حجت الاسلام سبحانی: نهضت نرم‌افزاري و سه پرسش اساسي

مجموعه مقالات جنبش نرم افزاری و تولید علم(1)

جنبش نرم‌افزاري و توليد دانش و نظريه، مدعي است كه بايد يك خيزش جديد، يك فراخوان عمومي در نسل آماده و آشنا به فرهنگ انقلاب آغاز بشود؛ رسالتي كه حوزه و دانشگاه بر عهده دارد تا اين خيزش اتفاق بيفتد.

توليد دانش و نظريه، مقوله‌اي است كه بايد از بدنه نخبگان فرهنگي جامعه به ظهور برسد و تابع مقررات و قانون نيست. در همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها آن‌گاه كه دانش توليد شده، نظريه‌ها پرورده و به نهادهاي اجتماعي تبديل شده، نقش نسل جوان و نخبگان نوپا و گرايش‌هاي جديد به يك فرهنگ،‌ كاملا هويداست.

در اين نوشتار به دو مسأله مي‌پردازيم؛

1ـ كاري كه بايد حوزه‌هاي علميه و دانشگاه در زمينه توليد نظريه داشته باشند،‌كه اين فرآيند جز با همت نسل جوان و نوپا و پرانگيزه حوزه و دانشگاه ميسر نيست.

منبع: www.danaee.com

2ـ طرح جنبش نرم‌افزاري يا نهضت توليد دانش، آن هم در اين زمان خاص.

نكته اول: نرم‌افزار چيست و چرا سخن از نهضت و جنبش در اين باب گفته مي‌شود و اساسا چرا الان چنين بحثي مطرح مي‌شود؟ در يك كلام، نرم‌افزار در اين تعريف از سنخ اطلاعات و داده‌هاست. سخن از نهضت نرم‌افرازي يعني يك جنبش، يك خيزش در عرصه توليد مطبوعات. اما چه اطلاعاتي؟ سه ويژگي براي اطلاعات شمرده مي‌شود كه مشخص‌كننده نرم‌افزار در جنبش نرم‌افزاري است:

1ـ اطلاعاتي كه داراي هماهنگي دروني باشد.

2ـ نرم‌افزار بايد داراي منطقيقابل تفاهم با نخبگان باشد.

3ـ داراي يك كاركرد مشخص باشد. منظور از كاركرد لزوما كاربرد عيني نيست، يك نظريه ممكن است براي حل يك معضل فكري،‌يا بازسازي يك جهان‌بيني باشد، ولي بايد دقيقا روشن باشد كه اين نظريه براي بازسازي چه فكري، چه قشري و براي حل چه معضل فكري طراحي و توليد شده است.

بنابراين اگر كسي در سطح حوزه و دانشگاه، نظريه‌اي را ارايه دهد بدون اينكه مبنايي داشته باشد، اصلا اطلاق نرم‌افزار بر آن درست نيست.

نكته دوم: آيا توليد نرم‌افزار و دانش مقوله‌اي است جنبش‌پذير يا كار نخبگان در حوزه‌هاي آكادميك است و اساسا چرا الان مطرح مي‌شود؟ مگر شرايط اجتماعي و علمي ما چگونه است كه امروز مي‌گوييم، جنبش نرم‌افزاري و ده سال پيش سخني از اين مقوله نبود؟

فرهنگ‌شناسان و تمدن‌نگاران كه تمدن‌ها، كالبد و شكل فيزيكي و عيني فرهنگ‌ها هستند، عناصر تمدني نهادهاي سياسي، نهادهاي اقتصادي، آموزش، هنر، تكنولوژي، ادبيات و… زاييده فرهنگ هستند. يعني اگر در جامعه‌اي فرهنگ شكل نگيرد، تمدني ايجاد نمي‌شود و براي شكل‌گيري يك فرهنگ، پيشاپيش به انديشه، مكتب و ايدئولوژي نياز است. ايدئولوژي‌ها و مكتب‌ها فرهنگ را مي‌سازند، يعني در بستر اجتماعي، در لايه‌هاي گسترده‌اي از آداب و مناسبات اجتماعي، خودشان را به صورت ارتكازي و عملي جا مي‌اندازند.

البته خيلي از فرهنگ‌ها هستند كه تمدن‌سازي نمي‌كنند، يعني اين ايدئولوژي و فرهنگ به علل گوناگون از جمله فرصت‌هاي تاريخي، قابليت ساختن نهاد اقتصادي، سياسي و آموزشي را ندارد. مورخان فرهنگ و تمدن جمله مشهوري دارند اينكه: «در پشت تمدن‌هاي بزرگ تاريخي، يك دين نهفته است» و ما هرچه تمدن‌ها را جستجو كنيم، مي‌بينيم اين تمدن‌ها بدون ظهور يك دين تحقق پيدا نمي‌كنند.

اين نكته ريشه در ماهيت دين دارد. تفاوت اديان با مكاتب فلسفي و ايدئولوژي‌هاي انتزاعي در اينست كه مكاتب فلسفي و ايدئولو‌ژي‌هاي انتزاعي، قدرت فرهنگ‌سازي ندارند. نخبگان را به خودشان جلب مي‌كنند، اما در حوزه مناسبات اجتماعي نفوذ نمي‌كنند. پس مكتبي كه نتواند فرهنگ‌ساز باشد، نمي‌تواند فرهنگ را به تمدن تبديل كند و كالبد عيني و فيزيكي به آن بدهد، اما ماهيت دين و پيام وحياني، اين است كه مي‌تواند از حوزه نظر به حوزه فرهنگ عمومي و از حوزه فرهنگ عمومي به نهادهاي تمدني سرايت پيدا كند. اسلام در طول دو دهه (به رغم غريبي و بيگانگي)، فرهنگ ساخت و اين فرهنگ را به مدينه تبديل كرد، چرا كه ويژگي‌هاي فرهنگ و تمدن‌سازي را دارا است.پيام‌هاي اسلام با عقلانيت بشر هماهنگ و همسوست، بين مؤلفه‌هاي مفهومي آن سازگاري دروني وجود دارد و بسيار قابل فهم است. از طرفي، فاصله ميان پيام‌هاي اسلام و محيط عمل، فاصله بسيار كوتاهي است، مثلا توحيد خودش را در بستر عيني عدالت و توحيد عملي تعريف مي‌كند و مي‌تواند مناسبات اجتماعي را شكل دهد.

با نگاهي به تاريخ فرهنگ‌ها و به ويژه فرهنگ اسلام، جايگاه تاريخي ما مشخص‌تر مي‌شود. فرهنگ اسلامي در دوره‌هاي مختلف (دوران اموي، عباسي، صفوي و…) تبديل به تمدن شده است، اما چرا جنبش و نهضت نرم‌افزاري آن الان مطرح مي‌شود. در دروان معاصر، ما با يك بحران فرهنگي و تمدني در جهان اسلام روبرو هستيم. اين بحران فرهنگي كه به بنيادهاي هويت فرهنگي ما حمله مي‌كند، «فرهنگ مدرن »است كه بر اساس سكولاريسم و انسانگرايي و اومانيزم فرهنگ مي‌سازد و آن را تبديل به تمدن مي‌كند. جهاني‌سازي و جهاني‌گرايي در بنيادهاي تفكر سكولار مدرن، وجود دارد و با ورود اين فرهنگ به جامعه اسلامي، جامعه دچار چندپارگي فرهنگي و هويتي مي‌شود. فرهنگ مدرن، اقشار و نخبگان را به خودش جلب مي‌كند و مفهومي جديد از توسعه اجتماعي ارايه مي‌دهد، نسبت جديدي ميان انسان و طبيعت، انسان و خدا تعريف مي‌كند و براي همه اركان حيات اسلامي برنامه مي‌دهد. فرهنگ مدرن غرب از حوزه عمومي به حوزه خصوصي مي‌آيد و مظاهر آن در خصوصي‌ترين لايه‌هاي حيات انساني دخالت مي‌كند و هيچ ساحتي را برون از فرهنگ سكولار نمي‌بيند.

نتيجه اين بحران هويتي اين است كه نسل نخبگان جامعه اسلامي يا در فرهنگ مدرن استحاله مي‌شوند و يا به انزوا و ترديد مي‌اف
تند. جنبش‌هاي معاصر نظير مشروطه،‌ نهضت ملي شدن نفت، انقلاب اسلامي واكنش‌هايي در مقابل اين بحران هويتي است.

انقلاب اسلامي ايران تنها نهضتي در دوران معاصر است كه از نخبگان به توده‌هاي مردم نفوذ مي‌كند، فرآيند تبديل ايدئولوژي به فرهنگ در دو دهه اول انقلاب شكل مي‌گيرد و نتيجه آن يك ايدئولوژي و تعريف جديد از اسلام و تفكر شيعي در بستر اجتماعي است، لذا حكومت ديني و اينكه دين مي‌تواند در عرصه اجتماعي نهاد‌سازي كند و به فرهگ منجر شود، اتفاق افتاده است اما اين تبديل كامل نيست. انقلاب اسلامي زماني مي‌تواند هويت‌سازي كرده و در مقابل نفوذ فرهنگ مدرن مادي سد ايجاد كند و تعريف جديدي از اسلام و هويت اسلامي ارايه دهد كه اين فرهنگ، تبديل به تمدن بشود. هدف انقلاب اسلامي از استقلال،‌ آزادي، جمهوري اسلامي در تفكر امام راحل، ايجاد يك تمدن نوين است. قرار است، تمدني بر پايه‌هاي ارزش انساني و ديني شكل بگيرد كه بتواند در مقابل هويت سكولار تمدن غرب ايستادگي كند و حيات بشر را سامان دهد.

بنابراين پاسخ به سؤال مذكور اين است كه ما در يك نقطه عطف تاريخي در انتقال به تمدن اسلامي هستيم و اينجاست كه ذهنيت نخبگان بايد به سمت ايجاد اين تمدن متوجه شود؛ تمدني كه نقطه آغازش نظريه‌ها و دانشهاست؛ نقطه آغازش فلسفه‌هاي نظري و علمي است.

جنبش نرم‌افزاري و توليد دانش و نظريه، مدعي است كه بايد يك خيزش جديد، يك فراخوان عمومي در نسل آماده و آشنا به فرهنگ انقلاب آغاز بشود؛ رسالتي كه حوزه و دانشگاه بر عهده دارد تا اين خيزش اتفاق بيفتد. ويژگي جنبش و خيزش، اين است كه نبايد در لايه نخبگان و اساتيد حوزه و دانشگاه بماند، بلكه بايد در سطح بدنه حوزه و دانشگاه مطرح شود و اين امر زماني رخ مي‌دهد كه به تعبير رهبر انقلاب انديشه‌ورزي عادت نخبگان شود.

براي رسيدن به توليد اين دانش، انتظاراتي وجود دارد كه بخشي از آن برمي‌گردد به حوزه مديريت فرهنگي در حوزه و دانشگاه. انصاف اينست كه ما در حوزه و دانشگاه، با يك بحران مديريت پژوهش و دانش مواجهيم و بخش ديگر انتظارات به متن نظريه‌پردازي بازمي‌گردد. يعني ما براي توليد دانش در زمان حال، چه كار بايد بكنيم؟

دانش‌هاي تمدن‌ساز داراي داراي سه لايه عمده هستند، يعني در هر يك از علوم و دانش‌ها با سه لايه معرفتي روبرو هستيم؛ لايه‌ اول، كه رويي‌ترين لايه دانش است، گزاره‌هاي علمي است. لايه دوم، نظريه‌ها قرار دارند، يعني هر گزاره‌اي در پشت خود يك يا چند نظريه دارد. لايه سوم، چارچوب‌ها و پاراديم‌ها هستند.

وقتي سخن از نرم‌افزار مي‌كنيم، توجه داريم كه اين علم از سه لايه مختلف تشكيل شده است.

وضعيت فرهنگي و توليد دانش در جامعه ايران، محدود به گردش در حوزه گزاره‌هاست؛ هم در حوزه و هم در دانشگاه. علوم انساني، در طول سه، چهار دهه گذشته در دانشگاه، از ساحت گزاره‌ها به ساحت نظريه‌ها نفوذ نكرده، آيا در حوزه علوم سياسي و جامعه‌شناسي، ما يك نظريه توليد كرده‌ايم كه قابل رقابت با يك نظريه جامعه‌شناسي يا سياسي دانشمندان غربي باشد؟

در فقه و ديگر علوم نيز وضع بر همين منوال است. پس از مرحوم شيخ انصاري (كه به نظر مي‌رسد در مكاتب، نظريه جديدي را در باب معاملات طرح نموده) نظريه جديدي توليد نكرديم و متأسفانه گزاره‌ها و تطبيقات فراوان است اما در حوزه نظريه‌ها خبري نيست.

اولين چيزي كه پيشنهاد مي‌شود، اين است كه ما در حوزه و دانشگاه، گزاره‌ها و توليد گزاره‌اي را به توليد نظريه تبديل بكنيم و اين ممكن نيست، مگر اينكه در يك فضاي آزاد و در يك گفت‌‌وگوي فعال، صاحبان اين تخصص‌ها به ميدان بيايند و يا كشانده شوند و با بحث روي گزاره‌هاي تكراري، نظريه‌هايي كه در درون اين گزاره‌ها و پشت اين نظريه‌هاست را ظاهر كنند و آنها را به بحث بكشند، تنها در اين صورت مي‌توان به مباحث توليد نظريه رسيد.

گام اول: توجه نخبگان و جامعه، علمي به ساحت نظريه‌ها، يعني بررسي وضعيت نظريه‌ها از دريچه سازگاري دروني.

گام دوم: وقتي سازگاري دروني پيش بيايد، تحليل شود كه آيا اين نظريه قابليت تفاهم عقلاني با نخبگان ايراني و اسلامي اين سرزمين را دارد يا خير؟ پس نظريه، بايد بر بنيادهايي بنا شده باشد كه امكان تفاهم عقلاني را ايجاد كند.

گام سوم: سؤال از كارآمدي نظريه‌هاست. مثلا از متخصص علوم سياست پرسيده شود كه دهها نظريه سياسي كه در دانشگاه تدريس مي‌شود و روزنامه‌ها و مجلات را پر مي‌كند، از آنها، وقتي در ساحت اجرا مي‌آيند، آيا نسبتي با مردم اين جامعه دارند؟ آيا ارتباطي با فرهنگ و آرمان‌هاي اين جامعه دارند؟

نتيجه:

بنابراين به نظر مي‌رسد، اين سه پرسش اساسي، مي‌تواند نخبگان دانشگاه و حوزه علميه ما را به يك تأمل جديد و آغاز رويكرد تازه به توليد انديشه برساند و اگر سطح توليد انديشه باب شود، گام بعدي اين است كه نشان دهيم، اين نظريات پارادايم دارد و كارآمد هستند.