باباي من اگر چه فقير است، بد که نيست

آيا “فقر” يک موهبت براي مردم و حکومت است ؟

اينجا، در محله ما پدر من اگر چه حقوق ماهيانه اش به گرد پاي تاجران و اهالي بيزينس بازار نمي رسد، اما از سر کوچه وقتي به سمت خانه قدم بر مي دارد، حاج فتاح با سه دهنه قالي فروشي کلاه گود حاجي بازاري اش را بالا مي اندازد و دستش را روي سينه مي گذارد…

آيا "فقر" يک موهبت براي مردم و حکومت است ؟
باباي من اگر چه فقير است، بد که نيست

اينجا، در محله ما پدرم اگر چه حقوق ماهيانه اش به گرد پاي تاجران و اهالي بيزينس بازار نمي رسد، اما از سر کوچه وقتي به سمت خانه قدم بر مي دارد، حاج فتاح با سه دهنه قالي فروشي کلاه گود حاجي بازاري اش را بالا مي اندازد و دستش را روي سينه مي گذارد…فقر بيماري نيست، شايد يک موهبت است به مردم و حکومت؛ مردم براي اينکه خود را در پيشگاه خدا محک بزنند و حکومت براي اينکه خود را در رفع مشکلات مردم آزمايش کند؛ تا ببينم هرکدام چقدر موفق هستيم…اينجا هنوز هواي محله هواي بودن است، هواي عزت است…  

باشگاه جواني خبرگزاري برنا / بنت‌الهدي صدر – نانوايي سر کوچه ما هر روز وقتي طاقار اول خمير را در تنور داغ، نان مي کند و مي دهد دست مردم سرد، نگاه که مي کنم به صف نانوايي مي بينم، من و پسر همسايه هنوز با هم مي آييم و مي ايستيم براي خريد نان؛ حالا چه فرقي مي کند اگر ما نانمان را با پنير و ماست و ريحان مي خوريم و او کنار کوبيده بختياري!
توپي سفيد و صورتي اينجا در اين غزل

هي غلت مي خورد ـ‌ همه‌ي مردم محل

فرياد مي‌زنند: کجا توپ مي‌رود؟

و بين بچه‌ها سر آن مي‌شود جدل

اينجا، در محله ما پدر من اگر چه حقوق ماهيانه اش به گرد پاي تاجران و اهالي بيزينس بازار نمي رسد، اما از سر کوچه وقتي به سمت خانه قدم بر مي دارد، حاج فتاح با سه دهنه قالي فروشي کلاه گود حاجي بازاري اش را بالا مي اندازد و دستش را روي سينه مي گذارد.
اينجا زنان همسايه نگاه مادرم را سر سجاده هنوز نذر گرفتاري هايشان مي کنند و وقتي در عين دارايي، سفره درد دلشان را باز مي کنند براي او، ايمان دارند به کلام صادقش و دلشان ميان گفت و شنودهاي آشنايي به سمت قاليچه پوسيده راهروي خانه ي ما پيچ نمي‌خورد و به عکس قرص مي شود با دعاي خير مادرم…
کوچه کوتاه محل ما، هنوز هم کوچه آشنايي است و اگر کسي گذشته از خوش و بش هاي فارغ از داشتن ها و نداشتن هاي ما، کودکي که چوب دستي زير بغل زده و با اميد به همت پدر، روزگار دويدن را در خيالش رقم مي زند، به طرفش مي رود و شکوفه هاي بهاري روييده و خزيده روي تن ديوار را تقديمش مي کند.
آنوقت مي‌رسد سر بيتي که کودکي

با چوبدست مي‌کند آن توپ را بغل:

«من پا ندارم و تو بدردم نمي خوري

اما بيا دوست من باش لا اقل

اينجا هنوز دختران محل، دارا و ندار، دوش به دوش هم خط مي کشند روي زمين خاکستري و پا مي گذارند روي خانه هاي خاکستري با گچ کشيده شده و مي خندند لي لي کنان…اصلا مهم نيست که پدر ليلا ويلا دارد و پدر من مستاجر است؛ فقر ما فقر است، سرماخوردگي نيست که واگيردار باشد.


 

اينجا اگر جيب برخي از مردمش سوراخ است و زانوي شلوارهايشان نخ نما، اما دل هايشان قرص و محکم است و باورهايشان شايد بيشتر از مردمي که کوچه هاي بالاتر و بلندتر را ساکن هستند، برق بهار داشته باشد. مدرسه هاي محله ما وقتي تعطيل مي شود، پدر من و پدر همکلاسي ام که از جلسه اوليا مربيان بيرون آمده اند، محترمانه تا آمدن ما با هم گپ مي زنند؛ فارغ از طرح کفش و مدل لباس و فيش هاي حقوقي و دسته چک و سايز جيب کت و…اگرچه ما هيچوقت خودمان را به آنها نزديک نمي‌کنيم اما آنها بعضي وقتها دوست دارند با صفاي ما بنشينند و برخيزند…خنده‌هاي سفره ما از جنس لبخندهاي بي روح خانه همکلاسي‌ام در زعفرانيه نيست، خنده‌هاي ما با نان خالي باصفاتر از بره کباب‌شده سر ميز نهار آنهاست…


باباي من اگر چه فقير است، بد که نيست

چون قول داده پاي مرا مي کند عمل»

مي گريد و مي افتدش از دست توپ و بعد

جا مي خورد به قهقه‌ي مردم محل

اين توپ پله پله مي‌افتد ز بيتهام

و مثل بغض مي ترکد گوشه‌ي غزل

اينجا ايران است، يگانه جغرافيايي که با وجود گراني و مشکلات زياد مردم، هنوز همه در شادي هم سهيم مي‌شوند و در غم، غصه يکديگر را مي‌خورند…اينجا هنوز هواي محله هواي بودن است، هواي عزت است…کاش برخي مسئولان هم هواي اين دلهاي بهاري که نه دلهاي هميشه بهار را داشتند و تنها صف انتخابات برايشان مهم نبود…مردم محله ما بهترين مردم اين کره خاکي هستند، حتي با وجود کاستي ها و نقص ها…فقر بيماري نيست، شايد يک موهبت است به مردم و حکومت؛ مردم براي اينکه خود را در پيشگاه خدا محک بزنند و حکومت براي اينکه خود را در رفع مشکلات مردم آزمايش کند؛ تا ببينم هرکدام چقدر موفق هستيم