رفتن به بالا

زندگی دانشجویی (1)

زندگی دانشجویی (1)  
  
     
  چگونگي ادبِ « خيال » و « عقل » و « قلب »( زندگي دانشجويي )

بحث زير در سال 82 تحت عنوان « زندگي دانشجويي » در جمع دانشجويان دانشگاه يزد ايراد شد، كه به جهت طرح ابعاد مختلف روح انسان و توجه به چگونگي ادبِ هر بعد، استفادههاي آن را براي همه عزيزاني كه در صدد تربيت سلوكي خود هستند، مفيد دانستيم. لذا صورت مكتوب آن سخنراني را در اختيار همه عزيزان قرار ميدهيم.
« گروه فرهنگي الميزان »

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِيمِ
وَ بِهِ نَسْتَعِينُ، إنَّهُ خَيْرُ نَاصِرٍ وَ مُعِينٍ. وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ

ابعاد انسان
قبل از اينكه به سئوالها بپردازيم‏، مقدمهاي عرض كنم تا خيلي از بحثها جاي خودش را باز كند. در اين مقدمه عرضم اين است كه ما انسانها ابعادي داريم، و هر بعدي را كه تعطيل كنيم به همان اندازه ضررميكنيم. هر چند بعضي از ابعاد در حكم مقدمهاند، و بعضي از ابعاد ما حقيقي و نهايياند. و البته بعضي از ابعاد را هم ميشود جايگزين كرد، ولي بعضي از آن ابعاد اصلاً جايگزينبردار نيست‎؛‎‏ و اگر تقويت نشود، انسان ناقص ميماند.
جسم؛ بيگانهترين بْعد انسان
انسان ابعادي دارد كه يكي از ابعادش، جسم است. همه ما ميدانيم كه روحِ ما، اصل ماست و ما بدون جسم هم، خودمانيم‏. اما همين جسم وسيلة كمال روح است. يعني فرمانهاي ممتد به جسم، روح را تقويت ميكند، از نصف شب بلند كردن بدن گرفته تا راه رفتن و دائم به بدن فرمان دادن. حتي در روايت داريم: «مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ مِنَ الْمَشْي» خدا عبادت نميشود به چيزي بيش از آنچه كه با راه رفتن عبادت ميشود. حالا ممكن است شما بگوييد پس قهرمانهاي دو مقرب إلياللهاند؟! نه‏، اينها زمينه است، يعني زمينه عبادت را فراهم كند. يعني شما چطوري در راهرفتن، دائم به جسمتان فرمان ميدهيد؟ اين فرمانهاي ممتد روح به جسم، به روح قدرت ميدهد. و برعكس: ميگويند در دورة مدرنيته كه انسان راه رفتن را فراموش كرده است‏، ارتباط با حقايق عالم و زمين و آسمان را هم فراموشكردهاست. در حالي كه زمين و آسمان آغوش باز خداست، اما ميبينيد انسان مدرنيته ديگر نسبت به زمين و آسمان بيگانه است؛ نميتواند زمين را زمين ببيند هم از جهت روح سود جويياش، زمين را يا معدن سنگ و طلا ميبيند هم از آن جهت كه با آن ارتباط ندارد، ماشينسواري و تلويزيون و هواپيما، رابطه انسان را از ارتباط مستقيم با زمين از بين بردهاست.
پس ميبينيم همين جسم اگر جاي خودش به كارگرفتهنشود، ما ناقص ميشويم. حالا ديگر به وسعتش كاري نداريم كه حتي يك مقداري از علوم ما از طريق همين جسم ماست. به قول ارسطو « مَنْ فَقَدَ حِسَّاً فَقَدَ عِلْماً» اگر كسي يكي از حواس را نداشته باشد‏، يك مقداري از علم را ندارد. پس جاي اين جسم بايد مشخص باشد نقشش هم بايد مشخص باشد كه بعدي از ماست، يعني جسمي كه بيگانهترين بعد ما است اينقدر در كمال ما نقش دارد. بنابراين همين جسم گوشتي و خاكي كه در خواب يا مرگ دنبالتان نميآيد و آن را ميگذاريد و بدون آن وارد آن عالَم ميشويد اينقدر در كمال ما نقش دارد، چه برسد به ساير ابعاد ما.

خيال؛ بعدي مفيد يا مضر؟
يك بْعد ديگر ما‏، بعد خيالات ماست. اين بعد، هم خيلي مفيد است هرچند اگر تقويت نشود و جهتگيري نداشتهباشد خيلي مضر است. همانطور كه ميدانيد؛ سرعت خيال، نسبت به جسم مادي خيلي بيشتر است. شما اگر بخواهيد از اينجا به خانهتان برويد بايد بسيار راه برويد، ولي صورت خياليِ درخانهبودن خيلي سريع برايتان محقَّق ميشود. حالا اگر اين خيال درست تغذيه نشود، خطورات و وسوسههايي در آن ميدانداري ميكند، يعني در آن صورت واقعاً آدم با خيالات پوچ زندگي ميكند. ما معتقديم كه بشر امروز بسيار خيالاتي است و خيالاتش را جدي گرفته است آن هم خيالاتي كه واقعاً پاية واقعي ندارند، و آروزها و آيندهاش را در همان خيالاتش ساخته است و دارد زندگي ميكند. ولي همين خيال بايد تربيت بشود، يك راه تربيتاش از طريق ارتباط با عالم عقل است.
گاهي شما يك فنجان ميبينيد و خيالاتتان تحريك ميشود كه «چقدر قشنگ است! كاشكي من هم داشتم». اين خيال، در بعد عقل، خيلي مسخره است؛ بسياري مواقع خيال ما زبالهدان يك صورتي ميشود كه آن را يك كسي همينطوري به عشق خودش ساختهاست و آن ميشود زندگي ما.
خيال؛ ماية نشاط و شعف
اين خيال را ميشود تربيت كرد، جهتش داد، منضبطشكرد، قانونهاي خوبي را بر آن حاكم كرد، تا شكوفا شود. تمام شاعران بزرگ، در عالم خيالِ خودشان به اين مقام رسيدهاند، اصلاً خيال است كه به انسان عشق ميدهد، آرامش ميدهد نشاط ميبخشد. انسان با عقل خشك استدلالي هيچ وقت نميتواند زندگي كند، يعني زندگياش آنچنان خشك و بينشاط است كه نميتواند به آن راضي باشد. ولي خيالي هم كه از وسوسههاي شيطان ريشه بگيرد، آن هم خيال پوچ و پستي است. مولوي ميگويد:
آدمي را فربهي هست از خيال گر خيالاتش بُوَد صاحب جمال
يعني آدم با خيال فربه ميشود. چرا كه خيال، محل ظهور عشق است، عشق در خيال ميتواند ظاهر شود، البته عشق به اين معني كه صورت مأنوس ما را به ما بدهد – اگر رسيديم، بحثش را خواهيم كرد – اين عشقي كه ما ميگوييم، يعني آن نشاط قلبي كه صورت مأنوس ما را به ما ميدهد. براي همين هم ميبينيد كسي كه واقعاً خيالش مؤدب شده باشد و جهت گرفته باشد، اگر گل ببيند به شعف ميآيد، كوير ببيند خلوت ميبيند، پاييز ببيند آرام] ]>