رفتن به بالا
  • یکشنبه - 25 اسفند 1386 - 16:45
  • کد خبر : ۱۴۴۸
  • مشاهده :  321 بازدید
  • چاپ خبر : این مردمان غریبه نبودند…

این مردمان غریبه نبودند…

یک مردم شناسی خودمانی در چند برداشت

به گزارش عدالتخواهی؛

گفت: «مردم کوفه این طوری اند: همه با هم در یک کار متحد می شوند، بعد دسته به دسته از تصمیم شان پشیمان می شوند و میدان را خالی می کنند. حرف شان حسابی ندارد. کارهاشان به قاعده نیست.» گمانم برای همین معاویه به یزید این قدر سفارش کرد که با مردم کوفه سر لج نیفتد. می گفت: "اگر مردم عراق هر روز صبح که بلند شدند درخواست کردند حاکم شان را عوض کنی، گوش به حرف شان بده. هر روز یک حاکم بگذاری بهتر است از این که با صد هزار جنگجو در بیفتی!"

این مردمان غریبه نبودند…

 یک مردم شناسی خودمانی در چند برداشت

 برداشت اول

سرها روی نیزه بود و کاروان توی غل و زنجیر. کم کم داشتند می رسیدند کوفه. چند ساعتی بود که همه جمع شده بودند برای دیدن شان. هر چه نزدیک تر می شدند، نگاه ها خیره تر می شد و مبهوت تر. ذره ذره اشک ها از چشم ها سرازیر شد. گریه ها، ناله شدند و ناله ها، ضجه. لابلای ضجه ها، صدای یکی از کاروانیان بلند شد:

– برای ما گریه و زاری می کنید؟ پس آن هایی که ما ها را کشتند چه کسانی بودند؟!

 برداشت دوم

از کاروان اسیران، نرسیده به دارالاماره کوفه، چند نفری با مردم سخن گفته اند. زینب و ام کلثوم، دختران علی (ع) و فاطمه دختر حسین (ع) و حالا امام سجاد.

وقتی حرف های امام به این جا می رسد که فردای قیامت، جواب پیامبر را چه می دهید، صدای گریه از همه جا بلند می شود.

با بغضی که حنجره ام را می فشرد به اطرافیانم تشر می زنم: خودمان را تباه کردیم… نفهمیدیم چه کار کردیم…

امام می گوید: از رحمت خدا بهره مند باد کسی که نصیحت مرا بپذیرد و وصیتم را رعایت کند، …

تمام شهر منقلب شده یک جور باید این تباهی را درست کنم. دیگر نمی توانم تحمل کنم. داد می زنم:

– هر چه بگویی گوش می دهیم…

بی فاصله یکی دیگر فریاد می زند:

– پیمانت را حفظ می کنیم…

تمام جمعیت که انگار منتظر موقعیت بوده اند، به حرف می آیند:

– رهایت نمی کنیم، به تو پشت نمی کنیم…

– دستور بده…

– ما پای انتقام از یزید هستیم…

امام فرصت نمی دهد که خیلی سخنرانی کنیم. می گوید: هیهات! ای حیله گرهای فریبکار. غیر از مکاری، چیز دیگری توی چنته تان نیست؟ می خواهید با من همان کاری را بکنید که با پدرانم کردید؟… نمی خواهد، نه کمکی به ما کنید، نه علیه مان شمشیر بکشید! ما به همین از شما راضی ایم!

آب سرد روی سرمان پاشیده اند انگار. چه بگوییم؟ راست می گوید! ماجراهای علی و حسن بن علی یادم رفته بود. خوب شد یادم آمد اصلاً!…

 برداشت سوم

از روزی که خبر کشته شدن حسین بن علی را آورده بودند، چهار سال می گذشت. این سال ها، همه اش به فکر جبران بودیم تا این که سلیمان چاره ای کرد. بالاخره توانست دور هم جمع مان کند. جمع که شدیم، حرف هایمان را که با هم یکی کردیم، قرارهایمان را که گذاشتیم، کار را شروع کردیم. حتما شنیده ای داستان «توابین» را، توبه کرده های کوفه را که به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی قیام کردند و عاقبت از سپاه مروان شکست خوردند.

آن روز را می گفتم؛ چهار سال بعد از ماجرای عاشورا، بالاخره سپاه مان را منظم کردیم و آماده جنگ با حکومت یزید شدیم. اما اول از همه باید پشیمانی مان را نشان می دادیم. راه افتادیم به طرف کربلا. سر مزار سیدالشهدا که رسیدیم، ناله ها شروع شد. درست یک شبانه روز… یک شبانه روز کارمان گریه بود و اظهار توبه. حسابش را بکن؛ چهار هزار نفر. چهار هزار شیعه مشغول آه و زاری بودند.

چهار سال بعد بود، چهار هزار نفر بودیم. کاش چهار نفرمان همان چهار سال قبل بودیم. بالاخره که این همه کشته دادیم… شنیده بودم که سیدالشهدا برای عده ای نوشته بود: اگر بیایید شهید می شوید، اما اگر بمانید هم پیروز نمی شوید!

 برداشت چهارم

بعد از شما به سایه ما تیر می زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

این مردمان غریبه نبودند ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند

ماندند در بطالت اعمال حج شان

مُحرم نگشته، تیغ به تقصیر می زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال بعد تو زنجیر می زدند…

)از ترکیب بند "با کاروان نیزه" ـ علیرضا قزوه)

 برداشت پنجم

من خودم عمری کوفه بوده ام پسر! فکر نکن روی هوا حرف می زنم. از همان روزی که سعد بن ابی وقاص کوفه را ساخت تا لشکریان خلیفه دوم را جا دهد و سازماندهی کند ـ پدر همین عمر سعد را می گویم ـ من با او بودم و ذره ذره کوفه شدن کوفه را به چشم خودم دیدم. البته آن اوایل که چیزی به حساب نمی آمد. این کوفه کوفه که سر زبان افتاده، همه اش بعد از جنگ بصره بود. علی دیگر برنگشت مدینه. همان نزدیکی ها ماند و کوفه را کرد مرکز خلافتش خوب جایی را هم انتخاب کرد، وسط در وسط مرزهای سرزمین اسلام.

داشتم می گفتم. از روزی که خشت های کوفه را روی هم چیدند، همه جور آدمی آمدند توی آن شهر. هر که هنری داشت، صنعتی می دانست، سوادی به هم زده بود،… می آمدند که کاری بکنند، که جایی را بگیرند، که استعدادشان را توی این شهر تازه به کار بزنند. اما فکر نکن این جماعت تازه به دوران رسیده مثل مردم حجاز بودند، نه! تا همین یکی دو سال پیش که کوفه بودیم ـ نمی دانم یادت هست یا نه ـ هر دسته از این تازه مسلمان ها یک جور احساساتی بودند. زود به خروش می آمدند، زود هم از جوش می افتادند! زود تصمیم می گرفتند، زود پشیمان می شدند. تعجب هم ندارد. این ها کی فرصت داشتند پیامبر را ببینند و تربیت درست و حسابی بشوند. مسلمان شده بودند که کافر نباشند.

یادم هست یک بار معاویه توی همین کاخ سبز از "ابن کوا" داشت خلق و خوی مردم را می پرسید. ابن کوا برای خودش مورخی است اگر بشناسی، هر جا و هر مردم را مثل کف دستش می شناسد. بحث شان به کوفه که رسید، ابن کوا برداشت گفت: «مردم کوفه این طوری اند: همه با هم در یک کار متحد می شوند، بعد دسته به دسته از تصمیم شان پشیمان می شوند و میدان را خالی می کنند. حرف شان حسابی ندارد. کارهاشان به قاعده نیست.» گمانم برا

ی همین معاویه به یزید این قدر سفارش کرد که با مردم کوفه سر لج نیفتد. می گفت: "اگر مردم عراق هر روز صبح که بلند شدند درخواست کردند حاکم شان را عوض کنی، گوش به حرف شان بده. هر روز یک حاکم بگذاری بهتر است از این که با صد هزار جنگجو در بیفتی!"

پس خوب گوش هایت را باز کن؛ حالا که ماموریت جاسوسی از کوفه را سپرده اند به تو، مبادا که بی گدار به آب بزنی، مبادا به کسی اعتماد کنی و رازت را بگویی. اگر، اگر به فرض، لازم شد روی کسی حساب کنی، احساسات شان را تحریک کن، همین. خدای احساس اند این کوفیان. عقل و منطق را بی خیال شو. تصمیم و همت را توی حسابت قاطی نکن. می فهمی؟ فقط کاری بکن که اشک شان دربیاید یا رگ غیرت شان بزند بالا.

می دانم، می دانم خیلی های شان با حسین اند. اما ناامید نشو. راه دارد، باید انگیزه شان عوض شود. باید یادشان بیاید که با شام «رقابت» دارند. باید یادشان بیاید که یک بار مرکزیت را از حجاز گرفته اند و حالا نوبت برتری جویی نسبت به شام است. پس این را که بگیرند، خودبخود راه شان از حسین جدا می شود. فکر می کنی چند نفرشان دنبال حقیقت و عدالت اند؟ هر چه هستند کمند، اما آن ها را هم دست کم نگیر. مبادا حسین با همان عده کم به هم برسند که کار سخت می شود.

خوب گوش هایت را باز کن پسر. من خودم عمری کوفه بوده ام! فکر نکن روی هوا حرف می زنم…

 برداشت ششم

من اشک می ریزم. تو اشک می ریزی. او اشک می ریزد… ما اشک می ریزیم! خود اشک ریختن مهم نیست. کِی اشک ریختن مهم است! کجا اشک ریختن مهم است! می شود مثل بچه های جبهه، شب «عملیات» اشک ریخت و کار را به موقع تمام کرد. می شود هم مثل مردم کوفه، اشک ریخت تا جای خالی فهمیدن و رفتن و «به روز» بودن پر شود. که پر نمی شود! که پر نخواهد شد…

منبع: وبلاگ پلخمون

لینک کوتاه:    
https://edalatkhahi.ir/?p=1448

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه