رفتن به بالا
  • پنجشنبه - 4 شهریور 1395 - 08:05
  • کد خبر : ۲۵۴۷۶
  • مشاهده :  127 بازدید
  • چاپ خبر : برای جنبش عدالتخواه نباید بگوییم نشست؛ باید گفت قیام! که ما برای قعود نیامده ایم؛ برای قیام آمده ایم!
حاشیه نویسی جالب یکی از دانشجویان شرکت کننده در نشست مهندس جلال فرد

برای جنبش عدالتخواه نباید بگوییم نشست؛ باید گفت قیام! که ما برای قعود نیامده ایم؛ برای قیام آمده ایم!

  لُبّ مطالبه! جنبش عدالتخواه دانشجویی… چه اسم پر طمطراقی! همین اسم احتمالا سر قضایای طلبه ی سیرجانی به گوشم خورده باشد. آن قضایا شاید اولین مواجهه ی من بود با نوعی بی عدالتی که دیگر از سر اشتباه و غفلت و بی تدبیری مسئولان نبود؛ دقیقا ضدیت جریانی و شبکه ای با خود مفهوم […]

 

لُبّ مطالبه!

جنبش عدالتخواه دانشجوییچه اسم پر طمطراقی! همین اسم احتمالا سر قضایای طلبه ی سیرجانی به گوشم خورده باشد. آن قضایا شاید اولین مواجهه ی من بود با نوعی بی عدالتی که دیگر از سر اشتباه و غفلت و بی تدبیری مسئولان نبود؛ دقیقا ضدیت جریانی و شبکه ای با خود مفهوم عدالت را نشان می داد؛ آن قدر پر نفوذ که نه فقط در نهاد هایی که مستقیما به زمین خواری ها مربوطند که حتی در قوه ی قضائیه هم ظاهرا بود یا حداقل بر آن موثر بود. تعبیر “بچه های عدالتخواه” را بعد ها در دانشگاه زیاد شنیدم؛ بار اول از کسی که تاکید داشت بر خودجوش بودن و نداشتن تشکیلات خاص. من که قالبی به جز تشکل برای فعالیت دانشجویی نمی شناختم ، نمی توانستم جنبش را هضم کنم … حالا که آمده ام  ، قصد کرده اند مهارت های تشکیلاتی را افزایش دهند. چندان به مذاق من خوش نمی آید؛ شاید به خاطر تصویر اولیه ای که از “جنبش” در ذهنم شکل گرفته است.

یک بار دیگر، با مردمک هایی که چند برابر بزرگتر شده بودند، خیره شدم به دوستی که می گفت بچه های عدالتخواه مانعند! و تندروی می کنند… ؛ نپرسیدم مانع چه چیز و تندروی در چه چیز. حتی نپرسیدم بچه های عدالتخواه دقیقا چه کسانی هستند؟ آن موقع فقط فهمیدم متاسفانه مخالفت های بسیار جدی در درون با جنبش وجود دارد. بعد ها که مدل های مختلف این نوع مخالفت ها را تجربه کردم فهمیدم تقریبا همگی را باید به این آیه ارجاع داد:

وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلاْ ِنْسانِ عَدُوّاً مُبِیناً

با تاکید بسیار بر شیطانی که در حال نزغ (ایجاد فتنه و فساد) بین ماست.

مدتی پیش از این با دوستی درباره ی پیگیری موضوعی در سطح شهرستان صحبت می کردیم. نهایتا به این نتیجه رسیدیم که این موضوع را نمی توان به طور شخصی و با روش های موجود برای پیگیری شخصی یک موضوع جلو برد. در عین حال به شدت دارای اولویت است و حرکت جمعی با دوستانی که مشغول کار های دیگرند نه مقدور است ؛ نه باز داشتنشان از کاری و مشغول داشتنشان به کاری دیگر لازم است… رفیق شفیق، ارجاعم داد به فلانی که ارتباط وثیقی با جنبش داشت. تماس گرفتم و حرف زدیم و به این نتیجه رسیدم که رفیق شفیق پر بیراه هم نگفته است. اما آن موقع به دلیل موجهی امکان شروع نبود.

گذشت تا رابط وثیق با من برای شرکت در نشست تماس گرفت. همان وقتی که تماسش را دیدم حدس زدم که برای نشست باشد! با آن که نه می دانستم نشستی هم دارند و نه هنوز به طور دقیق با جنبش آشنا بودم. تازه نه تنها حدس می زدم برای نشست تماس گرفته که می خواستم بگویم برای جنبش عدالتخواه نباید بگوییم نشست؛ باید گفت قیام! که ما برای قعود نیامده ایم؛ برای قیام آمده ایم …

بعد تماس ایشان، شروع کردم به مذاکرات داخلی و خارجی! و انواع چانه زنی ها و استدلال ها و نهایتا فهمیدم هیچ کس نمی تواند بیاید؛ حتی خودم! ولی آمدم …! احتمالا با نوعی از دوپینگ در مسئله ی “توان” که این سال ها دیگر در آن حرفه ای شده ام. بعد تر هم در خود نشست، استاد حسن رحیم پور ازغدی در باب استدلال “مقدور نبودن تحقق آرمان ها” که توسط بعضی در این سال ها بسیار پررنگ شده است، حرف هایی می زنند از جنس همین ثابت نبودن توان و قدرت. در ساحت کلان، خود پدیده ی انقلاب را و در ساحت خرد تر، اروند خروشان و بچه های غواص در عملیات والفجر 8 را مثال می زنند که البته نوع دوپینگ من به هیچ کدام ربط مشخصی ندارد!

 

صبح شنبه 23 مرداد 1395

تهران که می رسم، خسته از 15 ساعت یکجا نشینی تقریبا مداوم و دیدن اجباری فیلم بسیار فاخر و حرفه ای! “در مدت معلوم” از اتوبوس پیاده می شوم. دقیقا در ورودی ایستگاه مترو. آن قدر نزدیکیم به ورودی که برای خواندن تابلو باید گردنم را چندین درجه بچرخانم و می چرخانم؛ حوصله نمی کنم همه اش را بخوانم… این فکر که من این قدر ها هم خوش شانس نیستم و فکر نکردن روی همان چه که از تابلو خوانده ام، باعث می شود بروم 5 قدم جلوتر و از ماموری بپرسم که: ببخشید ایستگاه مترو کجاست؟ تا تابلوی به آن بزرگی را نشانم بدهد و احتمالا بخندد به دکتری که آخرین بار سلامت چشم مرا تایید کرده است! درس دوم را گرفته ام؛ در موضوعات عدالتخواهانه هم اگر به مطلبی خیلی نزدیک شدم باید یادم باشد هر از گاهی برگردم و کلیت موضوع و نگاه کلان را از دست ندهم. قبل از آن که ماموری مجبور شود سوال ناشی از نزدیک بینی مرا جواب دهد. چه بسا معذور هم باشد!

یک ساعت و نیم بعد نشسته ام در “نشست”. جلیلی می آید؛ وحید جلیلی. قبل تر به مناسبت کلاس های مجازی موسسه ی طلوع حق و فایل های صوتی، ایشان را شناخته ام. از آن چه که فکر می کنم آرام تر حرف می زند. بسیار آرام تر… انگار نه انگار دارد انقلابی ترین حرف های ممکن را می زند. یک جا حاشیه می زند که: شما دانشجویید؛درسته درس نمی خونید همه ش دنبال کار های جانبی فرهنگی هستید؛ و می خندیم. طی این سال ها معتقد شده ام که برخی دانشگاه ها یا دانشکده ها به طور عمدی برنامه هایشان را به نحوی می چینند که دانشجو فرصت فعالیت فرهنگی و سیاسی پیدا نکند. از طرف دیگر، اساتید گرانقدرشان _ و البته متخصص همه چیزشان_خود ، انواع خوراک های سیاسی و فرهنگی را در حلق دانشجو فرو می کنند. پیشنهاد بیش از حد منطقی رهبر انقلاب درباره ی طرز برخورد با چنین اساتیدی هم حتی برای خود ما قابل باور نیست؛ چه رسد به دیگران. مگر می شود به این اساتید که دیکتاتوری کلاسی جزئی از مشی اصلیشان است، بگوییم بگذارید استاد دیگری سر همان کلاس جواب شما را بدهد؟! البته که نتیجه ی سطح باور محدود، توان محدود تر و وضعیت فعلی است!

جمله ی دین افیون توده هاست را زیاد شنیده بودم. اما نمی دانستم چنین تعبیری دارد: دین را یک عده سرمایه دار ساخته اند تا مردم وضعیت ظلم فعلی را به عنوان تقدیر خدا بپذیرند و مقابل ظالم نایستند تا در جهانی پس از مرگ خدا به خاطر سکوت در برابر ظلم و تحمل وضع موجود به ایشان پاداش دهد. این نظر مارکسیست های قبل از انقلاب بود؛ حالا دیگر خیلی هم عجیب نیست که عده ای تقریبا زیاد در آن موقع جذب شعار های مارکسیستی شده بوده اند.

جلیلی به این تعبیر جوابی می دهد که برایم بسیار تازه و شیرین است. مفهوم ظلم و ظالم ترین در قرآن بار ها با دروغ بستن به خدا پیوند خورده است. یعنی درباره ی خدا چیزی بگویی که دقیقا مخالف آن صادق است. بعد آیه چهل و هفت سوره ی یاسین را مطرح می کند. این دو را با هم جمع می کند. نتیجه این می شود که مصداق ظالم ترین مردم می توانند همین هایی باشند که با شعار ها و ظاهر دینی می خواهند مردم را از قیام مقابل مستکبران بازدارند. پس شبهه ی مارکسیست ها درباره ی دین اسلام نمی تواند مطرح باشد. اسلام آمریکایی هم در این تعریف مصداق همان دروغ بستن به خدا و پیغمبر است.

جلیلی محور عقلانیت انقلاب را حتی بیش از محور عدالت در خطر می داند. معتقد است کار جدی در عرصه ی عقلانیت اتفاق نیفتاده است. بعد با شواهد مختلف، عقل عملی و نظری امام خمینی را اثبات می کند. تقابل جریان غربزده با عقلانیت را بسیار جدی تر از تقابل ایشان با معنویت و شرع و اخلاق می داند و یادآوری می کند که ما کمتر به آن توجه کرده ایم و کمتر از این منظر غربزده ها را نقد کرده ایم. این یک خلا است. یاد جمعه ی مبارکی می افتم که امام جمعه ی محترم شهر ما در خطبه ی اول با شواهد امروزی مانند پرستش دموکراسی به ضعیف بودن عقلانیت در جامعه پرداختند و من آن روز فقط بالی می خواستم برای پرواز!

شاید هیچ وقت نمی توانستم اختلال شیطان بزرگ در دستگاه محاسباتی حاکمان جهان اسلام را ارتباط دهم به آیاتی که ما را از محاسبات غلط باز می دارند. مفهومی که جلیلی به خوبی از پس تشریحش برآمد. توصیه کرد که یکی از وظایف مهم جنبش دانشجویی دفاع از عقلانیت مقابل خودباختگی است که وقتی کسی خودباخته شد عقلش می پرد! … هشدار هم می دهد که  مهم ترین ابزار دفاعی به کارگرفتن عقل است؛ نه فقط شعار دادن و مثال واقعی این جریان را شهدای هسته ای می داند.

جلیلی از جریان ارتجاعی می گوید که قصد کرده است همه چیز را به قبل از انقلاب برگرداند. آخر جلسه  می پرسم بازگشت به قبل در چه ابعادی است؟ فقط بعد فرهنگی است یا شکل و قالب هم برمی گردد؟ که ایشان معتقدند بیشتر بعد فرهنگی است. سوال را با توجه به جریان مجازی اخیر می پرسم که پهلوی و شاه را علم کرده است. آیا واقعا هدف این ها برگشتن دوران شاهنشاهی است؟ بعدتر به این نتیجه می رسم که گاهی در تخریب افراد، واژه ها و ادبیات در اثر تکرار، بی محتوا و بی اثر می شوند. آن وقت نیاز است که ادبیات و لحن و محتوایی دیگر تولید شود. خب، احتمالا حضرات پهلوی دوست دیده اند که دیگر ادبیات رژیم و رهبر مرتجع و … به تنهایی جوابگوی افکار عمومی نیست؛ از طرف دیگر به دلیل سلطه ی دوستانشان بر جریان اطلاعات حتما می دانند که ما چقدر تاریخ پهلوی می خوانیم و می دانیم. (نمی خوانیم و نمی دانیم!) پس می توانند پهلوی را علم کنند و جواب هم بگیرند. هدف اصلی در مطرح کردن پهلوی آن است که همه را مطمئن کنند جمهوری اسلامی حتی از پهلوی هم ناکارآمد تر است. یعنی همان طور که در یک موضوع خرد به ما فهماندند که اشتباه کردیم بدون اجازه ی غرب پیشرفت علمی داشتیم، در موضوع کلان انقلاب هم می خواهند همان مطلب را بفهمانند. پس نفی انقلاب از اثبات پهلوی بسیار مهم تر است و در این میان ضربه خوردن پهلوی مطلقا هیچ اهمیتی ندارد. قطعا مقابله با جمهوری اسلامی ای که از پهلوی هم بدتر است راحت تر است از جمهوری اسلامی که فقط مثلا از نظر تکنولوژیک سال ها از غرب عقب تر باشد. در چنین حکومتی هم گفتمان “ما می توانیم” و حضور منطقه ای و نفوذ راهبردی مضحک می نماید. پس با همین مقایسه می توان همه ی رشته ها را پنبه کرد. البته شاید در گوشه های ذهن گردانندگان اصلی این حرکات یک شاه مدرنیزه کت شلواری هم بگنجد…

جلیلی خوب حرف زد. معنای خوب لزوما “درست” نیست. گرچه تا الان اشتباه واضحی در حرف های ایشان نیافته ام. خوب حرف زدن یعنی همین برقرار کردن روابط منطقی  و منظم میان داده های موجود. نقد هم در این شرایط معنادار و آسان می شود. شمرده حرف زدن در عصر سرعت، فرصتی است برای فکر کردن روی گفته ها و مزمزه کردن شنیده ها و چشیدن یک طعم خوب… خیلی خوب. هرچند ما به واسطه ی استفاده های نامحدود از شبکه های اجتماعی عادت کرده باشیم به سرعت هایی که گاهی منطقی هم نیستند.

 

عصر شنبه

عصر دبیر اسبق جنبش(مرتضی فیروز آبادی) حرف می زند. حاشیه اش مثلا می شود این که ایشان اساسا قصد سخن رانی نداشتند. لحن و تن صدای یکنواخت ایشان یک پیام به آدم مخابره می کرد در این مایه ها که: ببین اینا واقعیته. منم هیچ اصراری ندارم شما بپذیرید. خواستید بپذیرید. نخواستید هم نپذیرید. وظیفه م بود بگم… به خاطر همین پیام نه چندان خوشایند، خیلی دلم می خواهد بگویم سخنرانی خوبی نبود. اما محتوای حرف ها آن قدر تازگی داشت که از این یکنواختی بگذرم، به راحتی حتی.

سه تا عامل اصلی برای بقای انقلاب می شمارد. اولی بقای مبنای تئوریک آن انقلاب است. وقتی درباره ی اعتقاد نسل های بعد به آرمان های انقلاب حرف می زند نگران می شوم. شاید مثال عددی که می زنند باعث می شود به دوستان کوچکتر از خودم و اعتقادشان به مبانی انقلاب فکر کنم. حرف ایشان حرف تازه ای نیست؛ اما وادارم می کند بگردم و نشانه های اعتقاد یا عدم اعتقاد دوستان کوچکترم به انقلاب و مبانی و آرمان هایش را پیدا کنم. این فکر خیلی خوشحالم نمی کند.

عامل دوم را با یک جمله ی جالب توضیح می دهند : برای آن که سیستمی بخواهد خوب باشد، باید باشد! بعد انسان را مثال می زنند که اگر مرده باشد، حرف زدن درباره ی رشد و پیشرفت و فعالیت و بهبود بیماری اش حرف مضحکی است. این حرف گرچه بدیهی می نمود اما گفتن و شنیدن و بازگفتنش لازم و واجب است. شاید یکی از تفاوت های عمده ی نوع عدالتخواهی ما و رقیبان بیگانه یا بیگانه پرست ما در این باشد که هدف آن ها از گفتن انواع بی عدالتی ها در کشور، آن نیست که بی عدالتی ها رفع شود. بلکه هدف آن ها آن است که ناکارآمدی انقلاب اثبات شود و ریشه ی انقلاب زده شود. اما هدف ما از مبارزه با بی عدالتی دقیقا بازگشتن به ارزش های انقلاب و اسلام ناب است در هر جا و سطحی که این ارزش ها در خطر نابودیند. همین تفاوت است که روش ها و محتوا ها را متفاوت می کند و همین تفاوت عمده است که اولویت های ما را هم حتی مشخص می کند.

دبیر اسبق می خواهند واقعی کردن آرمان ها را توضیح دهند به عنوان عامل سوم. این جای بحث می فهمم که انتخاب مثال ها احتمالا با فکر و دقت خاص بوده است. بخش کشاورزی را مثال می زنند؛ بسیاری معتقدند که با نبود آب و مشکلات عمده ی دیگر نه فقط به خودکفایی نمی رسیم بلکه اساسا نباید در ایران کشاورزی کنیم. حالا فرض کنید غربی ها درباره ی رفتن به فضا می خواستند با این ادبیات حرف بزنند. مشکلات رفتن به فضا بیشتر است یا کشاورزی در شرایط کمبود آب؟ کدام یک نشدنی تر می نماید؟ کدام یک از واقع بینی دور تر است؟ این مثال قشنگ مرا سر حال آورده است. دیگر با بی حوصلگی گوش نمی دهم. جمله ای که درباره ی دانشگاه می گویند کار را برای من تمام می کند: دانشگاه برای این نیست که بگوید فلان پیشرفت ممکن نیست. برای آن است که سوال را به مسئله ی علمی تبدیل کند و تلاش کند آن مسئله را حل کند. خنده ام می گیرد. می بینم چقدر راست می گویند. نقش عمده ی بسیاری از قشر دانشگاهی در کشور انگار این است که بگویند نمی شود و نمی توانیم و امکان ندارد. بعد تر البته تکلیف خود ما را هم با مثال جوان هایی که روی نانو کار تخصصی کردند تعیین می کند.

درباره ی احیای اقتصاد انقلاب اسلامی که شروع می کند به حرف زدن، با تعجب نگاه می کنم. ما دیگر از این عبارت کلی رسیده ایم به سند اقتصاد مقاومتی. حتی از سند هم رسیده ایم به توضیحات مفصل رهبر انقلاب و تعیین شدن همه چیز! حالا حرف زدن از اقتصاد انقلاب اسلامی یک جور برگشت به عقب است. دارم فکر می کنم که آیا ایشان سند را بیش از حد کلی می داند یا جامع نمی داند و می خواهد بخش های مغفولی را در این عبارت بگنجاند که در سند نیامده است یا … که خودشان مسئله را حل می کنند و می گویند اقتصاد انقلاب اسلامی را همان اقتصاد مقاومتی است. نفس راحتی می کشم…

هرچه پیشرفت علمی توسعه پیدا کند، آن مقدارش هم که به نفع کشور هست توسعه پیدا می کند. این شاید تنها جمله ای است که اصلا قبولش ندارم. به جد معتقدم پیشرفت علمی با نگاه مقاله محور در نهایت به حذف پیشرفت واقعی و تولید علم بومی می انجامد. چون این دو نوع پیشرفت در نهایت مقابل هم قرار می گیرند و مسئولان امر و دانشمندان عرصه نهایتا یک مدل را انتخاب خواهند کرد. اگر هدف را پیشرفت علمی مخصوصا با برخی معیار های غربی بگیریم، هرچه پیش تر رویم تولید علوم مورد نیاز کشور کمتر می شود و تورم مقاله های غرب پسند بیشتر. پس شاید تا مدتی حرف ایشان درست از آب در بیاید اما پس از مدتی دقیقا دو جریان علمی در کشور خواهیم داشت که مقابل هم قرار می گیرند و نگاه توسعه محور صرفا به جریانی توجه خواهد کرد که آسان تر، با ریسک و هزینه ی کمتر، مقاله ی بیشتری تولید کند و سر و صدای بیشتری به راه بیندازد.

آخر جلسه سوالی می پرسند : بیانات رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی امسال را چند نفر خوانده اند؟ اقلیت! باورم نمی شود. صبر می کنم تا همه حواسشان جمع شود. شاید دست های بیشتری بالا بیاید. اما همچنان تعداد همان است. تعجب آورتر اظهار خرسندی ایشان از این تعداد است که تعداد، سال قبل کمتر بوده است. اگر دانشجوی عدالتخواه خط کش بیانات رهبر انقلاب کنار دستش نباشد، – حالا استفاده کند یا نکند حرف دیگری است- دغدغه هایش از کجا دارد تنظیم می شود؟ اگر حرف رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی را دانشجوی عدالتخواه نشنود، چه کسی می شنود؟ دانشجویی که این حرف ها را نشنود و قضاوت کند، به کجا خواهد رفت؟ به چه سمتی کشیده خواهد شد؟ باورم نمی شود …اصلا نمی خواهم باور کنم.

برنامه ی بعدی کارگاه ها هستند که جمهوریت را انتخاب می کنم. بعد هم به شدت پشیمان می شوم از این انتخاب. مدرس کارگاه – به طور خلاصه _ معتقد است ادبیات ما به عنوان مدافعان جمهوری اسلامی تا به حال در برابر مفاهیمی مثل آزادی و جمهوریت ، ادبیات تدافعی و سلبی بوده است ؛ در حالی که ما ایجاب های مهم و ابتکاری توسط خود امام خمینی برای مشارکت های مداوم و حداکثری مردم داریم. یعنی به جز قالبی مثل انتخابات ، در قالب هایی مثل بسیج و جهاد سازندگی و … مردم در امر حکومت دخیل شده اند و نه فقط رای و نظر که عملشان هم به طور مستقیم مورد توجه قرار می گیرد. بر همین اساس ایشان قائلند به دخیل کردن غیر مستقیم عامه ی مردم مثلا در مبحثی مانند جنگ با داعش و احتمالا همه ی مسائل کلان دیگر. همه ی این ها حداقل تازگی دارد. اما چیزی که از انتخاب کارگاه پشیمانم می کند نظر غیر منصفانه ی مدرس محترم درباره ی ادبیات تدافعی قبل است. این که ما با آن ادبیات تدافعی جبهه انقلاب اسلامی همان برخوردی را بکنیم که با ادبیات تهاجمی غربی ها یا غربزدگان می کنیم، یا این دو را در کنار هم قرار دهیم و بین آن دفاع و تهاجم تفاوت ویژه ای قائل نشویم نشان نمی دهد چقدر عدالتخواهیم یا چقدر طرفدار توده های مردمیم؛ نشان می دهد به طور مطلق از عقبه ی فکری مان بیزاریم یا به آن بی توجهیم. نتیجه آن که جریان سوم بی ریشه یا بی اصالت خواهد شد و فرصت استفاده از تجربه ها را هم پس از مدتی به دلیل مواضع اشتباه از دست خواهد داد. خلاصه آن که اگر قرار است جریان سومی در ادبیات انقلاب اسلامی در حوزه ی جمهوریت به وجود آید، باید ضمن تایید ادبیات تدافعی و با محترم شمردن مرز های دفاع پیش رود وگرنه به دلیل ضعف تئوریک محکوم به شکست خواهد بود.

می خواهم با جمع قسمت اعظم صحبت دبیر اسبق جنبش ،بعد تر دو تا برنامه ی مهندس رئیسی و یک برنامه از پروفسور درخشان نشست را بی توجهی به فرهنگ متهم کنم. وقتی به شروع با وحید جلیلی و جشنواره ی طبس فکر می کنم، می پذیرم که این قضاوت ناجوانمردانه است. اما حداقل می توانم بگویم به نظرم نشست باید فرهنگی تر باشد. “حداقل تر” می توانم بگویم نشست درباره ی عدالت در حوزه ی شخصی تقریبا هیچ چیز نداشت به جز اشاره ی پروفسور درخشان که معلوم بود جزء پیش بینی های برگزارکنندگان نبوده است. مثلا آیا دانشجوی متقلب می تواند مسئولان را به عدم تقلب دعوت کند و نتیجه بگیرد؟ پر واضح است که نمی توانیم صبر کنیم تا معصوم شویم بعد دیگران را امر به معروف کنیم. اما این دو باید همزمان انجام گیرد وگرنه جنبش به خودبرتربینی گروهی دچار می شود. در برنامه های نشست جنبش هم همین نسبت در حد توان باید حفظ شود. تلاش برای تقوای شخصی و آسیب شناسی حرکات جمعی می تواند در کنار مطالبه ی عدالت جواب بدهد. وگرنه نظارت خوب به عیب جویی بد تبدیل می شود و مومن متواضع عدالتخواه به متقلب متکبر عیب یاب تغییر خواهد کرد. تغییری که در صورت بی توجهی جنبش به جهات فردی عدالت و شناخت آسیب ها ، چندان هم دور نخواهد بود.

 

صبح یکشنبه 24 مرداد 1395

دکتر اسماعیل رئیسی را تا قبل از این نشست نمی شناختم. بد نبود که درباره ی سخنرانان نشست و پیشینه ی اجرایی و فکری شان اطلاعات مکتوبی در کانال فرستاده می شد یا همان وقت داده می شد. ایشان با لودر نمودار هایشان، از روی نظام لیبرال سرمایه داری رد شدند. حرف های دکتر رئیسی درباره ی این نظام باعث می شود کتاب “بهای نابرابری” را در لیست انتظار کتابخوانی ام بگذارم. دانشجویی می گوید: حالا دیگر حتی اکثریت اساتید اقتصاد هم با کاپیتالیزم مخالفند. این مخالفت چیز تازه ای نیست. ولی وقتی از ایشان می پرسیم چرا وجود مخالفت همین نظام را ترویج می کنید؟! می گویند چون راه دیگری نداریم … دکتر همین جا تفاوت دو نگاه را مشخص می کند. تفاوتی بسیار ظریف …
  مسئله دقیقا همین جاست که تئوری پردازان داخلی کاپیتالیزم نمی گویند : ناچاریم! می گویند: این بهترین و تنها راه نجات ماست.
مثالش هم واضح است. بیماری که بیماری اش را نپذیرفته ، به پزشک مراجعه نمی کند؛ درمان هم نمی شود. البته من گمان می کنم نظریه پردازان اقتصاد ، عامل بیماری را به جای داروی شفابخش عرضه می کنند. نتیجه واضح است … با نفوذ و تکثیر هر روزه ی ویروس، بیماری اقتصاد ما هر روز عمیق تر می شود.
دکتر رئیسی عجیب معتقد به گفتمان سازی است. من نمی توانم باور کنم گفتمان سازی بتواند تغییری در وضع موجود بدهد. بیشتر که فکر می کنم به نتایج معتدل تری می رسم. گفتمان سازی می تواند همه ی خواسته های اقتصادی ملت را هدفمند و جهت دار کند. یعنی به جای خواستن ده ها چیز احیانا متناقض، یک چیز بخواهیم و مطالبه کنیم … تغییر نظام اقتصادی فعلی که اساسش و غایتش ایجاد شکاف عظیم و پرنشدنی میان طبقات متوسط و بالاست.
من البته انتظار داشتم حداقل همین گفتمان سازی عملی تر بحث شود. آیا ما به گفتمان سازی در حوزه های علمیه هم نیاز داریم؟ در مدارس چطور؟ بین اصناف هم باید گفتمان سازی کرد ؟ … برای هرکدام از این اقشار چگونه باید گفتمان سازی کنیم؟!

کم سعادتی فقط منحصر به عبادت های فردی نیست. وقتی قبل از سخنرانی سردار قاسمی بروی بیرون و دیر به سخنرانی ایشان برسی نوعی از کم سعادتی را تجربه کرده ای. نوعی بسیار حسرت بار… هنوز هم نمی دانم چرا اولش سردار را راه نداده بودند داخل! به هر حال آب اقیانوس صحبت های سردار را اگر نتوان کشید، به قدر تشنگی چشیدیم. یادم هست کتابی خواندم با موضوع بیانات رهبر انقلاب در باب مذاکره با آمریکا. یکی از دلایل مخالفت آقا با این جنس مذاکرات متهم شدن ما به تذبذب بود. در طول این سه سال هیچ کس نمونه ی عینی متهم شدن به تذبذب را برایم نگفته بود تا این که سردار قاسمی یک نمونه ی جگرسوز را گفت. برادر فلسطینی که گفته بود چطور مذاکره با اسرائیل برای ما خیانت محسوب می شود ولی مذاکره با آمریکا برای شما مصلحت است؟ چه جوابی داریم؟ هیچ … همین یک ماجرا حجت را برای همه ی ما تمام می کند. وقتی ما با آمریکا مذاکره کنیم یعنی جهاد و حماس فلسطین و حزب الله لبنان هم با اسرائیل مذاکره کنند! دیگر معاشقه ی عربستان با اسرائیل هم خیانت نیست. برگشتن کشتی حامل کمک های ایران به یمن با دستور مستقیم جان کری هم یک امر عادی است. جوابتان چیست یا اهل المذاکره؟ … یا حامیان المذاکره؟ … خوبی سردار قاسمی آن است که می گذارد جگر آدم به طور کامل بسوزد؛ ته حرف ها را به دلداری و دل خوش کنکی تمام نمی کند. گرچه هیچ وقت هم نشنیده ام از موضع یاس حرف زده باشد. اما امید هم وقتی زنده می شود که درد تمام وجودت را بگیرد و تصمیم بگیری کاری کنی. کاری از نوع کارستان…

عصر یکشنبه دوباره در کارگاه مهندس رئیسی شرکت می کنم با عنوان عدالتخواهی در برنامه ریزی. و همان بحث صبح پی گرفته می شود… می پرسم به طور مشخص چه مانعی وجود دارد اگر بخواهیم یک بانک متفاوت خصوصی ایجاد کنیم؟ یکی از آقایان جواب می دهد امتیاز بانک های خصوصی به صورت رانت به نزدیکان بانک های دولتی داده می شود

 

صبح دوشنبه 25 مرداد 1395

پروفسور درخشان با نقد موضوع و مضمون سخنرانی شروع می کند. سرمایه داری ، استقلال و چالش های پیش رو. تندترین نقد ها! نقد ها را آن قدر جدی طرح می کند و پیش می رود که بچه هایی که دیر رسیده اند فکر می کنند این ها نظرات خود ایشان است. شروع هیجان انگیزی است. حالا دیگر هیچ کس را خیال بر نمی دارد که ایشان از این نقد ها اطلاع ندارد یا نمی تواند پاسخ بدهد. کسی که این قدر صریح و شجاعانه نقد ها را مطرح می کند، احتمال زیاد توان پاسخ هم دارد. اصلا اگر از من بپرسند، بهترین بخش سخنرانی پروفسور درخشان همان قسمت اول طرح نقد هاست. حتی مثال های نقضی که بعدش می زنند و برای همه مان جالب است، اندازه ی طرح نقد ها به من نمی چسبد. انگار خود طرح نقد ها نیم بیشتر پاسخ را به ما داده است. انتخاب یک تکه از بین پازل بسیار زیبای سخنرانی ایشان خیلی سخت است. اما بازگویی مثال نقض فرانسه خالی از لطف نیست. مثالی در مقابل ادعای جهانی شدن و همگرایی بین المللی و دست برداشتن از ارزش ها و فرهنگ و منافع ملی. می گوید از فرودگاه فرانسه که بیرون می آیید دیگر یک کلمه ی انگلیسی نمی بینید. همه به فرانسوی است. با وجود توریست های فراوان… این فرانسوی را که نوشتی ، زیرش انگلیسی اش را هم بنویس! توریست بدبخت چه کار کند آنجا؟ حالا برعکسش ایران کم توریست است که کوچه های فرعی هم انگلیسیشان زیرشان نوشته شده. آخر توی آن کوچه ی فرعی تا به حال چند خارجی آمده است؟ هیچ وقت! اصلا خارجی ها آن جا چه کار دارند؟در ایران همه ی مغازه ها کلمات انگلیسی هم در تابلویشان دیده می شود. فقط کله پزی ها را به فارسی می نویسند! یاد شهر بی توریست خودم و مغازه های جدیدش و اسم های عجیبشان می افتم. حتی مطمئنم خارجی نوشتن اسم ها مطلقا هیچ تاثیری در میزان مشتری ایشان نخواهد داشت. صرفا یک جور پز اجتماعی است. آه از نهاد انسان بلند می شود.

پروفسور از اینجا به بعد شروع می کنند به تشریح نظام لیبرال سرمایه داری و نقش بانک ها. اواخر بحث احتمالا می دانند که می خواهیم بپرسیم چه باید کرد. به طور جدی می گویند که نیت خالصی کنید و از خدا بخواهید راه را نشانتان دهد. باید یک بار دیگر نگاهش کنم ببینم این پروفسور درخشان است که دارد این حرف ها را می زند؟! ما به روشنفکران و روشنفکران دینی عادت کرده ایم که در فضای بحث های تخصصی تمام سعیشان را می کنند درباره ی خدا حرف نزنند. حالا ایشان در این فضا محکم و قاطع می گویند برای آن که نقشتان را در “تغییر این وضع اقتصادی به وضع مطلوب” بدانید ، نیت خالص و خدایی و عبادت و توجه به آخرت لازم است! شاید بیش از خود پروفسور باید به روح روح الله (ره)درود بفرستم که به قول رضا امیرخانی اگر خمینی نبود من و تو چه کاره بودیم؟

فواد ایزدی به شدت دسته بندی شده حرف می زند. به هر حال استاد مطالعات راهبردی آمریکا باید بهتر از ما درباره ی آمریکا حرف بزند! آخر معمولا کسانی که در حوزه ی علوم انسانی کار می کنند، خوب حرف می زنند اما دسته بندی نشده و درهم. آدم آخرش متوجه نمی شود سخنران دقیقا چه گفته است. اما سخنرانی ایشان این ویژگی مثبت را داشت. وقتی سیاست های اعلامی و اعمالی آمریکا را از هم جدا می کند، دیگر نیازی نیست به مفهوم فریب بپردازد. شاید اولین بار است کسی می گوید که آمریکا ایران را دشمن خود می داند. همیشه ما درباره این موضوع حرف زده ایم که آمریکا دشمن ما هست یا نه؟ می تواند نباشد؟ در چه حالت هایی… به ذهنم می رسد که اساسا مفهومی به عنوان دشمن در ادبیات سیاسی روز آمریکا پذیرفته شده هست یا نه! بعد که برای هزارمین بار نشانه های دشمنی را نشانمان می دهد به این نتیجه می رسم چه فرقی می کند آمریکایی ها در ادبیات سیاسی شان ایران را چه بنامند! همه ی این نشانه ها این که آمریکا به طور پیش فرض ایران را دشمن می داند تایید می کند؛ حالا اگر کلمه ی دشمن را هم به کار نبرند فرقش مثل تفاوت سیاست های اعلامی و اعمالی از جنس فریب است. تقلید بعضی ها در ایران از این ادبیات، اگر مثل خود آمریکایی ها به قصد فریب باشد که رسانه ها خوب بلدند چطور ضایعمان کنند. اگر هم واقعا آمریکا را دشمن نمی دانند، در آن جایگاهشان دقیقا دارند چه می کنند؟!

“جان کری” می گوید : بانک ها با ایران کار کنند ؛ عیبی ندارد. بعد اضافه می کند در حوزه هایی که محدودیت وجود ندارد؛ مثلا با سپاه پاسداران و مجموعه های مرتبط با سپاه کار نکنید. دست آخر می گوید : تقریبا در همه جای ایران سپاه نفوذ دارد! و این فقط نمونه ای است از سیاست های اعلامی آمریکا در قبال ایران… که در عمل می شود این که : اصلا با ایران کار نکنید. توی دلم می گویم : حالا دلشاد های وطنی هی بنشینند فلسفه ببافند که نفوذ سپاه را باید کم کرد و سپاه دارد چنین و چنان می کند. قطعا یکی از اهداف “کری” همین است دیگر! من اگر جای کری بودم هر هفته مراسم دعای توسل هم می گرفتم که خدا نسل دلشاد های وطنی را در ایران زیاد کند.

ایزدی می پرسد خلق الله برای چه بانک تاسیس می کنند؟ ما بعد از سه جلسه صحبت تخصصی پروفسور درخشان و مهندس رئیسی درباره ی بانک ها عبارت ساده ی “پول در آوردن” را نمی گوییم! ادامه ی بحث ایزدی جالب است. می گوید چرا بانک های خارجی با ایران کار نکنند؟ این کشور پر جمعیت می تواند منبع سرمایه های عظیمی برای بانک ها باشد. آن ها هم که هدفشان پول درآوردن است. پس باید مانعی وجود داشته باشد … اخبار هر از گاهی به ما نشان می دهد که آمریکا بانک ها را از جریمه های سنگین می ترساند که این نمونه ی سیاست های اعمالی است.

یکی از آقایان زحمتکش ، می خواهند لپ تاپ را به ویدیوپروژکتور وصل کنند. ظاهرا پورت اصلی را وصل نکرده اند. ایزدی می گوید : سیمشو اگر وصل کنید کمک می کنه فکر کنم! همین دو مورد کافی است تا بدانم گاهی داریم لقمه ها را دور سر خودمان و بقیه حتی! می پیچانیم. راحت حرف بزنیم… گاهی کار های پیچیده ی زمان بر و هزینه بر لازم نیست. کار اصلی را باید انجام داد.

 

عصر دوشنبه

قبل از سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی ، آقای مجتبی رئیسی(دبیر فعلی جنبش) بالا می روند. درباره ی ناهماهنگی های به وجود آمده در نشست توضیحاتی می دهند. یکی ش این است که موسسه طرحی برای فردا با صدا و سیما قرارداد دارد و همه ی سخنرانی های استاد باید در شرایط خوبی فیلمبرداری شوند؛ این را که می گوید به ذهنم می رسد یکی از ثواب های اخروی این است که یکی برود این قرارداد مبارک را لغو کند! احتمالا همین قرارداد مبارک است که باعث شده استاد هرجایی نتوانند صحبت کنند و بسیاری از حضور ایشان محروم باشند. البته بعد تر که یادم می آید سخنرانی های ایشان حکم یک لنگه کفش شیک و مجلسی در برهوت صدا و سیما را دارد، از این فکر پشیمان می شوم. همچنان اما فکر می کنم نیازی به ضبط همه ی سخنرانی ها نیست…

مقایسه ی استاد بین شرایط قبل و بعد از انقلاب را جایی نشنیده بودم. حفظ انقلاب نسبت به انقلاب کردن به لحاظ سخت افزاری آسان تر است. چون امکانات سخت افزاری که نداشتیم در دستمان قرار می گیرد. اما به لحاظ نرم افزاری سخت تر است. نمونه اش شناخت دوست و دشمن و هدف است؛ مقایسه کنید هدف روشن زدن رژیم شاهنشاهی را با اهداف پیچیده ی امروز انقلاب. و به همین ترتیب برای شناخت دوست و دشمن …

ظاهرا سوالاتی به استاد داده بودند. آخر جلسه سوالات خوانده می شوند تا استاد جواب بدهد. عجیب بوی روشنفکری غربزده می دهد. مثلا مسئله ی نقد رهبر! انگار رهبر رسما در جلسات علنی و خصوصی با خودشان نقد نمی شوند؛ انگار در رسانه ها افکار و طرز مدیریت ایشان هر روز نقد نمی شود! انگار مسئولین دیگر با مخالفت های عملی و کلامی صریح هر روز رهبر انقلاب را نقد نمی کنند! حالم بد می شود وقتی کسی یا کسانی می خواهند بگویند ما هم خیلی روشنفکریم و حرف های سطحی عده ای دیگر را تکرار می کنند.

استاد حرف جالبی می زنند: برخی می گویند انقلاب اسلامی تمام شد. یاد حرف پروفسور درخشان می افتم از زبان منتقدان: انقلاب اسلامی سوء تفاهمی بود که برطرف شد. ازغدی ادامه می دهد :انقلاب اسلامی یعنی همین جمهوری اسلامی. اما اینگونه تایید و تکمیل می کند: بله انقلاب اسلامی یعنی جمهوری اسلامی ؛ اما کدام جمهوری اسلامی؟ جمهوری اسلامی انقلابی؟ یا جمهوری اسلامی غیر انقلابی؟ جمهوری اسلامی که به ارزش های انقلاب وفادار است؟ یا جمهوری اسلامی متظاهر به ارزش ها؟

بعضی ها جرات نمی کنند حرف های بیست سال پیش خودشان را تکرار کنند؛ وقتی آن حرف ها را می خوانند خودشان می ترسند. این را که استاد می گوید می ترسم! من دارم چه حرف هایی را می گویم یا تکرار می کنم؟ من هم بیست سال دیگر از گفتن این حرف ها خواهم ترسید؟

هیچ وقت فکر نمی کردم یک موقع سر سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی این قدر خسته باشم که تلاش کنم بخوابم! همو که سخنرانی آخر هفته اش در تلویزیون خستگی کل هفته را از فکر آدم بیرون می برد… تا آخرش هم نخوابیدم. ولی خیلی خسته بودم. البته مشکل از برنامه ریزی برگزارکنندگان نیست. اتفاقا بزرگواران آرمانخواه برنامه را به شدت واقع بینانه چیده اند. مشکل از افکار درهم پیچیده ی من است که این جور جاها در وقت های استراحت هم اجازه نمی دهد بخوابم!

وقتی دارند اساس دوگانه ی عقلانیت و مصلحت – آرمان و عدالت را نقد می کنند یاد کتاب عقلانیت ایشان می افتم. وقتی می خواندم خیلی بچه تر از آن بودم که بفهمم. همان اول کتاب هم تاکید کرده بودند که مخاطب باید قبل از خوانش این کتاب فلان مباحث را بداند. اما من مصرانه خوانده بودم و تلاش کرده بودم بفهمم. چیز زیادی نفهمیده بودم ؛ اما حالا که دارند این دوگانه را نقد می کنند خوب می دانم که روی مسئله ی عقلانیت کار جدی کرده اند و استفاده ی ایشان از کلمه ی عقلانیت صرفا ناظر به ادبیات رسانه ای روز نیست. نتیجه ی بحثشان در این موضوع این است که در آرمان ها باید ایده آلیست بود و در روش ها رئالیست. بین ارزش و روش هم نباید فاصله بیفتد. اگر در آرمان ها رئالیست باشیم باید همیشه همانجایی که هستیم بمانیم. این قسمت از بحث را دبیر اسبق جنبش هم گفته بود. نه این قدر منظم؛ ولی گفته بود… همان طور که بحث های پروفسور درخشان و مهندس رئیسی هم مشابهت زیادی داشت. مطمئن نیستم که این شبیه شدن ها عمدی بوده وگرنه به این تکرار مکررات انتقاد جدی داشتم.

برای برنامه بعدی به لطف آدرس غلط مجری نشست، نفری چند دور دانشگاه تهران طواف می کنیم! برنامه توی حوزه ی هنری است ؛ در حالی که مجری گفته است حسینیه ی هنر! حالا دیگر این حرف ها هم توجیه است که می گویند ما به چند نفر از خانم ها دم در گفتیم که برنامه توی حوزه ی هنری است و تقصیر آن هاست که حرف ما را منتقل نکردند و ما خیلی خوبیم! بعد از یک ساعت می رسیم به جشنواره ی شعر، سرود و موسیقی طبس در تالار حوزه ی هنری. دم در تالار شیرینی برداشته ام و رفته ام داخل که می شنوم خوشامد گو های دم در دارند به کس دیگری می گویند که پذیرایی را داخل نبرد. یک راه این است که شیرینی به دست برگردم بیرون و آنجا سر به نیستش کنم. خب … خیلی سخت است. راه بهتر را انتخاب می کنم. خیلی لطیف میگذارمش توی دستمال و توی کیفم. ماموریت به خوبی و بدون تلفات انجام می شود! تالار خیلی شیک است. هم تالار شیک است ؛ هم سطح برنامه خیلی بالاست. هم معلوم است برای آوردن این گروه های سرود از جاهای مختلف کشور و لبنان چقدر پول خرج کرده اند. نمی توانم بگویم با وجود آن که زیاد پول خرج شده ولی بازدهی نداشته، اتفاقا برنامه ی خیلی خوبی هم بود. ولی می توانم بگویم شخصا از این برنامه های فرهنگی خیلی پرخرج خوشم نمی آید. دلیل واضحی هم دارد : تعداد افرادی که در این برنامه شرکت کردند ، نسبت به افراد علاقه مند در کل کشور بسیار کم است. حالا هزاری هم مجری اصرار کند که شما می توانید این گروه ها را با مراجعه به فلان آدرس دعوت کنید برای اجرای سرود. مرکزگرایی و پایتخت پرستی فقط در امکانات مادی صرف نیست. برنامه های عالی فرهنگی هم مختص پایتخت و حداکثر کلان شهر ها شده اند. نه به یک نسبت عادلانه! به یک نسبت بسیار ظالمانه. باور نمی کنید؟ بودجه های فرهنگی پایتخت را شفاف کنند و مقایسه کنید با کل کشور. رقم ، نجومی است …

همه ی این ها باعث نمی شود کیف نکنم از سرود های انقلابی. مهم آن است که وقتی رهبر انقلاب در دیدار رمضانی با شاعران بر سرود تاکید می کنند حتما یک عده از فردا یا حداکثر پس فردایش کار را پیگیری کرده اند و به چنین نتیجه ی زیبایی با حضور گروه سرود های مبتکرانه از فسا و آباده و مشهد؟! و .. رسیده اند. سرود لبنانی ها هم هیجان انگیز است؛ با همان آهنگ هایی که آدم را به کار وامی دارد و فکر می کنم با مطرب ها تفاوت فاحشی دارد. گرچه ظاهرا خود رهبر انقلاب قید مطرب را برای حرام بودن آهنگ لازم نمی دانند. لبنانی ها بین سرودشان برای ترجیع ها از جمعیت هم استفاده می کنند که کار جالبی است. انگار ما ایرانی ها فقط در نوحه ها این کار انجام می دهیم. برنامه تقریبا مقارن اذان تمام می شود؛ با ارفاق. خب بعد شرکت کنندگان به نماز پشت سر چه کسی دعوت می شوند؟ هیچ کس! واقعا توی آن مسجد زیبای حوزه هنری که خاک جلویش شهدای غواص را تنگ در آغوش گرفته، با وجود جماعت عظیم شرکت کننده که قرار است ناشران سرود انقلابی در سراسر کشور باشند ، نماز جماعت برگزار نمی شود… برنامه های فرهنگی که برای نماز اهمیت ویژه قائل نیستند ، دوست ندارم. هر چقدر هم زیبا ، هرچقدر هم تازه و جدید و ابتکاری …

 

صبح سه شنبه 26 مرداد 1395/بنیاد برکت

بازبینی دستگاه های وابسته به دفتر رهبری پیشنهاد خود رهبر انقلاب بود. به همین مناسبت ما برای بازبینی ستاد اجرائی فرمان امام رفتیم. سعی کردم یواشکی از بچه ها بپرسم : کدام فرمان امام؟ و اصلا این ستاد دقیقا وظیفه اش چیست؟ نتیجه ی خاصی نگرفتم. بعد که اسم “بنیاد برکت” آمد ، یادم آمد که احتمالا در گزارش های خبری تلویزیون اسم بنیاد و فعالیت هایش را شنیده ام. نتیجه آن که تمام اطلاعات من از این ستاد به آنچه در همان چند ساعت دیدم و شنیدم منحصر است. بعد که سوالات بچه ها از مسئول ستاد پرسیده شد ، فهمیدم اطلاعات دیگران از من بیشتر بوده، حتی خیلی بیشتر …

ستاد جای خوش آب و هوایی(باغ بهشت) بود. این را به محض پیاده شدن از سرویسی که ما را رساند، همه حس کردند. یک عده هم آنجا برای خوشامدگویی ایستاده بودند. رفتارشان بیش از حد مودبانه بود. فکر نمی کردم… چه دلیلی دارد با عده ای دانشجو که احتمالا از سر کنجکاوی و مقداری دغدغه هم! برای بازبینی از کارشان آمده اند، این قدر مودبانه رفتار کنند؟ به جز توصیه ی احتمالی رهبر انقلاب!… یعنی خود این افراد به بازبینی دانشجویی معتقدند و به این طریق از آن حمایت می کنند؟ یا چون گروه اولیم حوصله دارند و با گروه های بعدی به تدریج برخورد متفاوتی خواهند داشت؟ با آن که به هر حال برخورد خوبشان قابل تقدیر بود ، اما این که تعداد زیادی از مدیران و کارمندان تقریبا دو ساعت بدون هیچ ضرورتی آن جا ایستاده بودن ، اصلا خوب نبود. مثلا سوالاتی از این جنس هم در ذهن آدم شکل می گرفت که این عده مگر کار ندارند؟! گیرم که چند نفر هم برای ملاحظات امنیتی آنجا بایستند. بقیه چه؟!

رفیق شفیق اگر بود می گفت سر الفاظ بحث نکن. ولی به نظرم “بازدید از نمایشگاه دستاورد های بنیاد برکت یا ستاد اجرایی” با “بازبینی این ستاد” تفاوت لفظی ندارد؛ تفاوت ماهوی دارد. همین تفاوت ماهوی است که باعث می شود حدود یک ساعت ما فقط اسلاید دستاورد ها ببینیم. اسلاید را باید از قبل می دیدیم و آن جا توضیحات تکمیلی و تخصصی می شنیدیم؛ نه توضیحات کلی. وقتی سنجه ای در میان نباشد، مثلا فرق ساخت 200 مدرسه با 300 تا چیست؟ فرق کارآفرینی برای 1000 نفر و 10000 نفر چیست؟ هرگز نمی خواهم دستاورد ها و حتی شیوه ی عملکرد قوی بنیاد را زیر سوال ببرم. به هر حال دستاورد ها احتمالا با هر سنجه ای کم نبودند. اما باید درباره ی کافی بودن و درست و به جا و به موقع بودن خدمات حرف بزنیم؛ نه صرفا حجم خدمات. باید تاکید کنم که مسئول محترم ستاد اجرایی فرمان امام به نظرم بر خلاف نظر برخی دوستان دیگرم، جواب سوالات را خیلی شفاف و بی لفافه و ملافه و پتو! دادند. اما وقتی دستگاه مختصاتی در دست نباشد ، بنیاد هر جا بایستد خوب و عالی محسوب خواهد شد.

یکی از کار های خوب ستاد_طبق همان اسلاید ها_ به نظرم توجه جدی و واقعی به سند اقتصاد مقاومتی بوده است. اینکه سند را از آسمان بیاورند زمین به طوری که بتوانند کار هایشان را با اهداف آن مقایسه ی کمی کنند، خودش کار بزرگی است. مخصوصا آن که ظاهرا طبق همین مقایسه ها از بعضی کارهای ناهماهنگ با سند بیرون آمده اند و به بعضی هماهنگ ها قوت بخشیده اند. اولین بار است می بینم که کسی درباره ی سند این قدر واقعی و عملیاتی حرف می زند. بیخودی و بی مبنا از سند تعریف نمی کند و به جای اثبات خوب بودن سند، روند اجرا را نشان می دهد.

چیز خوب دیگری که در توضیحاتشان مهم و قابل توجه بود، تلاش برای خودکفا کردن و بیرون آمدن از پروژه های کارآفرینی بود. تلاشی که نتیجه اش نسبت به کل پروژه ها تحسین برانگیز بود.

بعد دیدن اسلاید همراه با توضیح یکی از اعضا و توضیحات مسئول محترم بنیاد، راهی نمایشگاه دستاورد ها می شویم. دستاورد ها خیره کننده و خوبند. تا آنجا که متوجه می شوم هم دارو های جدید و لازم در حوزه ی درمان، هم قطعات خودرو و هم مواد غذایی خوبی تولید شده است. البته “خوب” یعنی قابل عرضه به بازار مصرف و تولیداتی که ظاهرا خریدار دارند.

اول نمایشگاه ، یک سری اطلاعات از میزان دریافتی هر استان ، در برد راهرو زده اند. دقت می کنم… طبق معمول میزان دریافتی تقریبا به طور کامل به همسایگی با استان تهران بستگی دارد. میزان دریافتی بعضی استان های محروم به طرز فاجعه آمیزی کم است؛ همین را ازشان می پرسم. می گویند تقصیر خودشان است. موسسات خیریه ی این استان ها فعال نیستند …ما هم نمی توانیم با هر موسسه ای همکاری کنیم. باید معتبر و دارای مجوز و … باشد. توجیه خوبی نیست! نمی دانم تقصیر چه کسی است. اگر بنیاد برکت هم بخواهد تقسیم ها را به همان نسبت دولت و موسسات خصوصی انجام دهد ، محرومیت ها همچنان با همان نسبت ادامه پیدا خواهد کرد. مهاجرت ها هم …!

ظهر به ما  پلو مرغ می دهند. با نوشابه ی نه چندان محترم کوکاکولا. به قول بچه ها حق السکوت است دیگر… با آن که به طور جدی می توانم بگویم عملکردشان اقلا بد نیست، ولی احتمال بسیار بالایی می دهم که اسراف زیادی در کارشان باشد. این را از نشانه ها می فهمم. به جز بحث چرب مرغ، تعداد زیادی بنر رهبر انقلاب با همان موضوع بازبینی دانشجویی کار شده است. به نظرم حتی در سلف هم حداقل یکی از همین ها بود. مثلا اگر بازبینی ها بخواهد زیاد شود، همین چیز های کوچک مداوم هزینه های هنگفتی روی دست ستاد خواهد گذاشت. با خودم یواشکی می گویم حتما باید تحویلمان نگیرند و نان و ماست بدهند که دیگر حرف نزنیم؟ بد کرده اند راهمان داده اند و بهترین پذیرایی را کرده اند؟ ولی یک جواب دندان شکن هست که نمی گذارد به این واگویه ها توجه کنم: از جیب ملت دارند برای ما خرج می کنند. آیا ملت راضی است به خرج بنر های متعدد غیر ضروری؟…

از اینجا به بعد نشست را دیگر نمی توانم بمانم. خب … خیلی دلم می خواست سخنرانی دکتر حسن عباسی را باشم. دلم نمی آید نیمه کاره رها کنم و از همین باب، دوست ندارم بشنوم برنامه های بعدی چه هستند. مثلا وقتی آقای رئیسی درباره ی گروه سرود معروف “مدافع حرمم” حرف می زند ، واقعا دلم می خواهد بمانم. به خاطر همین است که اقلا تلاش می کنم تا آخرین لحظه ی ممکن بمانم. آقای موسوی در میزگرد تاریخچه عدالتخواهی لطیفه ی لطیفی را تعریف می کنند. می گویند که قبلا تو تشکلای دیگه وقتی می پرسیدی از کجا اومدین؟  یکی میگفت تهران ؛ یکی شیراز؛ یکی اصفهان … توی بچه های عدالتخواه همه مال مشهد بودن. باید می پرسیدی کجا میشینین؟ و این جمله را با لهجه ی با حال مشهدی می گویند؛ بعد ادامه می دهند که حالا انگار بچه های شیراز جنبش را فتح کرده اند! می خندیم. بودن چند روزه با دوستان دانشگاه شیراز، خاطراتم از این دانشگاه را زنده کرده است… بین صحبت های آقایان بیضایی و موسوی بلند می شوم که بروم. یکی از دوستان را بعد مدت ها اینجا دیده ام و شاید دیگر هیچ وقت نبینمش! حالا وسط برنامه باید با او هم خداحافظی کنم. بی سر و صدا؛ خیلی سخت است.خداحافظی می کنیم. همان وقت بیضایی دارد زمینه می چیند تا به این کشف مهم برسیم که در جمهوری اسلامی پاسخگوترین مسئول، خود رهبر انقلاب است! شما هم مثل من باور نمی کنید؟ دیدار های ایشان با اقشار مختلف مردم و پاسخ های ایشان به سوالات مطرح در دیدار ها و سوالات مطرح در جامعه را مقایسه کنید با دیگران. بحث به جای خوبی رسیده است اما وقت نیست.باید بروم و به کارم برسم. کاری در قم…

نجمه پرنیان- دانشجوی دانشگاه جهرم

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه