واكاوي عادي سازي روابط برخي حكومت هاي اسلامي با رژيم صهيونيستي

زندانیان استقلال یافته!

حكمرانان منطقه اسلامي به خوبي مي دانند كه گسترش بيداري اسلامي ، وحدت خواهي مسلمانان و فراگير شدن اسلام مبارزه در ميان ملت ها ، نهايتاً دامان حكومت هاي غير مردمي غير ديني منطقه را ( كه در واقع ادامه همان استعمار قديم هستند ) خواهد گرفت و تا انتفاضه برپاست نه تظاهر به اسلام و احكام شريعت و نه عمل به تجويزات طراحان خاورميانه بزرگ در زمينه دموكراسي هيچ يك نجات بخش آنان نخواهد بود.


زندانيان استقلال يافته
( واكاوي عادي سازي روابط برخي حكومت هاي اسلامي با رژيم صهيونيستي )

وقتي آخرين سرباز نيروهاي استعمار از كشورهاي شرق خارج مي شد ، مردم مناطق مستعمره جشن و پايكوبي پايان حاكميت استعمار را آغاز مي كردند ؛ جشن هاي استقلال ملي. در اثناي اين جشن ها آناني كه عمق و ماهيت استعمار را درك كرده بودند به اين فكر مي كردند كه استعمار بالاخره چرا و به چه بهايي حاضر به ترك مناطق مستعمره گرديد و از اين پس چه كساني جايگزين آنان خواهند شد و چگونه از استقلال ملي دفاع خواهند كرد. و اصولا اين طبقه حاكمان جديد چه تفاوتي با حكومت مستقيم استعمار دارند.
در طول حضور مستقيم استعمار ساختارهاي اجتماعي بومي و سنتي تقريبا تخريب و سازمانها و نهادهاي نيمه مدرن به سبك اروپايي جايگزين شده بود . از آموزش و پرورش تا اقتصاد و سياست و حكومت همه در چارچوب ساختارهايي بوروكراتيك ساخته استعمار شكل گرفته بود و بدست آنها نيز اداره مي شد . اكنون با خروج استعمار جامعه يا به عبارتي اين نهادهاي سياسي- اجتماعي بدست چه كساني اداره خواهد شد ؟ رهبران سنتي كه توان اداره ساختارهايي به سبك و سياق اروپايي را ندارند ، پس چه كساني خواهند بود ؟
هنوز جشن و پايكوبي تمام نشده بود كه تحصيل كردگان اروپا با ساك هايي پر از علم و تمدن غربي به ميهن بازگشتند . چه كسي جز آنان توان اداره جامعه اي را داشت كه تمام نهادها و سازمانهاي آن بدست معلمان غربي آنان پي ريزي شده بود . اما آيا اين شاگردان تازه كار مي توانستند بي نياز از معلمان خود حكومت و نهادهاي نوبنياد اجتماعي را اداره كنند يا اساسا بقاي خود را در رأس هرم قدرت تضمين كنند ؟
آن عده قليل بالأخره جواب سؤال خود را گرفتند ( استعمار چرا و به چه بهايي حاضر به ترك مناطق مستعمره گرديد ؟ ) در واقع آن تحول و انقلابي كه مردم به اسم استقلال ملي جشن گرفته بودند چيزي نبود جز تغيير ابعاد زندان و تعويض زندان بان ها. اكنون اين ملت ها به زندانياني استقلال يافته تبديل شده بودند ، با زندان باناني از ميهن خويش كه با همان سبك زندان بانان سابق كار اداره مملكت را دنبال مي كنند. در حقيقت استعمار حاضر به خروج از مستعمرات نشده بود مگر پس از نابودي زيرساختهاي اجتماعي بومي و جايگزيني زيرساختهاي وابسته و تربيت دستچيني از نخبگان بومي براي اداره جوامعي از هم استقلال يافته با ساختارهاي وابسته و تأمين منافع استعمار از راه دور و غير مستقيم .
از آن پس استعمار منويات خويش را توسط دستچيني از رهبران بومي عملي مي ساخت و از اين رو ديگر حضور مستقيم استعمار احساسات استقلال خواهانه مردم را جريحه دار نمي كرد . بلكه اينك شاگردان بومي بودند كه ادامه استعمار را در پوشش صيانت از استقلال ملي دنبال مي كردند .
مسلمانان و بلاد اسلامي نيز از اين فرايند مستثني نبودند . تا وقتي كه بخش عظيمي از بلاد اسلامي تحت يك پرچم واحد يعني حكومت مسلمان عثماني اداره مي شد ، استعمار توان و بلكه جرأت دست اندازي مستقيم به حريم مسلمانان از شبه جزيره عربستان تا شمال آفريقا را نداشت . وحدت اين بخش عظيم از دنياي اسلام همچون سدي در برابر نفوذ استعمار قد برافراشته بود . استعمار براي تسلط بر اين بخش از دنياي اسلام چه مي توانست بكند ؟
تئودور هرتزل بنيانگذار صهيونيسم شخصاً چند مرتبه با عبدالحميد دوم خليفه عثماني ديدار كرده بود و خواستار خريد فلسطين به بهاي پرادخت پولي كلان شده بود ، اما هر بار خليفه آن را به شدت رد كرده بود . استعمار و صهيونيسم بالأخره به اين نتيجه رسيدند كه براي بلعيدن اين لقمه بزرگ گلوگير چاره اي نيست جز تكه تكه كردن آن . از اين رو با خنجر ناسيوناليسم بر پيكر اين بخش از جهان اسلام تاختند و مسلمانان را در قلمرو حكمراني عثماني رودرروي هم قرار دادند تا در نتيجه حكومت سقوط كرد و قلمرو عثماني در جنگ اول جهاني به دست قواي استعمار تكه تكه شد و يك تكه نيز به نام فلسطين بدست استعمار انگليس به دهان صهيونيسم رفت .
استعمار در طول حضور خود در قلمرو عثماني سابق همان نقشه اي را كه در ديگر بلاد شرق اجرا كرده بود ، عملي ساخت . نابودي ساختارهاي سنتي و همزمان تربيت و كار بر روي عده اي از خواص مسلمان براي اداره تكه هاي از هم جدا شده بلاد اسلامي كه اكنون هر يك نام « ملت » به خود گرفته بودند ( ملت عراق ، ملت عربستان ، ملت اردن و …) استعمار انگليس و فرانسه به تدريج از منطقه اسلامي خارج مي شدند و ملت هاي نوظهور جشن استقلال ملي مي گرفتند . اما باز همان سؤال اساسي مطرح بود كه پس از استعمار چه كسي بر اين تازه ملت هاي استقلال يافته حكومت مي كند ؟ طولي نكشيد كه آقازادگان خواص تقريباً مسلمان كه در اثناي دوره اشغال براي تحصيل به مدارس اروپا اعزام شده بودند فارغ التحصيل شدند و آماده پذيرش مأموريت خويش در كشورهاي خود يا كشورهاي تازه تأسيس همجوار بودند.
پس از آنكه هر ملت استقلال يافته از جشن و پايكوبي استقلال ملي فارغ مي شد ، با اين سؤال مواجه مي گشت كه اصولا استقلال از كه و از چه ؟ در اين اثناء فرياد استغاثه فلسطين بلند شد . مسلمانان منطقه تا به حركت در آمدند به مرزها و حكومت هاي ملي و احزاب ملي گرا برخورد كردند و تازه فهميدند كه آنان از هم زندانيان مسلمان خود استقلال يافته اند نه از زندان بانان و در وضعيت جديد ابعاد زندان تنگ تر شده است و زندان بانان بومي شده اند .
در اين تقسيم بندي جديد ديگر مسلمانان فلسطين