حجت الاسلام میرباقری: تک صدایی شکسته شد

به مناسبت سالروز سوم تیر

متن حاضر، سخنرانی حجت الاسلام میرباقری در خصوص نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و چشم اندازهای دولت جدید است كه در نشست جمعی از روحانیون حوزه علمیه قم در مؤسسه آموزشی ـ پژوهشی امام خمینی(ره) ارائه گردیده است.

متن حاضر، سخنرانی حجت الاسلام میرباقری در خصوص نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و چشم اندازهای دولت جدید است كه در نشست جمعی از روحانیون حوزه علمیه قم در مؤسسه آموزشی ـ پژوهشی امام خمینی(ره) ارائه گردیده است.

این حادثه بسیار مبارك را به همه كسانی كه دلشان برای تحقق اسلام می‌تپد، تبریك می‌گویم.
این گفتار صبغه فرهنگی دارد و تمایلی ندارم كه جنبه سیاسی بحث، غلبه پیدا كند؛ گرچه بحث‌های فرهنگی آثار سیاسی هم پیدا می‌كند،
هدف باز شدن باب گفتگو است وگرنه تحلیل جامع از یك حادثه بزرگ اجتماعی نیازمند مطالعات عمیق كتابخانه‌ای و میدانی است كه بر اساس یك فلسفه تاریخ، و مبتنی بر تئوری جامعه‌شناسانه‌ بتواند رفتار جامعه را تحلیل كند، به خاطر فقدان این مطالعات، طبعاً آنچه عرض می‌شود بیشتر یك تحلیل نظری، یك افق‌گشایی و باز شدن باب گفتگو است. باید این بحث‌ها به طور جدی مطرح شود تا ببینیم چه اتفاقی افتاد كه این حادثه شگفت انگیز، در ناباوری همه تحلیل‌گران سیاسی به وقوع پیوست.


نگاهی به سه جریان فكری حاضر در انتخابات نهم

سه جریان فكری به طور فعال، و با تمام توان، در این انتخابات حضور پیدا كردند؛ هرچند در نهایت، یك جریان فكری، مورد پذیرش ملت بزرگ ایران قرار گرفت.


جریان سكولار با دو رویكرد جداگانه

جریان اول، جریان سكولارهایی است كه معتقد به حكومت دینی و حضور دین در عرصه زندگی اجتماعی بشر نیستند؛ گرچه برخی از ایشان برای دین، قداستی معنوی در حوزه زندگی فردی انسان قائل‌اند، اما دین مورد نظر آنها چارچوب فطری ندارد و بیشتر، مبتنی بر مفاهیم عرفانی مبهم، به خصوص با گرایش‌های تكثّرگرایانه است. برخی دیگر از این جریان حتی همین حد از هویت را هم برای دین قائل نیستند و اصولاً به عالم معنا معتقد نمی‌باشند!
هر دو گروه، در این نگاه با هم مشترك‌اند كه دین نباید در عرصه حیات اجتماعی بشر، دخالت كند. اگر پیامدهای این تفكر را در نظر بگیریم، خواهیم دید كه نگاه آنها به «حكومت دینی» همان نگاهی است كه با عنوان «دموكراسی» مطرح می‌شود و در آن نگاه، خیال می‌كنند یك انسان، خود را نماینده خدا معرفی می‌كند و در واقع می‌خواهد همه جامعه را به خودش وصل كند! بر اساس این پندار، قانون اساسی ما كه مشتمل بر اصل مترقّی ولایت فقیه است، نوعی تفرعن(!) را قاعده‌مند و به یك ساختار حقوقی تبدیل می‌كند! درك آنها از حكومت دینی بیش از این نیست و قاعدتاً تفكری كه این گونه می‌اندیشد این نكته را كه اراده یك انسان، اگر به ساحت قدس ربوبی تسلیم شد و در اراده حضرت حق، فانی گشت، می‌تواند مجرای ولایت الهی در سرپرستی انسان باشد، نه می‌فهمند و نه می‌پذیرند؛ گرچه طرفداران این جریان فكری، در زمره روشنفكران مسلمان باشند!
به هر حال، این یك شاخصه فكر آنها است كه از یك سو حكومت دینی را بر نمی‌تابند و از سوی دیگر، تنها راه پیشرفت و سعادت اجتماعی بشر را راه‌های عرفی و زمینی، كه مستغنی و مستقل از آموزه‌های قدسی و دینی و مبتنی بر أنانیت اجتماعی خودبنیاد است، می‌دانند. نتیجه این تفكر آن است كه به طور مصداقی تنها راه سعادت بشر را همان راه طی شده در غرب می‌دانند و معتقدند مدرنیزاسیون تنها راه نجات ملت‌ها است؛ همان ادعایی كه تمدن غرب از دهه‌های گذشته و قبل از آن، آن را در جهان تبلیغ می‌كرده است! این یك تفكر است كه به صورت قهری، «مردم‌سالاری دینی» را هم بر نمی‌تابد؛ چرا كه معتقد است در اینجا «مردم‌سالاری» تقید، به «دین» پیدا می‌كند و هر گاه این قید مطرح شود، یك ساختار متناقض به وجود می‌آید! در این نگاه، اصل انقلاب اسلامی و ایده آن برای ایجاد یك حكومت در قالب «جمهوری اسلامی» مقبول نیست. آنها معتقدند جوششی كه از دل جامعه در «دوم خرداد» اتفاق افتاد، انفجاری اجتماعی و به مثابه یك توبه سیاسی ـ اجتماعی بوده و در واقع، بیانگر این بود كه جامعه ما از انقلاب اسلامی رویگردان شده و قانون اساسی را نیز نمی‌خواهد؛ بلكه تنها خواست عمومی، بازگشت به حكومت دموكراتیك است؛ حكومتی كه اسلام در آن نقش ندارد و تماماً ساحت‌هایش (به قول خودشان) «انتخابی» است!
وقتی در این نگاه، حوادثی مانند انتخابات «دوم خرداد» به معنای رویگردانی از اصول انقلاب اسلامی و یك توبه سیاسی باشد، ایشان به طور طبیعی مدعی می‌شوند كه هر گاه در جامعه ما یك حضور حداكثری پیدا شود، نهادهای (به قول خودشان) «استبدادی»! فرو می‌ریزند و رأی نمی‌آورند! لذا تنها هنگامی گروه موسوم به اصول‌گراها موفق می‌شوند كه حضور مردم در انتخابات، صرفاً یك حضور حداقلی باشد؛ آنها رأی ثابت هفت هشت میلیونی را برای اصول‌گرایی ترسیم می‌كردند و معتقد بودند مابقی جامعه ما اصولاً معتقد به اصول گرایی نیستند!
حضور این تفكر در انتخابات و اجازه دادن به آنها برای ورود به صحنه انتخابات، به خصوص فراهم كردن فضای تبلیغاتی برابر برای ایشان، در واقع، به معنی پذیرش رفراندوم بود. به بیان بهتر، انتخابات اخیر عملاً به آنها اجازه داد كه حرف بزنند و شعار تغییر قانون اساسی بدهند، یا حذف نهادهای (به قول خودشان) انتصابی حكومت را سر داده و خود را در معرض آرای مردم و در محك امتحان قرار دهند. این تفكر اگر به قدرت می‌رسید، به صورت رسمی و بدون تعارفات سیاسی، به دنبال آن می‌رفت كه با یك رفراندوم، قانون اساسی را تغییر بدهد! طبعاً شكست
این تفكر به معنی شكست رفراندوم است؛ یعنی همان چیزی كه مكرّراً مقام معظم رهبری «مُدّ ظلّه العالی» تأكید می‌فرمودند مبنی بر این كه حضور مردم، به معنی رأی به جمهوری اسلامی و قانون اساسی است، مطلبی بود كه از سرِ كمال آگاهی و بصیرت، صورت گرفت. فضا باز شده بود تا كسانی كه طالب رفراندوم هستند بیایند و خود را در معرض آن قرار دهند، اما همگی شاهد بودیم كه مجموع آرای آنها به 15% نیز نرسید! حال آنكه همگی تلاش خود را به‌كار بردند تا بخش عمده‌ای از آرای بیش از شصت درصدی مردم را كه در انتخابات شركت كرده بودند، كسب كنند.


جریان معتقد به «مدرنیته اسلامی» با دو رهیافت متفاوت

اما تفكر دوم، كه در این انتخابات با چهره‌های متعددی حضور پیدا كرد، تفكری است كه معتقد به حقیقت دین الهی و عالم معناست؛ علاوه بر آن، معتقد به «حضور دین در عرصه حیات اجتماعی» نیز، هست. البته اعتقاد برخی از ایشان به حضور دین صرفاً در حد گذاشتن یك لاك بر پیكره فرهنگ غرب و یا پوشاندن قبای سبز بر اندام برنامه‌های غربی است. این نگرش عمدتاً به اسلامیزه كردن حضور دین در عرصه حیات اجتماعی و محدود كردن این حضور می‌انجامد.
اما برخی دیگر از این دسته، به صورت عمیق‌تر می‌اندیشند و معتقدند ما باید تركیبی از دستاوردهای مدرن را با دین به وجود بیاوریم و جامعه را بر مبنای اصلاح مدرنیته، آباد كنیم. در واقع، این گروه، معتقد به «مدرنیته اسلامی» یا «اسلامی كردن مدرنیته» هستند. من در اینجا نمی‌خواهم نامی از این گروه ببرم؛ چه اینكه اسم و رسم آنها كاملاً معلوم است. شاخصه‌های متعدّدی در كار نیست و معدّل تفكرشان با اختلاف‌هایی كه در بین آنها وجود دارد، در همین حدّ خلاصه می‌شود. البته در این دسته یك تفكر منسجم، روشن و هماهنگ كه بتواند نسبت بین تمدن غرب و دین اسلام را تبیین كند، به چشم نمی‌خورد؛ در عین آنكه به نظر می‌آید یك راه روشن و طی شده‌ای را هم پیشنهاد می‌كنند! به عنوان نمونه پیشنهاد «دموكراسی صنعتی» و «تأمین عدالت در چارچوب تأمین اجتماعی» از همین پیشنهادهاست كه در واقع، مدرنیزاسیون را می‌پذیرد ولكن می‌خواهد آن را به اصول اخلاقی اسلام مقید سازد. به گمان من، یك انسجام فكری روشن در این تفكر به چشم نمی‌خورد و عمق‌اندیشی نسبت به تمدن جدید، مطرح نیست؛ لذا لایه‌های باطنی این تمدن را آمیخته با دیگر زوایای آن نمی‌بیند، بلكه درصدد است بین ظاهر و باطن این تمدن تفكیك كند و در فرآیند بازسازی و اصلاحات، تركیبی از اسلام و تجدّد را ارائه نماید. این تفكر سال‌هاست كه در جامعه ما حضور دارد و بارها خود را در معرض آزمون قرار داده است.


جریان معتقد به «دولت حداكثری اسلامی»

طرفداران این تفكر معتقدند باید با تمام توان تلاش كرد تا احكام الهی در همه عرصه‌های حیات بشر محقق شود و همه زندگی بشر، آهنگ پیوستگی و اتصال به حضرت حق را پیدا كند. یكی از شاخصه‌های مهم این تفكر آن است كه معتقد به «كارآمدی» و «جامعیت» اسلام و ظرفیت تام و تمام آن برای هدایت بشر و امكان تحقق آن در عرصه حیات اجتماعی است وتنها راه سعادت را، پیوند زندگی بشر با حیات طیبه اسلامی می‌داند و معتقد به «اسلام در تحقّق» و «اسلام در عمل » است.
این اندیشه، از سوی دیگر، نگاهش به غرب، نگاهی بسیار دقیق است و لایه‌های عمیق این تمدن را می‌شناسد و هم می‌داند كه در این لایه‌ها دعوت به دنیا وجود دارد؛ و تمدنی است كه با دعوت به خدای متعال، سازگار نمی‌باشد. این نگاه، تناقض بین این تمدن و مظاهر و لایه‌های باطنی‌اش را، با حركت به سمت عبودیت خدای متعال، با تمام وجود لمس می‌كند. این تفكر، به نظر من تفكر انبیا و اولیای الهی و در دوره معاصر، به ویژه، تفكر امام راحل(ره) است كه معتقد است انسان باید به ساحت ربوبی راه پیدا كند و اگر بر مبنای تعالیم انبیاء الهی در تمام شئون حركت كند، آن وقت، «تمدن دینی»، ساخته می‌شود.
این تفكر حقیقتاً می‌خواهد حكومت را به حقیقت دین متصل كند، لذا معتقد به پیوند بین دین و دولت و «دولت دینی‌حداكثری» است. البته مقصودم از دولت حداكثری، تصدّی‌گری حداكثری نیست، بلكه مدیریت و سرپرستی جامعه و برنامه‌ریزی آن بر اساس حضور حداكثری دین است. اصولاً همه كسانی كه قائل به توسعه هماهنگ، پایدار و همه جانبه هستند، مدیریت حداكثری را قبول دارند، ولو اینكه معتقد باشند تصدّی‌گری دولت باید تصدّی‌گری حداقلی باشد! خلاصه اینكه تفكر سوم، همان اندیشه ناب اسلامی است كه در طول تاریخ اسلامی بلوغ پیدا كرده و در انقلاب اسلامی، تبلور یافته است.
این سه تفكر با شاخصه‌هایی كه عرض شد، خود را در معرض امتحان قرار دادند و در ناباوری همه تحلیل‌گران، تفكر سوم به یك پیروزی مسلم و قطعی دست یافت؛ یعنی شخصی كه نماینده همین تفكر و معتقد به حضور دین در عرصه حیات اجتماعی بوده، و شعار اصلی او، شعار «دولت اسلامی» بود به پیروزی رسید.
به تعبیر دیگر، در این تفكر، باید دولتی پدید آید كه احكام نورانی اسلام در تاروپودش جاری شود و در قالب جریان اسلام در مدیریت اجتماعی دنبال گردد. حال، كسی كه مظهر این تفكر بوده و در عمل هم به این اصول التزام داشت، و با درك و منش و روش و دعوتی متناسب با همین رشد، وارد میدان شد و هرگز خود را با شیوه‌های تبلیغ مدرن هماهنگ نكرد، توانست با مقبولیت شایسته‌ای از طرف جامعه روبرو شود؛ با اینكه رقبای او كاملاً قوی به میدان آمدند و پرتوان بودند! < br />

«حذف دین از عرصه اجتماعی، و انحلال در تمدن غربی»

مسأله دوم این است كه اگر هر یك از این سه تفكر، پیروز می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد، و اكنون كه تفكر سوم، پیروز شده است چه امری در حال ظهور و بروز است؟ خیلی روشن است كه اگر تفكر اول پیروز می‌شد، معنایش این بود كه انفجارهایی در درون و بطن جامعه صورت گرفته، كه به مفهوم رویگردانی از تفكر دوم به تفكر اول است؛ یعنی تفكر دوم كه وجهه غالب تفكر مدیریت اجرایی كشور نیز بود، عملاً به سمت تفكر اول و حذف دین از عرصه حیات اجتماعی و طبیعی حركت كرده است. طبعاً این رخداد، چالش‌های تندی را در پی می‌داشت كه حاصل آنها ممكن بود به حذف اسلام از عرصه حیات اجتماعی ختم شود و اگر هم چنین نمی‌شد، جامعه ما ناگزیر با گردنه‌های خطرناك و دشوار روبرو می‌گردید.
اگر این تفكر پیروز می‌شد، قاعدتاً به هضم انقلاب اسلامی در‌هاضمه تمدن غرب و تفكر مدرن می‌انجامید؛ چه اینكه مدعیان این تفكر هم بی محابا این سخنان را بر زبان می‌راندند كه ما باید در جامعه جهانی حضور پیدا كنیم و این حضور را به رسمیت بشناسیم! طبعاً با این رخداد، كشور ما به یكی از اقمار این تمدن تبدیل می‌شد. و بخش‌هایی از ساختار اجتماعی و قانون اساسی، كه عهده دار حضور دین در سرپرستی جامعه بودند، متزلزل می‌شدند و انقلاب اسلامی، مسیر دیگری را می‌پیمود.


«هماهنگی با سیاست جهانی شدن بر محور لیبرال دموكراسی»

اما تفكر دوم، قانون اساسی را قبول دارد و حضور دین در عرصه حیات اجتماعی را می‌پذیرد، ولی مهم این است كه سازوكار تأمین اجتماعی و بازسازی جامعه را همان سازوكارهای علمی مدرن می‌داند و مابقی حرف‌ها را شعار تلقّی می‌نماید. از نظر ایشان، تنها راه طی شده همین راه «دموكراسی صنعتی» است. حتی ایده‌هایی مثل عدالت، مبارزه با فساد و تبعیض را می‌توان از طریق تأمین اجتماعی‌ محقق كرد و همان چیزی را كه در غرب محقق شده‌است، به كف آورد. ایشان معتقدند كه عدالت دینی در همان الگوی جامعه غربی وجود دارد.
من گمان می‌كنم اگر تفكر دوم پیروز می‌شد، با توجه به قرابت طرح‌ها و ایده‌های اجرایی آنها با چارچوب طرح خاورمیانه بزرگ1، عملاً آنها به سمت پذیرش این طرح می رفتند و چه بسا در یك پروسه، ممكن بود تدریجاً كار به جایی برسد كه دین، تضعیف شده و ناتوان و منزوی گردد. در یك پروسه طولانی‌تر، این تلقّی نیز، در عمل، به همان تفكر اول منتهی می‌شد! چون ایشان یك تفكر روشن برای تحقق دولت اسلامی در عینیت ندارند و الگوهای عینی را دقیقاً در همان الگوهای غربی با نوعی تركیب‌سازی با اسلام جستجو می‌كنند. البته این احتمال نیز وجود داشت كه رفته رفته وظیفه تركیب‌سازی اسلام و مدرنیته را هم از عرصه وظایف حكومتی خارج كنند و آنرا به عهده حوزه‌های علمیه بگذارند!
طبیعی است نتیجه حاكمیت این تفكر، توفیق نسبی در ایجاد خاورمیانه بزرگ و هماهنگ با بستر جهانی‌سازی، و در نهایت، توفیق نسبی غرب در ایجاد یك جامعه نسبی بر محور لیبرال دموكراسی در ایران بود2. تذكر این نكته را ضروری می‌دانم كه علی رغم تحلیل فوق، نمی‌خواهم بگویم طرفداران تفكر دوم چنین كاری را می‌خواهند انجام دهند؛ آنچه بیان شد لازمه تفكر و رفتار ایشان در عرصه عینی است ولو ایشان، خود را به حق از چنین اموری مبرّا بدانند3.


«احیای آرمان‌های انقلاب اسلامی، و شكست طرح خاورمیانه بزرگ»

پیروزی تفكر سوم، مقدمه یك دگرگونی عمیق است و ادامه همان ندایی است كه انقلاب اسلامی در ربع قرن پیش، سر داده بود و تك صدایی را در عالم شكسته بود؛ فریادی كه توانست این تفكر كه تنها راه سعادت بشر را همان راه غرب می‌دانست و نقطه آغاز پیشرفت را جدا شدن عرصه حیات اجتماعی از مفاهیم قدسی و تعالیم انبیاء الهی، می‌پنداشت، بشكند. این تك صدایی شكسته شد و در انقلاب اسلامی این ادعا مطرح شد كه انسان می‌تواند راه سعادت را در سایه تعالیم انبیاء الهی طی كند و عدالت معنوی، حاكم بر زندگی بشر گردد؛ بلكه تنها راه سعادت بشر همین است! با این پیروزی، از یك سو، رفراندوم عمومی اتفاق افتاد و معلوم شد كه ملت ایران از اصول انقلاب اسلامی رویگردان نیستند و توبه نكرده‌اند، بلكه كماكان خواهان تقویت دولت اسلامی هستند و از طرف دیگر، آنها خواستار تحوّلات عمیقی در ساحت مدیریت اجتماعی می‌باشند.
مردم ایران طعم هر دو تفكر قبل را چشیده‌اند؛ اینها اندیشه‌هایی با سابقه تاریخی هستند؛ به خصوص تفكر اول، كه از زمان مشروطه نیز وجود داشته كه اكنون، سازمان یافته‌تر و كامل تر پا به میدان گذاشته است. لذا، هم، هر دو تفكر برای مردم ما شناخته شده بودند و هم اینكه حدود چهار دوره و تقریباً دو دهه در معرض دید جامعه قرار داشتند. این تفكرات فرآیندی را در «بازسازی و اصلاحات» طی كردند، ولی از این آزمون، سربلند بیرون نیامدند؛ یعنی ملت ایران آنها را نخواستند و نپسندیدند.
از این منظر، ما باید به سمتی برویم كه سازوكارهای اداره كشور، سازوكارهای دینی باشد و مدیریت‌های كلان كشور و چشم انداز و سیاست‌های آن تحت هدایت دین قرار گیرند.
اما اثری كه این انتخاب بر منطقه می‌گذارد، به چالش كشاندن طرح خاورمیانه بزرگ است كه البته از همین الان، این چالش آغاز شده است. یعنی آمریكا در توفیق خود در این طرح، تردید پیدا كرده است؛ چون ملت‌ها ـ چه ما بخواهیم و چه نخواهیم ـ به این كشور به عنوان یك الگو
نگاه می‌كنند. ایران تنها جایی است كه مقابل تمدن غرب، سخن دیگری برای گفتن دارد، و تنها كشوری است كه پرچم عدالت خواهی را در جهان برافراشته و تسلیم شرق و غرب نشده است؛ و اگر ملت‌ها ببینند ایران به عنوان پرچم دار این حركت بزرگ، در حال طی كردن این راه است، طبعاً امید مضاعفی در درون آنها پیدا می‌شود و به راحتی تسلیم شرایط موجود جهانی نخواهند شد.
چالش تمدنی بین دو تمدن اسلامی و غربی وارد فضای جدیدی شده‌است. رسانه‌های غربی هم انتخابات نهم را تاریخی و كاملاً دور از انتظار دانسته و پیروزی شگفت‌آور محمود احمدی‌نژاد را ضربه‌ای به طرح دموكراسی آمریكایی در خاورمیانه قلمداد كرده‌اند.
ما هم همین را می‌گوییم! ملتی كه در معرض دید ملت‌های دیگر بوده و امید آنها است، راه جدیدی را انتخاب كرده‌است. اگر مردم می‌گفتند ما دموكراسی غربی را به جای حكومت دینی می‌خواهیم، معنایش این بود كه این آزمون، موفّق از آب در نیامده‌است. پیروزی تفكر سوم، ضمن آنكه امید دوباره‌ای در جان ملت‌های آزادی خواه ایجاد كرد، در یك نگاه كلان‌تر، حركتی به سمت ایجاد یك آمادگی در وجدان فرهنگی بشریت برای پذیرش ولایت معصوم(ع) است؛ یعنی حركت به سمت پذیرش حكومت دینی بعد از این همه چالش‌ها و فتنه‌های جهانی، چنین ثمری را در پی خواهد داشت.


ناتوانی جامعه شناسی مادی از تحلیل پدیده‌های معنوی

عده‌ای این روزها، به تحلیل این حادثه می‌پردازند كه در گذشته نیز انقلاب اسلامی را تحلیل كرده‌اند. آنها به حدّی از تحلیل انقلاب اسلامی عاجز بودند، كه این امر، به مفهوم شكست جامعه‌شناسی و معادلات آنها در كنترل حركت‌های معنوی در جهان تلقی می‌شود. این شكست در تحلیل انتخابات نهم نیز كاملاً ظهور دارد. به یاد دارم گاهی بعضی از رفتارهای انقلابی جامعه ما را به رفتارهای جنون آمیز كه تحت اختیار نیست، تعبیر می‌كردند. این تعبیر ركیك آنها، شامل حركت‌های جوانان ما در میدان‌های جنگ نیز بود؛ آنها می‌گفتند رفتار امام راحل(ره) نوعی از این رفتار بوده و كاملاً مسری است كه به این جوان‌ها سرایت می‌كند و آنها را به كشتن می‌دهد! این تحلیل، واقعاً از سر عجز است، اساساً تحلیل نیست، یاوه گویی است! اكنون نیز شما این تحلیل‌ها را می‌بینید. آنها تا چندی قبل عرصه جامعه كنونی را محل درگیری «استبداد/ دموكراسی» می‌دانستند، اما اینك شكاف جامعه فعلی را شكاف «توسعه یافتگی/ توسعه نیافتگی» می‌دانند و مدعی‌اند كه هنوز «توسعه متوازن» در كشور ما واقع نشده‌است. منظور ایشان از توسعه این است كه همه چیز با هم تغییر كند. آنها نهادهای دینی را مانع توسعه می‌دانستند و می‌گفتند كه اگر نهادهای دینی برداشته شود، توسعه متوازن محقّق می‌شود!
برخی دیگر از ایشان نیز ریشه پیروزی را «سازماندهی جناح مقابل» و «تخریب» می‌دانند، اما به اعتقاد ما اینها تحلیل علمی نیست؛ اینها ناشی از عدم توانایی در تحلیل است!
آخرین تحلیل شان این است كه می‌گویند «مشكل اصلی بدنه جامعه، رنج معیشتی بوده‌است حال آنكه روشنفكران اشتباه و خیال می‌كنند رنج اصلی جامعه، مشكل آزادی است!» بنابر این تحلیل سطحی، آنها صدای ملت را شنیده‌اند كه از آنها «انقلاب نان» و نه «انقلاب آزادی» را طلب می‌كرده‌است! یعنی آنها تا دیروز در این توهّم بوده‌اند كه در خواست اصلی مردم، ایجاد فضای آزاد و دموكراتیك بوده‌است؛ اما حال فهمیده‌اند كه مشكل اصلی جامعه مشكل نان است و به همین جهت، مردم به كسی رأی داده‌اند كه می‌خواهد نان شان را تأمین كند!
این تفسیرها ناشی از فقدان یك جامعه‌شناسی منسجم است تا بتواند رفتار مذهبی جامعه را تحلیل كند.


ظهور دوباره توسعه دینی در برابر توسعه غیر دینی

چالش فعلی جامعه ما چالش «توسعه یافتگی / توسعه نیافتگی» نیست؛ بلكه چالش دو نوع توسعه، با دو تعریف متفاوت است، كه یكی از آنها تعریف رایج و جهانی از مقوله توسعه است و تعریف دیگر، همان است كه اكنون در حال ظاهر شدن است و در واقع، با انقلاب اسلامی آغاز شد.
در تعریف دوم، تنها راه رسیدن به توسعه، تعلّق بیشتر به ساحت‌های مادی نیست؛ یعنی می‌توان به توسعه رسید و برای رشد عبودیت هم اندیشید. مفهوم این توسعه، طبعاً غیر از توسعه مادی است و ساختار آن نیز غیر از ساختار موجود است؛ بنابراین، چالش واقعی، چالش بین دو نوع توسعه است. البته نمی‌خواهم بگویم تمام كسانی که به تفكر سوم رأی دادند، این معانی را به تفصیل می‌فهمند. چون اصولاً چنین چیزی هیچ ضرورتی ندارد! بسیاری از آن عزیزانی كه انقلاب اسلامی با حركت آنها پیروز شد، به تفصیل از معنای حكومت اسلامی و ساختارهای آن واقف نبودند، ولی اجمالاً مطلوبی داشته و آن هم چیزی جز حاكمیت دین نبود! اكنون نیز متّهم كردن كسانی ـ كه رأی داده و در انتخابات نهم تأثیر گذاشتند ـ به ناآگاهی، ظلم به این ملت و نشانه نشناختن آنها می‌باشد؛ اگر ده بار هم این اتفاق بیفتد، آنها باز مجبورند این حركت مردمی را از سر ناآگاهی بدانند؛ چرا كه نمی‌توانند شرایط موجود را تحلیل كنند!
حقیقت این است كه مردم ما دارای یك ادراك وجدانی بالإجمال بوده و از سابقه هزار و چهارصد ساله برخوردار هستند كه براین اساس، توسعه دیگری را می‌خواهند، كه از آن به «تكامل» تعبیر می‌كنم. توسعه تعریف شده در جهان كنونی، همان تحوّل همه جانبه به سود لذّت جویی مادی و به نفع تولید بیشتر است، اما توسعه به معنای