رفتن به بالا

از‌مردم‌خجالت‌می‌كشم

شما بايد هر وقت مرا مي‌بينيد، بپرسيد چه مي‌كني و حتي سر من فرياد بكشيد ـ البته فريادي برادرانه و همچون اعضاي يك خانواده ـ كه براي مستضعفان چه كرده‌اي؟

راننده در عقب ماشين را باز كرد. سوار نشد. در عقب را بست و رفت جلو نشست تا راننده ياد بگيرد كه قرار نيست مثل سابق، ديگران در ماشين را به احترام وزير برايش باز كنند. 

 

1
رانندگي بلد بود اما گواهينامه نگرفته بود. آن زمان وزير بود.

گفتم: «خوب است برويد امتحان بدهيد و گواهي‌نامه بگيريد.» گفت: «نه، الآن با اين موقعيت و مسئوليتي كه دارم، تا مراجعه كنم فوراً به من گواهي نامه مي‌دهند. وقتي از اين مسئوليت كنار رفتم مثل يك فرد عادي و معمولي مراجعه مي‌‌كنم.»

2
بازديدش تمام شده بود. آمد سوار شود كه برويم. راننده در عقب ماشين را باز كرد. سوار نشد. در عقب را بست و رفت جلو نشست تا راننده ياد بگيرد كه قرار نيست مثل سابق، ديگران در ماشين را به احترام وزير برايش باز كنند.

3
بني‌صدر مي‌گفت: «من اين را به عنوان گاريچي هم قبول ندارم، چطور نخست وزيرش كنم؟» ولي چاره‌اي نداشت. مجلس به كس ديگري رأي نمي‌داد. يك جلسه گرفتند كه قضيه را تمام كنند. مثل هميشه ديرتر از همه آمد تا همه جلوي پايش بلند شوند. پشت به رجايي نشست و شروع كرد.

ـ من از انتخاب مجلس خيلي متأسفم. قبلاً هم گفته‌ام كه ايشان را يك درشكه‌چي بيشتر نمي‌دانم. شما مثل سقيفه عمل كرديد…

همه ميخكوب شدند. منتظر بودند ببيند رجايي چه كار مي‌كند.

گفت: «برادر، رئيس جمهور، خواهش مي‌كنم در به كار بردن الفاظ و عباراتتان تجديد نظر كنيد. اين الفاظ در شأن يك رئيس جمهور نظام اسلامي نيست.»

4
وقتي قرار شد بروند ساختمان نخست وزيري، رجايي رفت و از ساختمان بازديد كرد. اتاق نخست وزير شاه را نشانش دادند. گفت: «خيلي قشنگ است ولي به درد موزه‌ مي‌خورد.»

اتاق منشي نخست وزير، حالا شده بود دفتر خود نخست وزير.

5
هيچ لقبي را دوست نداشت. طبق دستور خودش، كسي حق نداشت بنويسد «نخست وزير». ناچار همه‌ي نامه‌ها اين طوري شروع مي‌شد:

برادر رجايي…

6
آشپزخانه كابينت نداشت. آب‌گرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرف‌ها و لباس‌ها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانواده‌ي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. مي‌گفتند خيلي‌ها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند.

7
خواهر مي‌گفت: «محمد جان، آخر شما نخست وزير مملكتي. اين كت و شلوار را عوض كنيد و لباس مناسبي بپوشيد.» به خواهر گفت: «آبجي جان، دعا كنيد خدا به من لطف كند و من عوض نشوم… دعا كنيد كت و شلوارم هم عوض نشود.»

8
مي‌خواستند از تلويزيون بيايند و از نزديك از زندگي ساده‌اش فيلمبرداري كنند. گفت: «من از مردم كشورم خجالت مي‌كشم. بعضي شان سرپناهي ندارند و آن وقت شما مي‌خواهيد خانه‌ي مرا به تصوير بكشيد.»

9
با ماشين از خياباني رد مي‌شديم. گفت: «نگه داريد، مي‌خواهم ميوه بخرم.» پياده شد و از يك دوره گرد چند كيلو پرتقال خريد.

مي‌گفت: «مي‌خواهم مشكلات اقتصادي مردم برايم ملموس شود.»

10
بكوب كار مي‌كرد. اصلاً به خودش نمي‌رسيد. يك پرتقال برايش پوست كندم و بردم توي اتاقش. تا چشمش افتاد به پرتقال گفت: «اگر اين ميوه براي همه است، من هم مي‌خورم و گرنه نمي‌خورم. شاه و بني‌صدر هم از اول روحيه‌ي شاهي و بني‌صدري نداشتند. اطرافيانشان اول يك گلابي برايشان پوست كندند، بعد دو تا پرتقال و اين حالت فرعوني در آنها ايجاد شد.»

11
سمينار تربيت معلم بود. قند توي بازار كم بود. تقاضا كردند آقاي رجايي قدري حواله‌ي قند بدهد بهشان.                            

ـ از طرف من به آقايان بگوييد به جاي قند از خرما استفاده كنند كه يك فرآورده‌ي داخلي است و تهيه‌اش نيازي به خارج شدن ارز از كشور هم ندارد!

12
جلسه داشتيم. بوي آبگوشت بلند شده بود. گفت: «هر پانزده روز يك بار با مديران مناطق تهران جلسه داريم و چون جلسه‌مان تا ظهر طول مي‌كشد، نهار آبگوشت مي‌دهيم.»

كارم تمام شده بود. نشسته بودم منتظر آبگوشت. گفت: «كار شما با من تمام شده؟»
ـ بله.

ـ خب پس تشريف ببريد.حتماً منزل خودتان هم آبگوشت داريد!

13
گفتم: «عموجان، اين جنگ كي تمام مي‌شود؟»

گفت: «اصلاً تمام نمي‌شود.»

ـ چه طوري تمام نمي‌شود؟ مردم دارند بيچاره مي‌شوند.

ـ جنگ بين اسلام و كفر كه تمام شدني نيست.

ـ آن جنگ را نمي‌گويم. جنگ ايران و عراق را مي‌گويم.

گفت: «چند وقت ديگر تمام مي‌شود.»

14
عكسي داشت با يك پيرمرد. همان را كرديم پوستر تبليغاتي‌اش. زيرش هم نوشتيم: «من از تو حمايت مي‌كنم ولي از تو مي‌خواهم اسلام را پياده كني.» مخالفت كرد. مي‌گفت:« اين دروغ است. اين پيرمرد چيز ديگري به من گفته بود.»

هر چه گفتيم اين يك كار تبليغي است، راضي نشد.

15
خبرنگارها در سالن مخصوص مصاحبه‌هاي سازمان ملل جمع شدند تا با رئيس جمهور ايران مصاحبه كنند و از او درباره‌ي گروگان‌هاي آمريكايي در ايران سؤال كنند.

گفت: «كشور ما بيست وپنج سال مستقيماً زير سلطه‌ي كشور شما بوده است و خود من يكي از كساني بوده‌ام كه تنها به دليل مخالفت با سياست‌هاي استعماري آمريكا زنداني شده‌ام.»

پايش را از كفش و جوراب درآورد و به همه نشان داد.

ـ اين هم نمونه‌ي آثار شكنجه‌هايي كه رژيم دست نشانده‌ي دولت شما به من داده‌اند.

همه بهت زده شده بودند.

 16

رو كرد به من و گفت: «هيچ موقع نبايد فراموش كنم كه يك معلم بوده‌ام و هستم و اينها وسايلي است براي آزمايش من … فكر مي‌كنم ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده. اين چهارده روز را بايد سپري كرد.»

چهارده روز بعد فقط يك بدن سوخته از او مانده بود.

 

ارسال دیدگاه