كوه و بلوط

یادداشتی از اميرحسين فردي:

پيري و از پا افتادگي امري است محتوم و ناگزير كه همه در ساليان پايان زندگي، دچار آن مي شوند، اما من دختر بچه هايي را سراغ دارم كه در كودكي پير شده اند. آنها با پوستي پرچروك و چهره اي چين خورده و اندامي نحيف، خود را به صورت يك واقعيت غم انگيز انساني به رخ مي كشند و به گونه غمناك نگاهت مي كنند..

پيري و از پا افتادگي امري است محتوم و ناگزير كه همه در ساليان پايان زندگي، دچار آن مي شوند، اما من دختر بچه هايي را سراغ دارم كه در كودكي پير شده اند. آنها با پوستي پرچروك و چهره اي چين خورده و اندامي نحيف، خود را به صورت يك واقعيت غم انگيز انساني به رخ مي كشند و به گونه غمناك نگاهت مي كنند:

– اين منم، نگاهم كن. صورتم را ببين، چه زود پير شده ام! نترس ، مي دانم كه تا به حال كودك پير نديده اي. خوب نگاهم كن. خطوط شكسته و اندوهناك چهره ام را به خاطر بسپار. اين هم تجربه اي است براي تو!

و چه تجربه تلخي است براي من كه تا به حال چنين نديده ام. علتش را كه مي پرسم، مي گويند از سوء تغذيه است. يا همان گرسنگي و كم خوني. با خود مي گويم، خداي من اين موجودات نحيف چگونه مي توانند مادر باشند، بچه هاي آنها چه وضعيتي خواهند داشت؟ براي پيدا كردن پاسخ نياز نيست، خيلي به دنبال آن بگردم. اين شرايط هميشه بوده. مگر اين دره هاي تنگ و اين آسمان اندك، چه مي توانند به ساكنان خود ببخشند. اينجا همه چيز اندك است جز كوه و صخره و سنگ. من نمي توانم به موقعيت آدم هاي آنجا فكر نكنم.

– اينجا مارگون است، سيلاب- كوليوار، شايد هم بودك سفلي چه فرق مي كند. هر اسمي كه دوست داري رويش بگذار، اينجا همين طور است كه مي بيني. باريكه اي دره، با آبي كه با آفتاب تموز اندك مي شود و با چند وجب آسمان و ديواره بلند اين كوه ها كه فقط چند وجب آسمان برايمان باقي گذاشته است، سهم ما از كهكشان بي پايان هستي، همين چند وجب آسمان است، ما همين جا به دنيا مي آييم، همين جا زندگي مي كنيم و همين جا هم از دنيا مي رويم و نمي دانم پشت اين كوه هاي بلند. دنيا چه شكلي است، آدم ها چه لباس هايي مي پوشند، چه مي خورند. بزها و الاغ هايشان چه رنگي است. دو سال است كه از توي آن سيم ها براي ما برق آورده اند. حالا هم كه مي بيني دارند. جاده مي كشند، راستي شما كي هستيد، براي چي آمده ايد اينجا؟

تلفن زنگ مي زند، رضا اميرخاني است، مي گويد مي خواهيم از طرف انجمن قلم برويم كهكيلويه و بوير احمد كتاب ببريم براي بچه ها، مي آييد؟ همه اش كوه و دره و رود است. اين قسمتش را براي دلربايي من مي گويد. مي داند كه آن مناظر را دوست دارم. سرم خيلي شلوغ است. مثل هميشه. اما رضا برايم آن قدر عزيز است كه نتوانم بگويم نه، مي گويم مي آيم و چند روز بعد راه مي افتيم. بايرامي و محسن مومني هم هستند. از سميرم كه مي گذريم و به بخش مارگون مي رسيم. يعني اين كه رفتيم تو دل زاگرس و آن حكايت هميشگي كوه و بلوط برايم تكرار مي شود. تكراري دلنشين و دوست داشتني كه چند سالي بود فرصت تماشايش را نداشتم. از ميان كوه و بلوط، من بيشتر بلوط را دوست دارم، به خاطر، رنجي كه براي سراپا ماندن مي كشد، به خاطر آن چسبندگي و پايداري در شرايط دشوار و بالاخره آن عشق به خاك و صخره كه مانند گون، ريشه در سينه كوه مي دواند و در مقابل باران و برف و توفان و آفتاب تاب مي آورد، اما مي ماند. تا زاگرس بدون تن پوش نماند. مي غلتيم درون دره ها، پيش از ما گروه هاي دانشجويي رفته اند و مشغول كارهاي عمراني فرهنگي اند. معلوم است كه همه بسيجي اند. صبور و ساكت. از دختر و پسر. در شرايط بسيار دشوارو غيرقابل تحمل، بيل مي زنند. كلنگ مي زنند، چارديواري بالا مي برند. گونه ديگر زندگي را براي آن مردمان دورافتاده به ارمغان مي آورند. ياد اردوهاي جهادسازندگي سال هاي صدر انقلاب مي افتم. البته نه به اين سختي و دشواري چرا كه اكنون به زعم زعماي غرب زدگان پرفيس و افاده و روشن فكرمآبان فرصت طلب، موسم تقسيم غنائم است و خدمت به اربابان اروپايي و آمريكايي، آن هم از رهگذر به آشوب كشيدن دانشگاه ها، بالا بردن توقعات دانشجويي و متزلزل كردن پايه هاي اين جمهوري مستقل. همان طور كه دانشجويان بسيجي در عمق كوه هاي صعب العبور براي آسايش محرومان اين سرزمين جاده مي كشند، آنان هم براي وابسته كردن اين مردم به غرب جاده صاف مي كنند. شب را در چادر بزرگي، كنار دانشجويان مي خوابيم، البته پس از كلي گپ و گفت شبانه كه آميخته با خاطره و تحليل اوضاع زمانه است. صبح پس از نشستي با خانم ها كه بيشتر از دانشجويان پزشكي هستند و فعاليت هاي بهداشتي مي كنند، كتاب ها و نشريه هايي را كه آورده ايم تحويل مي دهيم و راه بازگشت پيش مي گيريم.

– چرا بيشتر نمي مانيد؟ چرا از ما فرار مي كنيد؟ چرا از ما فرار مي كنند؟ هر كس آمده، خواسته زود از اينجا برود. ما نمي دانيم شما ها براي چي مي آييد و براي چي مي رويد، خب چند شب بمانيد، نان گندم و جو هم نداشته باشيم. نان بلوط كه پيدا مي شود. بگذاريد چند روزي به شما بد بگذرد. مگر قرن ها بر ما و اجداد ما بد نگذشته؟ دنيا را هر طور كه بگيري مي گذرد. از حالا غصه روزي را مي خوريم كه اين دانشجوها بروند. دلمان خيلي تنگ مي شود. تا وقتي كه نيامده بودند، تا وقتي لبخند و اذان و نماز برايمان نياورده بودند. تا زماني كه روشنايي و جاده و بهداشت هديه نكرده بودند، اتفاق تازه اي برايمان نيفتاده بود. دنيايمان همان دنياي قديمي بود. زمستان هايمان سرد و يخبندان بود و تابستان هايمان گرم و داغ . پشت اين كوه ها هم پر بود از ديو و دزد و آدم كش. اما حالا خيلي چيزها عوض شده. عادت هايما را به هم زده اند، چشم هايمان را بازكرده اند. ما را تشنه ديدار خود كرده اند. اگر بروند، جايشان خيلي خالي مي شود. ديگر صداي خنده ها و صداي اذان شان در ميان آلونك هاي ما نمي پيچد. حق با شماست، اينجا جاي ماندن نيست، اينجا جاي شما نيست. اينجا فقط ما مي توانيم بمانيم، نه شما

! بهار چشم به راهتان هستيم، بازم به ما سربزنيد.

اذان صبح به خانه مي رسم. چقدر خسته ام، چقدر خاكي ام. با وضويي نمازم را مي خوانم. خسته تر از آنم كه استحمام كنم. سرم را روي بالش مي گذارم و روي فرش دراز مي كشم. قبل از خواب جنگل هاي بلوط پشت پلك هايم رژه مي روند. همين طور آن قله هاي بلند و دره هاي عميق و كساني كه در عمق آن دره ها، به سهم اندك خود از آسمان پهناور قانع اند و شب ها تعداد كمي ستاره مي بينند.