نسل جدید،جناح های جدید

جناح ها” در یادداشت جدید امیر حسین ترکش دوز؛

كافي است به توجيهاتي توجه كنيد كه اصولگرايان در عدول از اصول یا در عزل و نصبها و تصميمات حكومتي و بركشيدن ناشايستگان يا تصميم‌‌سازي‌هاي فرهنگي ارائه مي‌كنند، اگر از راديكال هاي اصلاح‌طلب بگذريم كه به راحتي لاقيدي فرهنگي را با آزادي و نسبيت و … توجيه مي‌كنند، اصولگرايان همان توجيهات عملگرايانه و انديشه نشده‌اي را براي وضعيت نابسامان رسانه‌ها و مراكز فرهنگي تحت مديریت خود و دوستانشان دارند كه اصلاح‌طلبان ميانه‌رو داشته‌اند و دارند. 

امیر حسین ترکش دوز

از اواخر دهة 70 شمسي بدين‌سو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاح‌‌طلب را داريم كه خود شامل طيف گسترده‌اي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور مي‌توان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانه‌رو شناخته مي‌شدند. محافلي همچون نهضت‌ آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناسانده‌اند نيز مي‌توانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند. 

در قطب مقابل نيز با اصولگرايان مواجهيم كه خود را پايدار بر اصول انقلاب و نظام معرفي مي‌كنند و بر آن‌اند كه آن دسته از اصلاح‌طلبان كه سابقه‌اي در انقلاب و نظام داشته و اكنون نوايِ جديدي را ساز كرده‌اند، تجديدنظر طلبند و خارج از حيطه نيروهاي انقلاب يا حداقل مرتبط با مطرودين انقلاب می باشند. اين قطب نيز در بطن خود طيف متنوعي را شامل است. بدنة اصلي اين طيف بقاياي جرياني است كه در دهه 60 از جانب چپ ها، راست‌گرا ارزيابي مي‌شد. بگذريم از آنكه در سال هاي اخير اين جريان برخي مخالفان اصلاح‌طلبان را كه سابقه‌اي در جريان چپ داشته‌اند يا در دهه 60 جهت‌گيري جناحي مشخصي نداشته‌اند را نيز همراه خود داشته است. 

طیف اصول گرایان

در يكي دو سالة اخير 5 يا 6 گروه در ضمن اين طيف (يعني طيف اصولگرا) هويت مستقلي را نسبت به ديگر گروه هاي هم‌طيف خود آشكار ساخته‌اند: جبهه پيروان خط امام و رهبري كه بدنة اصلي جريان مقابل چپ در دهة 60 است؛ جمعيت ايثارگران كه توسعه يافته يكي از جناح ها در سازمان مجاهدين انقلاب در سالهاي اوليه بعد از انقلاب مي‌باشد؛ مجموعه نيروهايي كه خود را با عنوان اصولگرايان مستقل معرفي كرده‌اند؛ ياران و اطرافيان نزديك آقاي رئيس‌جمهور و بالاخره نيروهايي كه گرداگرد فرمانده اسبق سپاه پاسداران يا شهردار فعلي تهران جمع شده‌اند. (براي گروه‌هاي شبه امنيتي ملحق به اين طيف، از آنجا كه هويت كاملاً شفافي ندارند، بايد حساب جداگانه‌اي باز كرد) 

طیف اصلاح طلبان

خاستگاه جريانها در طيف اصلاح‌طلب به شدت متفاوت است تا آنجا كه گاه دشمنان سابق را اكنون در چارچوب يك طيف عملاً همراه و هم موضع مي‌يابيم. اما در طيف اصولگرا اين تفاوت يا تعارض خاستگاه را شاهد نيستيم. گسترة «تنوع مؤثر» در طيف اصلاح طلب نيز بيش از طيف اصولگرا است؛ فهرست عناوين گروه هاي تشكيل دهندة اين طيف گرچه فهرست بلندبالايي است، اما عملاً از اكثريت آنها رمقي باقي نمانده است. از اين‌رو اين طيف، عملاً در حال حاضر به يك طيف دو شاخه‌اي تبديل شده است: شاخه‌اي كه در انتخابات اخير رياست جمهوري خود را اصلاح‌طلبان پيشرو مي‌خواندند و متشكل از جبهه مشاركت، مجاهدين انقلاب و برخي روشنفكران تجددگرايي است كه سابقة مذهبي دارند و شاخه‌اي ديگر كه زير بيرق رئيس مجلس ششم فعاليت مي‌كنند.

لزوم برخورداری از تصوصری حقیقی از دو جناح

شايد ارائة تصويري چنين دوگانه از واقعيت خارجي (يعني تقسيم‌بندي تمام نيروهاي مطرح سياسي به اصولگرا و اصلاح‌طلب)، درنظر برخي به عنوان ناديده گرفتن تفاوت ميان نيروهايي جلوه كند كه در چارچوب يك طيف قرار داده شده‌اند اما اين اشكال موجه نيست چرا كه لحاظ نكردن تفاوت ميان نيروهاي مزبور و قرار دادن آنها در درون يك طيف به جهت آن نيست كه اين تفاوت را موجود نمي‌يابيم بلكه از آن رواست كه تفاوت ميان جريان هاي مختلف اصولگرا و همچنين تفاوت ميان جريان هاي مختلف اصلاح‌طلب، «مؤثر» نيست. درست است كه تفاوت را نبايد يكسره ناديده گرفت اما جدي گرفتن آن و اتكاء به آن در مقام طرح خط‌مشي براي نسل جديد انقلاب بي‌هيچ ترديدي آسيب‌زا خواهد بود

وجوه مشترک اصولگرایان و اصلاح طلبان

اين مدعا آن گاه وضوح بيشتري خواهد يافت كه به ويژگي هاي مشترك هر دو طيف و خصلت منازعه ميان ايشان و همچنين سطح توان‌مندي طيفي توجه كنيم كه بالنسبه مطلوب ارزيابي مي‌شود: 

نخستين وجه مشترك هر دو طيف را مي‌توان در نگاه خاص ايشان به سياست جُست. به موجب این نگاه، سياست‌ورزي نزد سياست‌مداران متعارف ما به بازی یا جنگ قدرت تقليل يافته است. از همین رو است که در حال حاضر مهمترين فعاليت سياسي جناحها و احزاب موجود، دورخيز كردن از يك انتخابات براي انتخابات بعدي است. 

كافي است به كميت و كيفيت "آموزش هاي اعتقادي و سياسي" نسبت به حجم كل فعاليت احزاب و جناح هاي مزبور نظر كنيم تا دريابيم كه تا چه ميزان ايشان سياست‌ورزي را كوششي در جهت تربيت و تزكيه فرد و تكامل آدمي مي‌انگارند و تا چه ميزان سياست در نظر ايشان تلاش براي افزودن بر گستره و عمق قدرت خود يا حفظ قدرت موجود است (ولو آنكه اين افزودن و حفظ (قدرت) در مواضعي به عدول از اصول انجامد). 

دومين وجه مشترك اين دو، فقر نظري و راهبردي است. اصلاح‌طلبان نمونة بارز اين آسيب‌مندي‌اند. آنها عملاً با شعارها و انديشه‌هايي پيوند يافته‌اند كه محصول انديشه‌ورزي خود ايشان نيست. نه در معارف قديم عمق يافته‌اند و نه جديد را به خوبي
جذب كرده‌اند. سرمایه ايشان جز يك سلسله شعارهاي سطحي و تكراري بيش نيست. البته سابقة برخي اصلاح‌طلبان عاقبت ديگري را مي‌توانست درپي داشته باشد اما آنها خود اين استعداد را نابود كرده‌اند. 

اصولگرايان در اين ميان از وضعيت نظري (و نه راهبردي) مناسبتري برخوردارند و بعضاً خود را متكي به آراء عالماني جلوه مي‌دهند كه حداقل در معارف قديمه(و حتی بعضا" در معارف جدید) سرآمد و غير قابل چشم‌پوشي‌اند. با اين حال اصولگرايان نيز موقعي مي‌توانند در مواجهه با دنياي جديد رابطة خود را با معارف گذشته حفظ كنند كه آن را مورد بازخواني انتقادي و غیر منفعلانه قرار دهند. اما تاكنون اين ارتباط نه تنها انتقادي و غیر منفعلانه نبوده بلكه متأسفانه در عمل بارها و بارها نقض شده تا بدانجاکه رفتارهاي اين طيف(اصولگرایان) در چهرة عمومي خود بيش از آنكه تابع اصول و ضوابط باشد تابع سياست هاي روزمره بوده است. به عنوان مثال پس از جنگ، بدنة اصلي اين طيف به آساني شعار اسلام رساله‌اي و فقاهتي را كنار گذاشت و بر نسخه‌هاي تجويزي بانك جهاني و صندوق بين‌المللي پول راه گشود و اكنون نيز منفعلانه تحت تأثير همان آموزه‌ها و مفاهيم‌اند (آنچنان که سند چشم‌انداز تفاوت اصولي با مجموعه سياستهاي موسوم به تعديل ساختاري ندارد). در موارد ديگر نيز اين طيف برغم ادعاي اصول‌خواهي از حيث رعايت موازين اخلاقي و شرعي در فعاليت سياسي ، كارنامة مطلوبي نداشته است. 

هم‌ساني هاي قابل توجه دو طيف اصلاح‌طلب و اصولگرا عرصه نظر و شعار از ديگر مواردي است كه اين دو طيف را براي "سامان بخشيدن به آيندة نظام" و "تداوم نهضت" ناكارآمد مي‌سازد. گفتار اقتصادي اين هر دو طيف از بارزترين نمونه‌هاي اين هم‌ساني است. 

سومين ويژگي اين دو طيف را از حيث پيوندي بايد ديد كه هر يك با وضعيتي آسيب‌مند در سال هاي بعد از جنگ دارند. اين دو طيف آنجا هم كه اختلاف هايي دارند يكي تقويت‌كنندة ديگري است. نمونة اين مدعا را در ربط وثيقي مي‌توان جست كه ميان قبل از دوم خرداد و بعد از دوم خرداد موجود است. 

كمتر فرد منصف و فهيمي است كه در مفاسد بعد از دوم خرداد و ناراستي حركت موسوم به اصلاحات در ميهن ما ترديدي داشته باشد. با اين حال نكته شايان توجه اين معنا است كه مفاسد مزبور در خلاء پديد نيامد. سيستم امنيتي و قضايي، نظام اقتصادي، نظام سياسي و نحوة مديريت كشور پيش از دوم خرداد به گونه‌اي سامان يافته بود كه گرچه به حسب ظاهر تكوين حادثة دوم خرداد و برآمدن نيروهاي سكولار و شبه سكولار را مطلوب نمي‌انگاشت، اما عملاً و ناخواسته با انديشه و عمل خود به برآمدن نيروهاي مزبور مدد ‌رساند. 

اصولگرايان و اصلاح‌طلبان از حيث عمل و الگوهاي رفتاري و به خصوص سبك و سياق حكومتداري نيز مشابهت هاي زيادي با يكديگر دارند. كافي است به توجيهاتي توجه كنيد كه اصولگرايان در عدول از اصول یا در عزل و نصبها و تصميمات حكومتي و بركشيدن ناشايستگان يا تصميم‌‌سازي‌هاي فرهنگي ارائه مي‌كنند، اگر از راديكال هاي اصلاح‌طلب بگذريم كه به راحتي لاقيدي فرهنگي را با آزادي و نسبيت و … توجيه مي‌كنند، اصولگرايان همان توجيهات عملگرايانه و انديشه نشده‌اي را براي وضعيت نابسامان رسانه‌ها و مراكز فرهنگي تحت مديریت خود و دوستانشان دارند كه اصلاح‌طلبان ميانه‌رو داشته‌اند و دارند. 

غلبه يافتن مسائل فردي و گروهي بر مسائل بنيادي انقلاب و كشور، چهارمين ويژگي مشترك دو طيف است. بدین صورت که فجایع محتمل الوقوع پیش رو از بلایای طبیعی گرفته تا آسیب های اجتماعی و فرهنگی لااقل از صدر اولویت های دو طیف موجود حذف شده است . 

به عنوان آخرين مورد بايد به اين نکته اشاره داشت كه منازعة دو طيف اصلاح طلب و اصول گرا به "بازي محدود ميان نخبگان" تبديل شده است. هيچ يك از دو طيف سياسي موجود رابطة نهادينه و پايداري با لايه‌هاي اجتماعي حامی خود ندارند. حتي نيروهاي پائيني آنها نيز از مشاركت چنداني در جهت‌گيري طيف و جناح متبوع خود برخوردار نیستند و تصميمات كليدي ايشان غالباً پشت درهاي بسته و در ميان جمع محدودي از سياستمداران گرفته مي‌شود. 

آسیب مندی های دو طیف سیاسی

البته مانند ساير ويژگي ها، از حيث اين ويژگي نيز هر دو طيف،‌به يك ميزان آسيب‌مند نيستند. آسيب‌مندي اصلاح‌طلبان (چه در انتخاباتي خاص پيروز شوند و چه نشوند) بسي بيشتر از آسيب‌‌مندي اصولگرايان است. شكل‌گيري لحظه‌اي و نقطه‌اي امواج مردمي به نفع اصلاح‌طلبان در انتخاباتي همچون دوم خرداد و غير آن را نبايد ارتباط پايدار، نهادينه و دو طرفه توده اجتماعي با اين طيف به حساب آورد.
 
اصولگرايان از اين حيث از وضعيت بهتري برخوردارند. آنها از ارتباط پايدارتري با لايه اجتماعي طرفدار خود برخوردارند اگرچه اين ارتباط چندان دوطرفه نيست. گرچه ممكن است پايگاه اجتماعي اصولگرايان به لحاظ كمي از امواجي كه هر از چندي به نفع اصلاح‌طلبان بسيج مي شود كمتر باشد اما به لحاظ كيفي از مرتبت بالاتري برخودار است. چرا كه حاميان اصول‌گرايان بسيار بيش از لايه‌هاي حامي اصلاح‌طلبان حاضر به پرداخت هزينه براي اعتقادات خويش‌اند. منتها نقطة ضعف اصولگرايان را در دو طرفه نبودن ارتباط ايشان با لايه اجتماعي مزبور بايد جُست. مهمتر از آن،

اين‌ كه، اين لايه بيش از آنكه پايگاه اجتماعي اصولگرايان باشد در اصل كانوني ترين مواضع پايگاه اجتماعي اسلام و انقلاب است. به سخن ديگر اگر لايه مزبور جذب اصولگرايان شده‌اند نه به جهت ريز مواضع و عملكردهاي اين طيف است بلكه از آن رو است كه آنها را به هر تقدير نمايندة اسلام و انقلاب تصور كرده‌اند. 

ویژگی های منازعه ای اصول گرایان و اصلاح طلبان

تا اينجاي اين نگاشته به ويژگي هايي پرداختيم كه هر دو طيف اصولگرا و اصلاح‌طلب مشتركاً از آنها برخوردارند. اين نكته هم تذكر داده شد كه از اين حيث هر دو طيف به يك ميزان از آسيب هاي مزبور برخوردار نيستند. اما از ويژگي هاي مشترك، مهمتر، ويژگي هاي منازعه‌اي است كه در حال حاضر ميان آن دو در جريان است و از اين ويژگي ها نيز مهمتر، توانائي ها و ويژگي هايي است كه مي‌بايد در جريان بالنسبه مطلوب (از اين دو طيف) موجود باشد، اما نيست. 

از بيان ويژگي هاي سابق‌الذكر بايد اين نكته معلوم شده باشد كه منازعة موجود ميان اين دو طيف از چه خصوصياتي برخوردار است: 

نخست آنكه در درون هر يك از اين دو طيف (يعني بين گروه‌هاي مختلف اصلاح‌طلب و بين گروه‌هاي مختلف اصولگرا) اختلاف ها بيش از آنكه دائرمدار اعتقاداتي شفاف و مشخص باشد، اختلاف گروه‌هاي "هم سود"ي است كه عمدتاً حول سود مشترك سياسي گردهم آمده‌اند. بين دو طيف نيز همان طور كه آورديم گرچه طيف اصولگرا از پيوند بيشتري با اعتقادات ديني برخوردار است اما در عملكرد اين طيف نيز كار اعتقادي "فرع سياستمداري" است. بگذريم از اصلاح‌طلبان كه از اين "فرعيت" هم گذر كرده و نمودهايي را در ضمن فعاليت هاي خود آشكار مي‌كنند كه آشكارا ضد اعتقادي است. 

از جانب ديگر منازعة موجود در «سطح» جريان دارد. يعني بسياري از مسائل بنيادي مربوط به زندگي مادي و معنوي مردم و دلواپسي هاي مربوط به اين دو در دعواي هر دو طيف غايب است. تا وقتي به اين" سطح از منازعه" قناعت كرده باشيم قدرت دست به دست مي‌شود بي‌آنكه درجهت حل مشكلات بنيادين زندگي مردم گامي برداشته شده باشد. در اين صورت قابل انتظار است كه احساسات صادقانه بسياري، قرباني نفع شخصي و گروهي یا عدم توجه اين و آن شود. 

آورديم كه از خصوصيات مشترك دو طيف و ويژگي هاي منازعة موجود مهمتر، توجه به سطح توانائي هاي طيفي است كه بالنسبه آنرا مثبت مي‌انگاريم. منتها قبل از توضيح اين نكته نيازمند پاسخ به اين سؤاليم كه "به رغم ردّ هر دو طيف، آيا در مقام مقايسه (و بالنسبه) نيز ترجيحي ميان آن دو قائل نيستيم؟" 

ذكر مشابهت هاي هر دو طيف و طرح اين مدعا كه "هيچ يك از دو طيف مزبور نمي‌توانند" در برنامه تداوم و تكامل انقلاب "نقش محوري ايفا كنند" بدين معنا نيست كه تفاوت هاي ميان اين دو را منكر باشيم. قطعاً نسبت اين دو طيف با اسلام و انقلاب به يك ميزان نيست. 

همچنين پيش از اين آورديم كه هر دو طيف به يك ميزان از آسيب هاي پيش‌گفته بهره‌مند نيستند. با عنايت به آنچه از شكل و محتواي عرصه سياسي در كشورمان آورده شد بي‌ترديد طيف اصولگرا با عنایت به معيارهاي ديني، ‌ملي و انقلابی نسبت به طيف ديگر، "مرجَّح" است

منتها اين ترجيح نبايد بدانجا بيانجامد كه نسبت به صلاحيت هاي اين طيف براي ادارة كشور و نيز توانمندي فكري و شخصيتي آن در چالش با اصلاحات، تجددخواهي و وابسته‌گرايي "متوهم" باشيم. و يا اين توهم را با بزرگنمايي هر از چندي يكي از گروه‌ها يا شخصيت هاي اصولگرا (و هم‌چنين اصلاح‌طلب) و نيز "برخي نيروهاي شبه امنيتي به اصطلاح‌ فراجناحي" به هم‌نسلان خود و دیگران انتقال دهيم. (ولو اينكه اين گروه‌ها و شخصيت ها به حسب ظاهر نوايي مخالف با آهنگ عمومي طيف خود ساز كنند) البته اين امكان را رد نمي‌كنيم كه ممكن است تك چهره‌هايي از هر دو طيف در شكل‌گيري جريان هاي آتي نقش ايفا كنند. اما به هر تقدير اين مطلب صرفاً يك "امكان" است و نبايد روي آن حساب باز كرد. 

از ديگر سو آنچه در فرازهاي سابق اين نگاشته آمد ناظر به هويت جمعي هر دو طيف و اجزاي متشكله آن بود و نبايد آنرا لزوماً به خصوصيات فردي نیروهای اصولگرا و اصلاح طلب تسرّي داد. 

به هر تقدیر نسل جديد با عنايت به آنچه از شكل و محتواي عرصه سياسي در كشورمان آورده شد مي‌بايد به شكل‌گيري جريان يا جريان هاي جديد بيانديشند. منتها بايد توجه داشت كه فرايند شكل‌گيري جريان هاي اصيل،‌ ريشه‌دار و تداوم‌دار اجتماعي به شيوه‌هاي فرمايشي و با طرح‌ريزي در دستگاه هاي دولتي سامان‌ نمي‌پذيرد. 

همچنين شكل‌گيري جريان ها (و نه فعاليت هاي پراكندة فردي و محفلي) و حضور آنها در نظام را به احتمال قوي نمي‌توان در كوتاه مدت انتظار داشت. با اين حال در كوتاه‌مدت نمي‌توان امور كشور را با اين بهانه كه جريان مطلوب هنوز در حال تكوين است، ‌معطل گذارد. در كوتاه مدت، نظام، ناگزير از اداره شدن با نيروهاي موجود است و لذا بايد انديشيد كه چگونه بهترين تركيب را از موجودين، تا آن زمان كه جريان‌هاي مطلوبي در عرصه "نهضت" پديد آيد و با كسب صلاحيت در سطح "نظام" بازتاب يابد می توان براي ادارة نظام تدارك ديد. 

وضعيت مطلوب در بلندمدت و شايد هم ميان مدت، شكل‌گيري جريان هايي در عرصه نهضت با ويژگي هاي پيش گفته
و سپس انعكاس هويت آنها در درون نظام است
. اما در كوتاه مدت از آنجا كه جريان هاي موجود را داراي فاصله‌اي معني‌دار با ايده‌‌آل ها مي‌يابيم وضعيت مطلوب را مي‌بايد در ساختاري متكثر در درون نظام و جلوگيري از يكدست شدن حاكميت ديد. اين قضاوت نه از آن رو است كه تكثر را في‌حد ذاته پسنديده مي‌دانيم بلكه در شرايط موجود تكثر مناسب ترين عامل بازدارنگي ميان‌گروه‌هاي درون‌ نظام است

ما برخلاف برخي متجددمآبان به تكثر، في حد ذاته، به مثابة يك ارزش نمي‌نگريم بلكه از آن‌رو آنرا ضروري مي‌دانيم كه در دوران فترت و خلائي همچون اكنون، تكثر يكي از عوامل نيرومند براي مهار جناحها و احزاب رقيب و جلوگيري از فساد يك دست‌ شدنِ قدرت است. منتها نكته مهم اينجا است كه اين تكثر مي‌بايد تكثري "كارآمد" ، "سازنده" و "در جهت تقويت جريان حق "باشد. اگر اين چنين خصوصياتي را براي تكثر پذيرا باشيم مي‌توانيم مشخص كنيم كه دامنة آن مي‌بايد كدام جريانها را دربرگيرد. 

اگر اين مبنا را پذيرا باشيم اين تكثر نمي‌تواند تا وقتي دو شاخة سابق‌الذكر طيف اصلاح‌طلب خصوصيات فعلي خود را حفظ كرده باشند شامل دو شاخه مزبور شود و لذا در صورت حضور اين طيف در نظام و قدرت گرفتن آن در نظام، تكثري سازنده و كارآمد را پيش‌رو نخواهيم داشت. تكثر مطلوب در نظام، از يك‌سو مبتني بر عدم غلبه مطلق يك جريان اصولگرا بر ديگر جريان هاي اصولگرا و از ديگر سو حضور چهره‌هايي از طيف اصلاح‌طلب در اركان نظام است كه از استقلال بيشتري نسبت به طيف خود برخوردار مي‌باشند و تنها به عنوان يك فرد نقش ايفا خواهند كرد. در اين بين، افزوده شدن بر ميزان تأثيرگذاري چهره‌هاي مستقل، مراجع تقليد و نيروهاي غير حكومتي طرفدار انقلاب بر تصميم سازي هاي نظام نيز در جلوگيري از مفاسد "حاكميت يك دست" موثر خواهد بود. 

با اين حال، همان طور كه آورديم يك چنين آرايشي حتي اگر به نحو تمام عيار تحقق يابد، تنها در كوتاه‌مدت سودمند خواهد بود. حل مشكلات بنيادين كشور و انقلاب تنها در گرو نقش آفريني نسل جديد و صورت بستن جريان هاي مستقل از هر دو طيف، در عرصه "نهضت" و سپس انعكاس تحولات اين عرصه، در عرصة "نظام" است

اين تحول آنگاه ثمرة مباركي خواهد داشت كه: 

1- تجربة انقلاب اسلامي به رهبري امام و نقش آفريني استاد مطهري را تداوم دهد و در عين حال آن را تكامل بخشد. 

2- نقد قبل از دوم خرداد و بعد از آن را (با رعايت همه ملاحظات ترجيحي و …) به نحو توأمان پيگيري كند. 

3- از تجربه گذشته درس ‌گيرد و ابتدائاً به هويت اعتقادي و تحكيم و تغليظ آن بيانديشد و سپس هويت سياسي را مدنظر قرار دهد. 

4- به تربيت نيروهاي كيفي (چه از حيث اخلاقي و چه از حيث نظري) اهميت بيشتري قائل شود. 

5- به نهادسازي در عرصة اجتماعي بپردازد. 

و بالاخره 6- خود را از القائات احزاب، سياست مداران و بازيگران نيمه پنهان سياست ايمن دارد و در عين حساسيت نسبت به مسائل روز، اسير هيجان ها و جنجال هاي كاذب نشود. 

ان شاء ا…