رفتن به بالا

با آفتاب صمیمی/ شعری از زنده یاد سلمان هراتی

از سلمان هراتیدر روزهای یخبندان/ سرما از درز گیوه پاره اش/ وارد تنش میشود/ و او به جای همه ما از سرما میلرزد/ …  برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند/ و عشق را برگزیدند/ او در تشییع جنازه "مالکم ایکس" شرکت کرد/ و خطابه اعتراض را …

سلمان هراتی در سال 1338 هجری شمسی در روستای "مرزدشت" تنکابن، در خانواده ای مذهبی پا به عرصه وجود نهاد.

دوران ابتدایی را در روستا گذراند و از سنین نوجوانی با قلم و دفتر و کتاب، انس و الفت گرفت.

از همان ابتدای جوانی به دلیل فقر مادی، برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت و با چوپانان محلی (گالشها) به چوپانی می رفت و از همین رهگذر با ترانه های محلی آشنایی پیدا کرد.

از سال 1352 به نوشتن روی آورد و سرودن شعر را تجربه کرد.

فوق دیپلمش را در سال 1362 در رشته هنر گرفت و بلافاصله به کار تدریس هنر در روستاهای تنکابن مشغول شد.

سلمان با شعر متعهد پیوندی ناگسستنی داشت و از همین روست که صمیمیت و خلوص و بی پیرایگی در اشعارش موج می زند و شعر او را از شعر دیگر معاصران متمایز می سازد.

از سلمان هراتی سه مجموعه با نامهای "از این ستاره تا آن ستاره" ، "از آسمان سبز" و "دری به خانه خورشید" به چاپ رسیده است.

زنده یاد سلمان هراتی یقیناً یکی از مصادیق شعر انقلاب است.

از او اگر چه بر پیشانی زمانه جز سه دفتر شعر باقی نیست اما همین سه دفتر کافی است تا بتوان در همه قالب های شعری نمونه های کاملی از شعر انقلاب را یافت.

سلمان هراتی در آبانماه 1365 هـ.ش در راه رفتن به مدرسه برای تدریس، بر اثر تصادف جان باخت.

شعر زیر از مجموعه "از آسمان سبز" انتخاب شده است:

او همین جاست همین جا

نه در خیال مبهم جابلسا

و نه در جزیره خضرا

و نه هیچ کجای دور از دست

من او را می بینم

هر سال عاشورا

در مسجد بی سقف آبادی

با برادرانم عزاداری میکند

او را پشت غروبهای روستا دیدم

همراه مردان بیدار

مردان مزرعه و کار

وقتی که "بالو" بر دوش

از ابتدای آفتاب بر میگشتند

او را بر بوریای محقر مردم دیدم

او را در میدان شوش در کوره پز خانه دیدم

او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست

مگر قرار نیست او نقش رنجها را

از آرنجمان پاک کند

و در سایه استراحت

آرامش را بین ما تقسیم کند

 

وقتی مردم ده ما

 برای آبیاری مزرعه ها

به مرمت نهرهای قدیمی میرفتند

او کنار تنور داغ

با "سیب گل" و "فاطمه" نان میپزد

                   برای بچه های جبهه

او در جبهه هست

با بچه ها فشنگ خالی میکند

و صلوات میفرستد

او همه جا هست

در اتوبوس کنار مردم می نشیند

با مردم درد دل میکند

و هر کس که وارد اتوبوس میشود

از جایش بر می خیزد

و به او تعارف میکند

و لبخند فروتنش را به همه می بخشد

او کار میکند، کار، کار

و عرق پیشانی اش را

با منحنی مهربان انگشت نشانه پاک میکند

در روزهای یخبندان

سرما از درز گیوه پاره اش

وارد تنش میشود

و او به جای همه ما از سرما می لرزد

او با ما از سرما میلرزد

او بیشتر پیاده راه میرود

اتومبیل ندارد

کفشهایش را خودش پینه میزند

او ساده زندگی میکند

و سادهء دیگر کسی است که مثل او

هنوز هم

نخلهای کوفه عظمتش را حفظ کرده اند

او از خانواده شهداست

شبهای جمعه به بهشت زهرا میرود

 و روی قبر شهدا گلاب میپاشد

باور کنید فقیرترین آدم روی زمین

از او ثروتمند تر است

او به جز یک روح معصوم

او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد

و خانهء خلاصهء او نه شوفاژ دارد نه شومینه

او هم مثل خیلیها از گرانی، از تورم
 از کمبود رنج میبرد

او دلش برای انقلاب میسوزد

و از آدمهای فرصت طلب بدش میآید

و از آدمهای متظاهر متنفر است

و ما را در شعار

         جنگ جنگ تا پیروزی یاری میدهد

او خیلی خوبست

او همه جا هست

برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند

و عشق را برگزیدند

او در تشییع جنازه "مالکم ایکس" شرکت کرد

و خطابه اعتراض را

 در سایه مقدس درخت "بائوباب"

برای سیاهان ایراد کرد

سیاهان او را میشناسند

آخر او وقتی میبیند

 آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود

                             دلتنگ میشود

چندی پیش یک شاخه گل سرخ

بر مزار "خالد اسلامکبولی" کاشت

و گامهای داغش را

چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید

که حرارت آن تا دوردستهای خاورمیانه را

                                  متفکر کرد

او خیلی مهربان است

وقتی "بابی سندز" را خودکشی  کردند!

او به دیدن مسیح رفت

و ما را با خود تا مرز مهربانی برد

باور کنید اگر او یک روز

خودش را از ما دریغ کند

            تاریک میشویم

در اردوگاههای فلسطین حضور دارد

و خیمه ها را مینگرد

که انفجار صدها مشت را  

        در خود مخفی کرده اند

خیمه ها او را یاد آب و التهاب می اندازند

و بلاتکلیفی رقیه را تداعی میکنند

خیمه یعنی آفتاب را کشتند

خیمه یعنی خاک داریم خانه نداریم

خدا کند ما را تنها نگذارد

و گرنه امیدی به گشودن پنجره بعدی نیست

او یعنی روشنایی یعنی خوبی

او خیلی خوب است

 خوب و صمیمی و ساده و مهربان

من میگویم تو میشنوی

او خیلی مهربان است

او مثل آسمان است

او در بوی گل محمدی پنهان است

ارسال دیدگاه


هیچ دیدگاهی برای “با آفتاب صمیمی/ شعری از زنده یاد سلمان هراتی”

  • سلام و یک نظر کلی!این معرفی شما از سلمان هراتی با معرفی که مثلا آدم میتونه در سایت دفتر شعر جوان ببینه چقدر فرق داره؟یعنی واقعا هیچ تفاوتی بین شما و بقیه ی جماعت کار فرهنگی نیست؟؟
    در ضمن،دوستان مطمئن باشند که این شیوه و ادبیات معرفی خیلی وقته منسوخ شده ،شاید هم انتظار ما خیلی بالاست…!!التماس دعا.

  • با اشك مي نويسم:معرفي سلمان با اين شعر بسيار عالي بود