، دبير تشکل عدالتخواه دانشگاه حکيم سبزواری آمده است:

می خواستند زهر چشم سفارت عربستان را از ما بگیرند

 

ساعت 10 صبح روز شنبه 10 بهمن بود قرار بود جمع شویم و حرفمان را بزنیم!  یک اعتراض مسالمت آمیز.

دلم میسوخت ipc مرا یاد امتیازهای ترکمنچای و دارسی می انداخت!  وقتی که به سمت خیابان طالقانی گام هایم را برمیداشتم، شعفی در قلبم موج میزد و میدانستم که کارم. میتواند در حفظ منافع ملی کشورم تاثیرگذار باشد.

آقایان جلو میرفتند و ما عقب تر بودیم، هنوز به محل مورد نظر نرسیده بودیم که دیدیم آقایان همه میدوند به عقب و نیروهای امنیتی به دنبالشان… .

آنجا بود که همه به عقب برگشتیم و  می دویدیم … زمین خوردم… جا خورده بودم از چنین برخوردی… فکرش را نمی کردیم که اینقدر منتظر ما باشند و به جای شنیدن حرف های مان اینگونه به استقبال نقدهای مان بیایند!

دوستانم مرا بلند کردند و به دویدن ادامه دادیم..

در پی این دویدن ها بود که ما متفرق شدیم

تعدادی از خواهران بودیم که در خیابان حافظ، فرعی سمیه پیچیدیم و برخی از دوستانم و آقایان به دویدن ادامه داده بودند..

تعداد مان حدود 30 نفری میشد که سر خیابان سمیه متوقف شدیم. با موتور ها به سمت ما حرکت میکردند و میخواستند که ما متفرق شویم و این حرکت را خاتمه دهیم. با باتوم و موتور به سمت مان حرکت میکردند، 3، 4 نفر بودیم که جلوی موتور ها ایستادیم و یکی از دوستانم باتوم ها را با دستانمان گرفته بودیم و یکی از دوستان زیرکانه سویچ موتورها را در آورد.  با باتوم ما را به عقب هل میدادند، یک دستم به چادرم بود و همچنان با دیگر دوستانم سدی که ساخته شده بود را نمیگذاشتیم بشکند، آمده بودیم که نگذاریم نفت مان به تاراج رود!!  زهر چشم سفارت عربستان را میخواستند از ما بگیرند. یکی از خواهران میگفت اینها دختران مردم هستند. نیروها مدام مارا تهدید به بردن میکردند. شعارهای ما شروع شده بود. مردم همه جمع شده بودند و نگاه های معنی دار. پلیس ماشین ها را رد میکرد و به ما اجازه وارد شدن در خیابان را نمیدادند، دست نوشته هایی که داشتیم را همگی همان اول پاره کردند، پس از دقایقی استقامت درحالیکه درگوشه ای از پیاده رو محصور شده بودیم،  رو به سوی مردم در خیابان حرف هایمان را فریاد میزدیم و دوست داشتیم واقعیت را مردم بدانند! دولت چه چیز محرمانه ای میتواند داشته باشد باشد که از منتشر کردن متن قرار داد جدید نفتی اباء داشتند؟ چرا دولت مردم را از خود نمیداند که اگر میدانست بی شک برای مردم شفاف میکرد و آنها را نامحرم نمیپنداشت!

 

با رهگذرانی که مبهوت کار ما شده بودند و فیلم میگرفتند نیز برخورد میشد، میخواستند فریاد ما را خفه کنند، خبر به ما رسید که برادران مان را بطور وحشتناک مورد ضرب و شتم قرار داده و دستگیر کرده اند. همچنان گوشه پیاده رو به شعار ها ادامه میدادیم و بغضی که حال گلویم را بدکرده بود و دلی که گرفته بود!

ipc ipc خیانت خیانت

قرارداد ipc ملغی باید گردد

.

.

.

دور و برمان پر از نیروهای امنیتی بود. حرف هایی که زده میشد بخاطر انقلاب و دوست داشتن کشور و منافع کشور بود.

جز صدا که خاموش نشدنی بود نگاه ها هم همراهی میکرد ما را .نگاه مردم از ماشین ها و آن طرف خیابان و نگاه کارمندان ( وزارت نفت) که کنار پنجره اتاق هایشان بودند و ما را نگاه میکردند…

و نگاه خدا…

و بی شک نگاه کسانی که برای این مملکت خون دل خوردند و آنهایی که خون دادند …

من هم میدیدم… خفه کردن صداها را

به زمین خوردن دوستانم را

و افتادن چادر از سر خواهرم را

صدا ها درخیابان سمیه تهران خلط شده بود از صدای شلیک با تفنگ مصنوعی برای ایجاد ترس تا صدای موتورها و بحث ها بین دوستانم و نیروها و اتهاماتی که خوردیم و آه دوستانم.

همگی دست به دست هم دادیم و کنار خیابان آمدیم، مانع ما می شدند… بالاخره ما

دست در دست هم داده بودیم و کنار خیابان حرف های مان را به مردم عزیزمان میگفتیم…

اگر مسوولین نمی خواهند صدای ما را بشنوند و سعی میکنند صدا ها را خفه کنند چرا مردم حقیقت را ندادند؟!

وقتی مسوولین شفاف و رو راست نیستند با مردم، چرا ما نگوییم؟!

آمده بودیم صدای حقیقتی باشیم… دلسوزانه و مخلصانه…

برادران مان را گرفته بودند، و استقامت ما ادامه داشت با اینکه ون‌ها را جلوی ما پارک شده بود تا کمتر در نگاه های مردم جلب شویم.

اما صدایی که حقیقت را میگوید ساکت شدنی نیست…

دوست دیگری را میدیدم که بخاطر گرفته شدن تلفن همراهش چطور در خیابان میدود و آشفتگی حالش …

باز این سوال در مغزم جیغ میزد که مگر چه کرده ایم؟!!

 

جای بس تاسف هست که بجای شنیدن حرف دانشجویانی که دلسوز انقلابند اینگونه سرکوب کنند..

یکی از خواهران با جدیت و قاطعیت حرف پایانی را زد و بعد از حدود یک ساعت از حضور و مقاومت تصمیم به بازگشت گرفتیم.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه