رفتن به بالا

دكتر خرمشاد: مثلث جنبش دانشجويي

قلب انقلاب ها در جوامع در حال توسعه در قلب جنبش دانشجويي آن ها مي تپد. شرايط سني، زندگي جمعي، فرصت هاي مطالعه و خصوصا مباحثه و مناظره در كلاس و خوابگاه و… نيروي دانشجويي و جنبش آن ها را كاملا مستعد انقلاب مي سازد.


تعريف جنبش دانشجويي
هر عمل جمعي دانشجويان الزاما به منزله و معني جنبش دانشجويي و مشاركت در آن نيست. ممكن است در جامعه اي ساليان سال دانشجو و دانشجويان وجود داشته و عمل جمعي نيز انجام دهند ولي هيچ گاه جنبش دانشجويي شكل نگيرد و در جوامعي ديگر گاه و بي گاه شاهد جنبش هاي دانشجويي باشيم. براي فهم هرچه بهتر اين نكته بايستي توجه داشت كه در عمل جمعي دانشجويان واژگان مركب چندي براي ناميدن انواع عمل جمعي آنان از هم قابل تفكيك و تمييز است. در عمل جمعي دانشجويان ما مي توانيم صرفا شاهد فعاليت هاي دانشجويي باشيم يا از تحركات دانشجويي سخن گوئيم يا حتي حركت هاي دانشجويي و مبارزات دانشجويي شكل بگيرد. هيچ كدام از اين ها جنبش دانشجويي نيستند ولي قطعا عمل جمعي دانشجويان هستند. البته برخي از آن ها مي تواند مقدمه اي براي جنبش دانشجويي گردد. سازمان هاي دانشجويي ، سنديكاهاي دانشجويي ، يا اتحاديه هاي دانشجويي كه آن ها نيز نوع ديگري از عمل جمعي سامان و سازمان يافته دانشجويي هستند، بدون اين كه جنبش دانشجويي باشند. درست مثل عملكرد سازمان ها يا شاخه هاي دانشجويي احزاب و يا عضويت و تبعيت تشكل هاي دانشجويي از برخي سنديكاهاي ملي يا محلي در برخي از كشورهاي غربي. به اين ترتيب جنبش هاي دانشجويي پديده هاي نادر و موردي در مجموعه و سلسله فعاليت ها، تحركات، حركت ها و مبارزات دانشجويي در جوامع مختلف هستند. از اين جهت جنبش هاي دانشجويي به انقلاب ها مي مانند، چرا كه انقلاب ها نيز پديده اي متداول و دائمي در تاريخ جوامع محسوب نمي شوند. اما در هر حال انقلاب و جنبش دانشجويي در مقياس تاريخ هر يك از جوامع، پديده هاي كميابي به حساب مي آيند. در سرزمين انقلاب خيزي همچون فرانسه تنها يك جنبش دانشجويي در تاريخ ثبت شده است. جنبش دانشجويي 1968 اين كشور، در حالي كه در سرزمين انقلاب گريزي نظير انگلستان آن هم نيز وجود ندارد، هر چند كه برخي از جنبش هاي دانشجويي از اواخر دهه 1960 سخن مي گويند و نشانه هايي از آن را در ساير كشورها از جمله ژاپن، برزيل، آلمان و آمريكا نيز جست وجو مي كنند. در نتيجه در ايران نيز نبايستي انتظار يك جنبش دانشجويي بي پايان و دائمي را داشت يا زندگي جامعه دانشجويي شامل فعاليت ها، تحركات، حركت ها و مبارزات دانشجويي را يك جنبش يكپارچه مستمر فرض كرد. حيات دانشجويي در ايران نيز شاهد فراز و فرودها و از جمله جنبش هاي دانشجويي بوده است.
مدل هاي مطالعه جنبش دانشجويي
به نظر مي رسد جنبش دانشجويي ذيل سه بحث مستقل و كلان از جامعه شناسي سياسي قابل مطالعه و بررسي است: 1.جنبش هاي اجتماعي 2. روشنفكران و سياست و 3. طبقه متوسط و سياست.
جنبش دانشجويي
به منزله مصداق بارز و عيني
جنبش هاي اجتماعي
در بحث آكادميك از جنبش هاي اجتماعي، خصوصا جنبش هاي اجتماعي جديد، نخستين نمونه و مصداقي كه براي اين نوع از جنبش هاي اجتماعي ذكر مي شود، جنبش دانشجويي است. به عبارت بهتر در سلسله جنبش هاي اجتماعي جديد كه از دهه شصت، خصوصا پايان اين دهه آغاز مي شود، جنبش دانشجويي نخستين حلقه يا حلقه مؤسس را تشكيل مي دهد. به طور مشخص تر از ماه مي 1968 به بعد است كه با جنبش دانشجويي در اروپا و خصوصا در فرانسه، جنبش هاي اجتماعي جديد آغاز و با جنبش هاي ديگري نظير جنبش زنان، جنبش زيست محيطي، جنبش صلح، جنبش هاي ضدنژادپرستي، جنبش حقوق مردم بومي، جنبش هاي ضدسياسي و… تداوم مي يابد. اين ها داراي تفاوت هاي جدي با جنبش هاي اجتماعي قديم نظير جنبش هاي ناسيوناليستي و كارگري قرن نوزدهم هستند.
جنبش هاي اجتماعي در حالت عام، كوشش هاي جمعي براي پيشبرد يا مقاومت در برابر دگرگوني در جامعه اي كه خود بخشي از آن را تشكيل مي دهند، هستند. برخي ديگر، جنبش هاي اجتماعي را كوشش جمعي براي رسيدن به هدفي روشن، به ويژه دگرگوني در نهادهاي اجتماعي دانسته اند.
كوشش جمعي براي دگرگوني در جنبش هاي اجتماعي داراي خصوصياتي است كه آن را از ساير كوشش هاي جمعي براي تحول و تغيير متمايز مي سازد: اولا: اين عمل جمعي از شبكه هاي تعامل غيررسمي ميان افراد، گروه ها يا سازمان هاي مختلف شكل يافته است. اين شبكه ها به ايجاد پيش شرط هاي لازم براي يك بسيج جمعي يا اجتماعي كمك مي رسانند. ثانيا: اين عمل جمعي بر مجموعه مشتركي از اعتقادات و تعلقات خاطر مبتني است. اين مهم باعث شكل گيري يك هويت جمعي براي يك بازيگر جمعي مي گردد و جمع تشكيل دهنده اين بازيگر جمعي نيز به نوبه خود در درازمدت به يك جنبش كاملا يكپارچه منجر مي شود.
ثالثا: عمل جمعي در جنبش هاي اجتماعي بر منازعات اعم از سياسي يا فرهنگي تمركز دارند. اين بدان جهت است كه بازيگران جنبش در جست وجوي تغيير اجتماعي، خواه در سطح سيستمي و خواه در سطح غيرسيستمي هستند. اينجاست كه رابطه مخالفت آميزي ميان آنان و سايرين (غير) كه آن ها نيز درصدد كنترل چيزمشابهي هستند، شكل مي گيرد و منازعات را باعث مي گردد.
رابعا: تلاش جمعي در جنبش هاي اجتماعي از اعتراض خصوصا اعتراض عمومي براي پيشبرد اهداف خويش بهره مي گيرد، و اين شيوه هاي غيرمعمول در رفتار بازيگران سياسي است.
براين اساس است كه دلاپورتا و دياني تعريف ذيل را از جنبش هاي اجتماعي ارائه مي دهند: شبكه هاي غيررسمي مبتني بر اعتقادات مشترك و همبستگي كه از طريق استفاده مداوم از اشكال گوناگون اعتراض حول موضوعات منازعه آميز بسيج مي شوند. به اين ترتيب به نظر آن ها اين چهار ويژگي جنبش هاي اجتماعي را از اشكال گوناگون عمل جمعي كه سازمان يافته تر هستند و در شكل احزاب، گروه هاي ذينفع، فرقه هاي مذهبي، وقايع اعتراض آميز موردي يا ائتلاف هاي سياسي خاص ظاهر مي شوند، جدا مي سازد. درست به همين جهت است كه باتامور براي تمايز ميان جنبش و حزب، خصلت كمتر سازمان يافته جنبش را خاطرنشان مي سازد. البته عده اي پا را از اين نيز فراتر نهاده و مي گويند كه جنبش هاي اجتماعي، سازمان و حتي نوع خاصي از سازمان نيستند بلكه جنبش هاي اجتماعي تعامل ميان بازيگران مختلفي هستند كه بسته به مقتضيات متغير ممكن است شامل سازمان هاي رسمي باشند يا نباشند. در نتيجه، يك سازمان صرف نظر از هر ويژگي احتمالي اش، به هر حال يك جنبش اجتماعي نيست. البته اين سازمان ممكن است بخشي از جنبش اجتماعي باشد اما اين دو يكسان نيستند.
درست است كه در جنبش هاي اجتماعي به عنوان پديده هاي سيال، عمل جمعي صورت مي گيرد ولي به قول باتامور در آن ها ممكن است هيچ گونه عضويت منظم يا به آساني قابل تشخيص (هيچ گونه كارت حزبي يا حق عضويت) و يا چيزي مانند دفتر يا ستاد مركزي وجود نداشته باشد. به همين جهت است كه به قول دياني جنبش هاي اجتماعي عضو ندارند، بلكه مشاركت كننده دارند. مشاركت كنندگان در جنبش ، خواه به صورت مشاركت در ميتينگ هاي عمومي يا با مشاركت در گروه ها يا كميته هاي كاري، يا حتي در قالب مشاركت در تظاهرات خياباني و احيانا اجتماعات آشوب گرانه به دليل طرفداري از يك بينش اجتماعي خاص يا اصول اعتقادي مشخص دست به چنين كار و اقدامي مي زنند. اين مشاركت كنندگان داراي آرمان مشترك هستند، در حالي كه چنين آرماني در عمل جمعي صورت گرفته توسط مثلا گروه هاي ذينفع وجود ندارد؛ يا برخلاف احزاب كه مشاركت كنندگان و به عبارت بهتر اعضاء آن ها در عمل جمعي خود مستقيما درگير مبارزه براي قدرت هستند جنبش هاي اجتماعي به صورتي پراكنده تر عمل مي كنند و در صورت امكان با زير سئوال بردن مشروعيت نظام سياسي موجود (در بخشي از آن يا همه آن) و نيز ايجاد جو عقيدتي متفاوت و همين طور با پيشنهاد راه حل هاي ديگر، شرايط قبلي لازم براي تغيير خط مشي يا حتي تغيير خود رژيم را فراهم مي كنند. تعلق جمعي به عنوان پايه عمل جمعي موجود در جنبش هاي اجتماعي مي تواند شرايط دوگانه اي را پديدآورد كه در آن جنبش ها ميان دوره هاي كوتاه فعاليت عمومي شديد و دوره هاي طولاني نهفتگي در نوسان باشند.با توجه به خصوصيات فوق الذكر، ويژگي هاي ديگري نيز براي جنبش هاي اجتماعي قابل ذكر است.
اولا: جنبش هاي اجتماعي نوعا داراي سازماندهي غيرمتمركز و رهبري چند سر مي باشند. جنبش، يك رهبرعالي مقام ندارد، بلكه هر بخش يا سلول داراي رهبر يا رهبراني است .
ثانيا: الگوهاي يارگيري و جلب مشاركت در جنبش ها بيشتر براساس روابط شخصي و چهره به چهره با دوستان و همسايگان و همكاران است.
ثالثا: جنبش اجتماعي داراي ايدئولوژي مخصوص به خود است كه ارزش ها و اهداف را مشخص مي كند و يك شبكه مفهومي منسجم را براي تفسير تجربيات و حوادث فراهم مي آورد. به قول گاس فيلد جنبش هاي اجتماعي به توليد واژگان جديد و بروز ايده ها و اعمالي كه در گذشته يا ناشناخته و يا تفكر ناپذير بودند، كمك مي كند.اين گونه است كه اهداف تعيين شده و تغييرات لازم مشخص مي گردند، مخالفين نشان داده شده و موافقين به اتحاد دست يابند.
رابعا: در جنبش ها اجتماعي تعهد و الزام افراد به جنبش و اهداف و ايدئولوژي آن به وسيله كنش ها يا تجربه به دست مي آيد و به اين ترتيب است كه جاي افراد در سازمان مشخص مي شود و آن ها با ارزش ها، تعهدات و رفتار جديد آشنا مي شوند.
خامسا: حريفان يك جنبش ممكن است واقعي يا ساختگي باشند كه براي ترويج و رشد جنبش لازم هستند. رقبا موجب اتحاد و انسجام و نيز التزام و پويايي جنبش مي شوند.
با توجه به ماهيت و خصوصيات زندگي دانشجويي مي توان ادعا كرد كه جنبش هاي دانشجويي ميان دوره هاي طولاني نهفتگي و دوره هاي كوتاه مدت جنگندگي يا فعاليت عمومي شديد در نوسان هستند
در حالت كلان، عمل جمعي سياسي در جنبش هاي اجتماعي از دو شيوه مشهور تبعيت مي كند: عمل سياسي در جنبش هاي اجتماعي يا آرام و اصلاح طلبانه است و يا اين كه راديكال و انقلابي. در نتيجه مي توان تصور كرد كه يك جنبش اجتماعي ساليان سال به صورتي اصلاح طلبانه تداوم يابد و هيچ گاه حالت انقلابي به خود نگيرد و برعكس، مي توان جنبش اجتماعي ديگري را فرض كرد كه در طول حيات خود راديكال گشته و حالت انقلابي يابد. در هر دو حالت جنبش اجتماعي در جست وجوي تغيير و تحول است ولي در يكي با اصلاح و فرم و در ديگري با شورش انقلاب، در هر دو صورت ما شاهد يك جنبش اجتماعي هستيم با اين تفاوت كه در روش يكي اصلاح طلبانه عمل مي كند و ديگري انقلابي.
دانشجو به مثابه روشنفكر
و جنبش روشنفكري دانشجويي
از جمله گروه بندي هاي اجتماعي كه دانشجو، دانشجويان و رفتارها و عملكرد آنان يا به تعبير موضوع بحث جنبش دانشجويي، در ذيل آن قابل مطالعه و بررسي است، گروه يا قشر روشنفكران است. اگر روشنفكري را شأن و منزلتي اجتماعي تصور كنيم كه در درون خود گروه ها، اقشار و طبقات اجتماعي مختلفي را در مي گيرد، قطعا دانشجويان يكي از اين گروه هاي اجتماعي خواهند بود. در نتيجه يك چنين فرضي، قواعد حاكم بر رفتارهاي روشنفكري و روشنفكران قابل تعميم بر رفتارهاي فردي و يا عمل جمعي دانشجويان نيز خواهد بود. در اين حالت جنبش دانشجويي به عنوان زير مجموعه اي از جنبش روشنفكري قابل مطالعه است، عليرغم ادبيات نسبتا گسترده اي كه در زمينه مسائل روشنفكري وجود دارد، ارائه تعريف دقيقي از آن مشكل مي نمايد، هر چند كه ارائه سنتزي از مجموعه تعاريف امري شدني و ممكن است. مخرج مشترك تعاريف موجود در باب روشنفكري يا ميانگين آن ها در خصوص روشنفكران مي تواند به شرح ذيل باشد: روشنفكر به تحصيل كردگاني در هر جامعه گفته مي شود كه با دغدغه هاي انساني، اجتماعي، ارزش فرهنگي و سياسي اقدام به موضع گيري در مباحث و مسائل حساس و مهم جامعه خويش و جامعه جهاني مي نمايند. روشنفكر يك تحصيل كرده متعهد است. او كسي است كه ضمن داشتن تحصيلات عالي داراي دغدغه ها و تأملات فرهنگي، اجتماعي و سياسي است. او در اين موضع و نظر تابع مجموعه اي از خصلت هايي است كه مي توان از آن ها با عنوان سنت روشنفكري ياد كرد. در سنت روشنفكري اصول زير قابل شمارش است:
الف) روشنفكر سياسي بيرون از سياست است. به قول فرانسوا شاتوله روشنفكران خود را موظف به موضع گيري و جانب داري مي دانند ولي نه جانب داري از يك حزب و گروه خاص و عنوان دار .
ب) روشنفكر دائما در حال ترديد و رفت و برگشت بين اميد و شور و شوق از يك طرف و بدگماني و بي اعتمادي از سوي ديگر است.
ج) روشنفكر مبارزي است كه با عقب ماندگي و جهل و خرافه سر ستيز دارد و براي توسعه و رشد و نوسازي تلاش مي كند.
د) روشنفكر منتقد است و با نقد وضع موجود اعم از وضع فرهنگي، اجتماعي، سياسي و… سوداي تحول و دگرگوني مثبت در سر مي پروراند.
ه) روشنفكر به نام آينده و تجدد، سنت ستيز سنت شكن است.
و) روشنفكران به دليل دارا بودن خصوصيات فوق الذكر با سه گروه عمده اجتماعي خود را در تضاد مي بينند، يا آنان روشنفكران را رقيب و حريف خود مي دانند. آن سه گروه عبارتند از اصحاب قدرت (دولت- حكومت)، اصحاب دين (كليسا- روحانيت) و طبقه حاكم (زمين داران در گذشته و سرمايه داران در امروزه روز).
ز) روشنفكران به نام تسهيل ترقي و پيشرفت و به نام علم و خرد به لزوم جدايي امور ديني از امور دنيوي باور دارند و به همين جهت آن ها را سكولار مي خوانند.
ح)روشنـــفكران عـــلاوه بـــر سكولاريست بودن، به گونه اي ساينتيست(علم گرا)، راسيوناليست(خردگرا)، يوتيليتاريانيست(سوداگرا) و اومانيست (انسان گرا) هستند.
ط) روشنفكران بر مفاهيمي اصرار دارند كه مفاهيم كليدي مطالبات روشنفكري محسوب مي گردد، مفاهيمي نظير آزادي (خصوصيات آزادي فكر و انديشه)، برابري، حقوق بشر و….
به اين ترتيب جنبش دانشجويي جنبش روشنفكران جواني است كه در مسير تحصيلات عالي قرارگرفته اند و تعداد قابل توجهي از خصوصيات فوق الذكر روشنفكري را دارا مي باشند. البته به قول باتامور جنبش دانشجويي منحصرا تجسم انتقاد روشنفكري نيست، جنبش اجتماعي نيز هست كه در پي پديد آوردن تغييرات راديكال در ساخت دانشگاه و جامعه است. جواني و راديكاليسم برخاسته از آن باعث مي شود كه دانشجويان و جنبش آن ها نتواند خود بنياد باشد. جنبش دانشجويي براي نابود كردن جنبه هاي نابسامان وضع موجود بسيار مناسب است ولي براي تحقق اهداف والا يا حتي تعريف اين اهداف ناتوان است. به همين دليل آنان بيشتر تحت تأثير جريانات اصلي و مادر روشنفكري عمل كرده و به عنوان توزيع كنندگان و مروجين انديشه هاي روشنفكران به حساب مي آيند. در نتيجه جنبش دانشجويي معمولا تنها يكي از نيروهاي عمل كننده يا جنبش حركت نهضتي فراگيرتر است كه در آن غالبا روشنفكران طراح و هدايتگر مي باشند. به همين خاطر است كه گفته مي شود جنبش هاي دانشجويي معمولا جزيي از جنبش هاي ايدئولوژيك گسترده تر هستند. اين اوج و افول جنبش مادر و عمومي تر است كه فراز و فرود جنبش دانشجويي را باعث مي شود. البته فهم اين مهم نيز خيلي مشكل و سخت نيست. در سلسله مراتب سازماني جنبش هاي عمومي، جنبش دانشجويي يك حلقه مياني محسوب مي گردد كه نقش پل ارتباطي ميان توده هاي ناراضي و رهبران جنبش را بازي مي كند. به علاوه جنبش دانشجويي حلقه عمل گرا يا حلقه كنشگران فعال و نه منفعل اين جنبش را نيز تشكيل داده و در اين مقام ايفاء نقش مي كند. شايد به همين دليل باشد كه جنبش هاي دانشجويي تمام كنندگان خوبي نيستند، يا اصلا تمام كننده نيستند، بلكه بيشتر تشديدگرند. شايد بتوان ادعا كرد كه جنبش هاي دانشجويي حتي آغازگر نيستند، آن ها بيشتر كاتاليزور و محرك خوبي هستند تا جنبش و حركت آغاز شده را شدت بخشيده و اوج دهند. البته گاه جنبش هاي دانشجويي خود پديدآورنده هم مي شوند كه اين پديده نادري است.
دانشجويان به عنوان
نيروي چالشگر در درون
طبقه تحول ساز متوسط جديد
زماني ماركس در مانيفست حزب كمونيست خود توليدكنندگان كوچك، صاحبان صنايع دستي، خرده فروشان و دهقانان را طبقه متوسط ناميد و آنان را غالبا ارتجاعي ارزيابي كرد، چرا كه گروه هاي اجتماعي ماقبل سرمايه داري يا بقايا و بازماندگان شيوه توليد پيشين محسوب مي شدند كه تمركز سرمايه داري آن ها را در معرض حذف قرارداده است. ولي برخلاف پيش بيني او طبقه متوسط نه تنها حذف نشد بلكه گسترده تر نيز گرديد، به گونه اي كه امروزه از دو نوع طبقه متوسط سخن رانده مي شود؛ طبقه متوسط قديم شامل بازرگانان، توليدكنندگان مستقل، صاحبان بنگاه هاي اقتصادي كوچك، سوداگران صنعتي كوچك و مغازه داران؛ و طبقه متوسط جديد كه خود در برگيرنده گروه هاي مختلف تحصيل كرده نظير مهندسان، پزشكان، حقوق دانان، استادان دانشگاه، دانشمندان، دبيران، تكنيسين ها، دانشجويان، كارمندان و حقوق بگيران است.
در خصوص نقش اجتماعي طبقه متوسط جديد امروزه دو نظر متضاد وجود دارد: برخي همچون ميلز افراد اين طبقه در جوامع توسعه يافته را برخلاف طبقه متوسط قديم، فاقد شكل، قدرت و نظريه سياسي خاص مي داند. كساني كه ريشه محكمي ندارند و از تكيه گاهي مطمئن براي گذران زندگي خود و تمركز آن بي بهره اند. نارضايتي در ميان آنان عميق است ولي فقدان هر گونه نظم اعتقادي، آنان را به صورت افراد بي دفاع و از نظر سياسي به صورت گروهي ناتوان در آورده است. در حالي كه برخي ديگر چون هانتينگتون و نلسون اين طبقه را در جوامع در حال توسعه به نوعي موتور اصلي و راهبر توسعه و نوسازي و در نتيجه تحول خواه و تحول آفرين و حتي انقلابي مي دانند. به نظر اينان، طبقه متوسط جديد در رهبري و به راه انداختن حركت و جنبش هاي اجتماعي سياسي در جوامع در حال توسعه نقش مؤثر و تعيين كننده اي دارند، تا جايي كه هالپرن مي گويد: در كشورهاي در حال توسعه، طبقه متوسط جديد نيروي اصلي انقلابي را تشكيل مي دهد. اين گروه خواستار كارايي سياسي هرچه بيشتر و نوعي اشتراك در نظام سياسي كشور مي شوند.
به نظر هانتينگتون هنگامي كه جوامع در حال توسعه به دليل ناموزون بودن توسعه، خصوصا عدم توجه نظام سياسي به توسعه سياسي يعني عدم توجه به ايجاد نهادهاي سياسي اي كه به اندازه كافي تطبيق پذير، پيچيده، مستقل و منسجم باشند تا بتوانند گروه هاي تازه تأسيس اجتماعي را به درون خود جذب كرده و مشاركت سياسي آنان را سازمان دهند، در معرض نابساماني سياسي قرار مي گيرند: اين طبقه متوسط شهري است كه پايه گذار انقلاب مي گردد. به تعبير هانتينگتون طبقه به راستي انقلابي در بيشتر جوامع دستخوش نوسازي امروز طبقه متوسط است. سرچشمه اصلي مخالفت با حكومت را بايد در اين طبقه بازجست. به اعتقاد هانتينگتون معمولا، نخستين عناصري از طبقه متوسط كه در صحنه اجتماعي پديدار مي شوند، روشنفكراني اند كه ريشه هاي سنتي ولي ارزش هاي نوين دارند. به دنبال آن ها، كاركنان دولت، افسران ارتش، معلمان، وكيلان، مهندسان، تكنيسين ها و سرانجام كارفرمايان و مديران به تدريج ظاهر مي شوند. آن عناصري از طبقه متوسط كه در نخستين مرحله پديدار مي شوند از همه انقلابي ترند. در تحليل هانتينگتون از ميان همه بخش هاي طبقه متوسط، روشنفكران بيش از همه به خشونت و انقلاب گرايش دارند. اساسا روشنفكر انقلابي يك پديده به راستي سراسري در جوامع دستخوش نوسازي به شمار مي آيد. در نظريه انقلاب هانتينگتون شهركانون مخالفت در درون كشور است، طبقه متوسط كانون مخالفت در درون شهر است، روشنفكران فعال ترين گروه مخالف در ميان طبقه متوسط اند و دانشجويان منسجم ترين و كارآمدترين انقلابيان در ميان روشنفكرانند. به اين ترتيب دانشجويان پرتحرك ترين نيروهاي انقلابي و هسته اصلي و مركزي مبارزات انقلابي در جوامع در حال توسعه را تشكيل مي دهند. به نظر هانتينگتون شديدترين، منسجم ترين و شورشي ترين مخالفت با حكومت موجود را بايد در دانشگاه ها سراغ كرد ، چرا كه اگر تنها يك شكاف در ميان همه كشورهاي دستخوش نوسازي وجود داشته باشد، همان شكاف ميان حكومت و دانشگاه است. اگر كاخ رياست جمهوري را نهاد اقتدار بدانيم، ساختمان اتحاديه دانشجويي را نيز بايد نهاد شورش به شمار آوريم.
به اين ترتيب دانشجويان و جنبش دانشجويي آن ها چون قلب طبقه متوسط جديد، نقش پمپاژ كننده خون انقلاب به درون رگ هاي بدنه تحول خواه و دگرگوني طلب اين طبقه را بازي مي كند. در اين جا، جنبش دانشجويي به عنوان جزئي فعال و پويا از جنبش بزرگ طبقه متوسط جديد در جوامع در حال توسعه مورد ملاحظه و مطالعه قرار مي گيرد.
تصور جنبش دانشجويي در سنتز مدل ها
به اين ترتيب جنبش دانشجويي، اولا: به عنوان يك جنبش، مجموعه اي از دانشجويان را شامل مي شود كه به صورت داوطلبانه يك حركت جميع را براي ايجاد تغيير و تحول در دانشگاه و جامعه سامان مي دهند. آنان در اين عمل جمعي خويش ممكن است تغييراتي از نوع فرهنگي، ارزشي، اقتصادي، اجتماعي و سياسي را تعقيب نمايند.
ثانيا: جنبش دانشجويي به عنوان يك جنبش اجتماعي، كوشش جمعي براي رسيدن به اهداف و آرمان هاي مشترك به شمار مي رود. اين كوشش جمعي بيشتر بر شبكه هاي تعامل غيررسمي ميان دانشجويان و گروه ها و احيانا سازمان هاي دانشجويي بناشده است. هويت جمعي دانشجويي در كنار باورها و تعلقات خاطر مشترك، به جنبش دانشجويي انسجام و همبستگي لازم براي عمل جمعي سياسي مؤثر و كارآمد را اعطا مي كند. جنبش اجتماعي دانشجويي همچون ساير جنبش هاي اجتماعي ديگر با وارد شدن در منازعات سياسي، فرهنگي، اجتماعي و… تغييرات تند سياسي، فرهنگي، اجتماعي را مطالبه مي كند و همين امر رابطه مخالفت و نزاع آميزي ميان آنان و دولت و حكومت و نيز برخي از ساير گروه هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايجاد مي نمايد. براي تحقق تغييرات مورد نظر جنبش دانشجويي به تنهايي داراي كارآمدي لازم نيست. معمولاُ به عنوان جزئي از اعتراض عمومي يا بخشي از جنبش بزرگ اجتماعي عمل مي كند. دانشجويان بيش و پيش از آن كه عضو جنبش دانشجويي باشند، مشاركت كنندگان در اين جنبش هستند كه در قالب مشاركت در كميته هاي كاري، ميتينگ هاي عمومي، تجمعات خياباني يا حتي تظاهرات آشوب گرانه به ايفاء نقش مي پردازند. با توجه به ماهيت و خصوصيات زندگي دانشجويي مي توان ادعا كرد كه جنبش هاي دانشجويي ميان دوره هاي طولاني نهفتگي و دوره هاي كوتاه مدت جنگندگي يا فعاليت عمومي شديد در نوسان هستند. بديهي است كه به هنگام نهفتگي، آني كه موجود است جنبش نيست، فعاليت يا تحركات دانشجويي شكل گرفته و مصداق مي يابد. جنبش دانشجويي به عنوان يك جنبش اجتماعي داراي رهبري و سازماندهي متمركز و عالي رتبه نيست. از به هم پيوستن بخش هاي مختلف دانشجويي و دانشگاهي جنبش شكل مي گيرد و از تجمع رهبران سلول هاي مختلف دانشجويي، شوراي رهبري يك رهبري چند سر را تشكيل داده و به منصه ظهور مي رساند. هر جنبش دانشجويي براساس مقتضيات زمان و مكان و شرايط خاص و حاكم بر جامعه و دانشگاه، از ايدئولوژي خاصي تبعيت مي كند. اين ايدئولوژي اهداف و آرمان هاي اصلي جنبش دانشجويي را تعيين و به آن قدرت مفهوم سازي و تحركت فكري و عملي مي بخشد. جهت گيري جنبش دانشجويي و حتي آهنگ حركت آن با ايدئولوژي جنبش تعيين مي شود. براساس ايدئولوژي است كه مخالفين و موافقين جنبش دانشجويي، حتي در ميان خود دانشجويان، شكل مي گيرد. چه بسيار دانشجويان و گروه هاي دانشجويي كه به جنبش نمي پيوندند چرا كه ايدئولوژي آن را قبول ندارند و يا با آن راحت نيستند. در جنبش دانشجويي نيز همچون هر جنبش اجتماعي ديگر اين ميزان باور و وفاداري به ايدئولوژي جنبش است كه جايگاه افراد و مشاركت كنندگان در آن را تعيين مي كند. در اين جا نيز افراد حاضر در جنبش همچون خود جنبش، ممكن است راديكال و تندرو (انقلابي) يا اصلاح طلب و ميانه رو باشند.
ثالثا: جنبش دانشجويي به عنوان يك جنبش روشنفكري، تابع قبض و بسط يا فراز و فرودهاي فضا و جريان روشنفكري هر جامعه است. دانشجويان جنبش دانشجويي به عنوان تحصيل كردگان جوان همچون ساير اعضاء بدنه روشنفكري جامعه با دارا بودن دغدغه هاي انساني، ارزشي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي، اقدام به موضع گيري و اظهار نظر درباره مباحث و مسائل حساس جامعه خويش و جامعه جهاني مي نمايند. آنان نيز نسبت به بود و نبودهاي جامعه خويش و نيز جامعه جهاني حساسيت نشان مي دهند. ظلم و فقر در كنار استثمار و استعمار و استبداد دائمي برانگيزاننده جنبش هاي دانشجويي بوده است. دانشجويان جنبش دانشجويي به عنوان روشنفكران جوان، تحصيل كردگاني متعهد هستند كه از كنار هيچ مسئله اجتماعي، فرهنگي و سياسي به سادگي نمي گذرند. فرق آنان با ساير دانشجويان در اين است كه در كنار تحصيل داراي تعهد دروني نسبت به مسائل مهم جامعه خويش و جامعه جهاني هستند. در نتيجه، جنبش دانشجويي به عنوان بخشي از بدنه روشنفكري جامعه، سياسي بيرون از سياست است يعني خود را موظف به موضع گيري و جانبداري مي داند ولي نه جانبداري از يك حزب يا گروه خاص و عنوان دار، بلكه موضع آن عدم تعلق و وابستگي به هيچ يك از جريانات و گروه هاست، حتي گروه هايي كه در راستاي آرمان آن ها عمل مي كنند. در اين جنبش دانشجويي با دغدغه كلان غلبه بر عقب ماندگي جوامع توسعه نيافته، دائما در تضاد و مبارزه با عوامل عقب ماندگي يا موانع رشد و توسعه از جمله استبداد و استعمار است. به همين جهت جنبش دانشجويي دائما منتقد است و با نقد وضع موجود، اعم از اوضاع فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و… در جست وجوي تحول و دگرگوني مثبت و روبه رشد و ترقي است. جنبش دانشجويي نيز همچون حركت روشنفكري به نام تجدد و آينده، سنت شكن، سنت گريز و گذشته ستيز است. لذا جنبش دانشجويي معمولا در موضع اپوزيسيون قدرت مستقر قرار داشته و ايفاء نقش مي كند. به علاوه، جنبش دانشجويي نيز بسان جنبش روشنفكري بر مفاهيمي كليدي نظير آزادي، برابري، عدالت، حقوق بشر و… تأكيد داشته و تحقق آن ها در جامعه را مطالبه مي كند. به اين ترتيب جنبش دانشجويي به عنوان زير مجموعه جامعه روشنفكري، تابع زير و بم هاي آهنگ حركت روشنفكري در جامعه است، خصوصا اين كه جنبش دانشجويي به طور معمول ايدئولوژي جنبش خود را وامدار بدنه روشنفكري بوده است. در ميزان وابستگي جنبش دانشجويي به فضاي روشنفكري جامعه همين بس كه مي توان به راحتي ادعا كرد كه براي كنترل جنبش دانشجويي كافي است حركت روشنفكري كنترل گردد. تب جامعه روشنفكري ضعف جنبش دانشجويي و ضعف حركت روشنفكري تشنج جنبش دانشجويي را به همراه خواهد داشت. هر چند كه الزاما اين رابطه براي هميشه يكسويه نبوده است.
رابعا: به عنوان عضوي از اعضاء طبقه تحول گراي متوسط جديد، جنبش دانشجويي نه تنها يك نيروي تحول خواه و تغييرساز بلكه يك مجموعه انقلابي اصيل محسوب مي شود. يعني اگر چنانچه خود طبقه متوسط جديد در جوامع در حال توسعه يك طبقه به راستي انقلابي به شمار مي آيد. دانشجويان جنبش دانشجويي نيز انقلابيون اصيل اين طبقه انقلابي به حساب مي آيند. به عبارت ديگر جنبش دانشجويي نيروهاي انقلابي نيروهاي انقلاب در جوامع در حال توسعه هستند. قلب انقلاب ها در جوامع در حال توسعه در قلب جنبش دانشجويي آن ها مي تپد. شرايط سني، زندگي جمعي، فرصت هاي مطالعه و خصوصا مباحثه و مناظره در كلاس و خوابگاه و… نيروي دانشجويي و جنبش آن ها را كاملا مستعد انقلاب مي سازد.
منبع: خردنامه همشهري 16/9/84