نسل جدید و مسئله جناحها

در جستجوی راه سوم.. امیرحسین ترکش دوز:

ترکش دوز: جناحها و نسل سومغلبه يافتن مسائل فردي و گروهي بر مسائل بنيادي انقلاب و كشور، دیگر ويژگي مشترك دو طيف است.. از جانب ديگر منازعة موجود در «سطح» جريان دارد. يعني بسياري از مسائل بنيادي مربوط به زندگي مادي و معنوي مردم در دعواي هر دو طيف غايب است.. هيچ يك از دو طيف مزبور نمي‌توانند در "برنامه تداوم و تكامل انقلاب" نقش محوري ايفا كنند.

از اواخر دهة 70 شمسي بدين‌سو، فضاي سياسي در ميهن ما در جهت تثبيت يك الگوي دوقطبي ميل كرده است. در يك سو قطب موسوم به اصلاح‌‌طلب را داريم كه خود شامل طيف گسترده‌اي از نيروهاي سياسي است. طيفي كه يك سَرِ آنرا در نيروهاي مخالف نظام در خارج از كشور مي‌توان يافت و سَرِ ديگرِ آنرا در برخي نيروها كه در دهة 60 شمسي با عنوان خط امام يا چپ و بعضاً خط 3 و ميانه‌رو شناخته مي‌شدند. محافلي همچون نهضت‌ آزادي، بقاياي مجاهدين خلق يا كلاً نيروهايي كه خود را با عنوانِ ملي – مذهبي شناسانده‌اند نيز مي‌توانند به عنوان جرياناتي (ولو تبعي) از همين طيف به حساب آيند.
در قطب مقابل نيز با اصولگرايان مواجهيم كه خود را پايدار بر اصول انقلاب و نظام معرفي مي‌كنند و بر آن‌اند كه آن دسته از اصلاح‌طلبان كه سابقه‌اي در انقلاب و نظام داشته و اكنون نوايِ جديدي را ساز كرده‌اند، تجديدنظر طلبند و خارج از حيطه نيروهاي انقلاب يا حداقل مرتبط با مطرودين انقلاب می باشند. اين قطب نيز در بطن خود طيف متنوعي را شامل است. بدنة اصلي اين طيف بقاياي جرياني است كه در دهه 60 از جانب چپها، راست‌گرا ارزيابي مي‌شد. بگذريم از آنكه در سالهاي اخير اين جريان برخي مخالفان اصلاح‌طلبان را كه سابقه‌اي در جريان چپ داشته‌اند يا در دهه 60 جهت‌گيري جناحي مشخصي نداشته‌اند را نيز همراه خود داشته است.
در يكي دو سالة اخير 5 يا 6 گروه در ضمن اين طيف (يعني طيف اصولگرا) هويت مستقلي را نسبت به ديگر گروههاي هم‌طيف خود آشكار ساخته‌اند: جبهه پيروان خط امام و رهبري كه بدنة اصلي جريان مقابل چپ در دهة 60 است؛ جمعيت ايثارگران كه توسعه يافته يكي از جناحها در سازمان مجاهدين انقلاب در سالهاي اوليه بعد از انقلاب مي‌باشد؛ مجموعه نيروهايي كه خود را با عنوان اصولگرايان مستقل معرفي كرده‌اند؛ ياران و اطرافيان نزديك آقاي رئيس‌جمهور و بالاخره نيروهايي كه گرداگرد فرمانده اسبق سپاه پاسداران يا شهردار فعلي تهران جمع شده‌اند. (براي گروه‌هاي شبه امنيتي ملحق به اين طيف، از آنجا كه هويت كاملاً شفافي ندارند، بايد حساب جداگانه‌اي باز كرد)
خاستگاه جريانها در طيف اصلاح‌طلب به شدت متفاوت است تا آنجا كه گاه دشمنان
سابق را اكنون در چارچوب يك طيف عملاً همراه و هم موضع مي‌يابيم. اما در طيف اصولگرا اين تفاوت يا تعارض خاستگاه را شاهد نيستيم.
گسترة «تنوع مؤثر» در طيف اصولگرا نيز بيش از طيف اصلاح طلب است؛ فهرست عناوين گروه هاي تشكيل دهندة اين طيف گرچه فهرست بلندبالايي است، اما عملاً از اكثريت آنها رمقي باقي نمانده است. از اين‌رو اين طيف، عملاً در حال حاضر به يك طيف دو شاخه‌اي تبديل شده است: شاخه‌اي كه در انتخابات اخير رياست جمهوري خود را اصلاح‌طلبان پيشرو مي‌خواندند و متشكل از جبهه مشاركت، مجاهدين انقلاب و برخي روشنفكران تجددگرايي است كه سابقة مذهبي دارند و شاخه‌اي ديگر كه زير بيرق رئيس مجلس ششم فعاليت مي‌كنند.
شايد ارائة تصويري چنين دوگانه از واقعيت خارجي (يعني تقسيم‌بندي تمام نيروهاي مطرح سياسي به اصولگرا و اصلاح‌طلب)، درنظر برخي به عنوان ناديده گرفتن تفاوت ميان نيروهايي جلوه كند كه در چارچوب يك طيف قرار داده شده‌اند اما اين اشكال موجه نيست چرا كه لحاظ نكردن تفاوت ميان نيروهاي مزبور و قرار دادن آنها در درون يك طيف به جهت آن نيست كه اين تفاوت را موجود نمي‌يابيم بلكه از آن رواست كه تفاوت ميان جريانهاي مختلف اصولگرا و همچنين تفاوت ميان جريانهاي مختلف اصلاح‌طلب، «مؤثر» نيست. درست است كه تفاوت را نبايد يكسره ناديده گرفت اما جدي گرفتن آن و اتكاء به آن در مقام طرح خط‌مشي براي نسل جديد انقلاب بي‌هيچ ترديدي آسيب‌زا خواهد بود.
اين مدعا آنگاه وضوح بيشتري خواهد يافت كه به ويژگيهاي مشترك هر دو طيف و خصلت منازعه ميان ايشان و همچنين سطح توان‌مندي طيفي توجه كنيم كه بالنسبه مطلوب ارزيابي مي‌شود:
نخستين وجه مشترك هر دو طيف را مي‌توان در نگاه خاص ايشان به سياست جُست. به موجب این نگاه، سياست‌ورزي نزد سياست‌مداران متعارف ما به بازی یا جنگ قدرت تقليل يافته است. از همین رو است که در حال حاضر مهمترين فعاليت سياسي جناحها و احزاب موجود، دورخيز كردن از يك انتخابات براي انتخابات بعدي است.
كافي است به كميت و كيفيت" آموزش هاي اعتقادي و سياسي" نسبت به حجم كل فعاليت احزاب و جناحهاي مزبور نظر كنيم تا دريابيم كه تا چه ميزان ايشان سياست‌ورزي را كوششي در جهت تربيت و تزكيه فرد و تكامل آدمي مي‌انگارند و تاچه ميزان سياست درنظر ايشان تلاش براي افزودن بر گستره و عمق قدرت خود يا حفظ قدرت موجود است (ولو آنكه اين افزودن و حفظ (قدرت) در مواضعي به عدول از اصول انجامد).
دومين وجه مشترك اين دو، فقر نظري و راهبردي است. اصلاح‌طلبان نمونة بارز اين آسيب‌مندي‌اند. آنها عملاً با شعارها و انديشه‌هايي پيوند يافته‌اند كه محصول انديشه‌ورزي خود ايشان نيست. نه در معارف قديم عمق يافته‌اند و نه جديد را به خوبي جذب كرده‌اند. سرمایه ايشان جز يك سلسله شعارهاي سطحي و تكراري بيش نيست. البته سابقة برخي اصلاح‌طلبان عاقبت ديگري را مي‌توانست درپي داشته باشد اما آنها خود اين استعداد را نابود كرده‌اند.
اصولگرايان در اين ميان از وضعيت نظري (و نه راهبردي) مناسبتري برخوردارند و بعضاً خود را متكي به آراء عالماني جلوه مي‌دهند كه حداقل در معارف قديمه(و حتی بعضا" در معارف جدید) سرآمد و غير قابل چشم‌پوشي‌اند. با اين حال اصولگرايان نيز موقعي مي‌توانند در مواجهه با دنياي جديد رابطة خود را با معارف گذشته حفظ كنند كه آنرا مورد بازخواني انتقادي و غیر منفعلانه قرار دهند. اما تاكنون اين ارتباط نه تنها انتقادي و غیر منفعلانه نبوده بلكه متأسفانه در عمل بارها و بارها نقض شده تا بدانجاکه رفتارهاي اين طيف در چهرة عمومي خود بيش از آنكه تابع اصول و ضوابط باشد تابع سياستهاي روزمره بوده است. به عنوان مثال پس از جنگ، بدنة اصلي اين طيف به آساني شعار اسلام رساله‌اي و فقاهتي را كنار گذاشت و بر نسخه‌هاي تجويزي بانك جهاني و صندوق بين‌المللي پول راه گشود و اكنون نيز منفعلانه تحت تأثير همان آموزه‌ها و مفاهيم‌اند (آنچنان که سند چشم‌انداز تفاوت اصولي با مجموعه سياستهاي موسوم به تعديل ساختاري ندارد). در موارد ديگر نيز اين طيف برغم ادعاي اصول‌خواهي از حيث رعايت موازين اخلاقي و شرعي در فعاليت سياسي ، كارنامة مطلوبي نداشته است.
هم‌سانيهاي قابل توجه دو طيف اصلاح‌طلب و اصولگرا در عرصه نظر و شعار از ديگر مواردي است كه اين دو طيف را براي" سامان بخشيدن به آيندة نظام" و" تداوم نهضت" ناكارآمد مي‌سازد. گفتار اقتصادي اين هر دو طيف از بارزترين نمونه‌هاي اين هم‌ساني است.
سومين ويژگي اين دو طيف را از حيث پيوندي بايد ديد كه هر يك با وضعيتي آسيب‌مند در سالهاي بعد از جنگ دارند.
اين دو طيف آنجا هم كه اختلافهايي دارند يكي تقويت‌كنندة ديگري است. نمونة اين مدعا را در ربط وثيقي مي‌توان جست كه ميان قبل از دوم خرداد و بعد از دوم خرداد موجود است.
كمتر فرد منصف و فهيمي است كه در مفاسد بعد از دوم خرداد و ناراستي حركت موسوم به اصلاحات در ميهن ما ترديدي داشته باشد. با اين حال نكته شايان توجه اين معنا است كه مفاسد مزبور در خلاء پديد نيامد. سيستم امنيتي و قضايي، نظام اقتصادي، نظام سياسي و نحوة مديريت كشور پيش از دوم خرداد به گونه‌اي سامان يافته بود كه گرچه به حسب ظاهر تكوين حادثة دوم خرداد و برآمدن نيروهاي سكولار و شبه سكولار را مطلوب نمي‌انگاشت، اما عملاً و ناخواسته با انديشه و عمل خود به برآمدن نيروهاي مزبور مدد ‌رساند.
اصولگرايان و اصلاح‌طلبان از حيث عمل و الگوهاي رفتاري و به خصوص سبك و سياق حكومتداري نيز مشابهتهاي زيادي با يكديگر دارند. كافي است به توجيهاتي توجه كنيد كه اصولگرايان در عدول از اصول یا در عزل و نصبها و تصميمات حكومتي و بركشيدن ناشايستگان يا تصميم‌‌سازي‌هاي فرهنگي ارائه مي‌كنند، اگر از راديكالهاي اصلاح‌طلب بگذريم كه به راحتي لاقيدي فرهنگي را با آزادي و نسبيت و … توجيه مي‌كنند، اصولگرايان همان توجيهات عملگرايانه و انديشه نشده‌اي را براي وضعيت نابسامان رسانه‌ها و مراكز فرهنگي تحت مديریت خود و دوستانشان دارند كه اصلاح‌طلبان ميانه‌رو داشته‌اند و دارند.
غلبه يافتن مسائل فردي و گروهي بر مسائل بنيادي انقلاب و كشور، چهارمين ويژگي مشترك دو طيف است.بدین صورت که فجایع محتمل الوقوع پیش رو از بلایای طبیعی گرفته تا آسیبهای اجتماعی و فرهنگی لااقل از صدر اولویتهای دو طیف موجود حذف شده است .
به عنوان آخرين مورد بايد به اين نکته اشاره داشت كه منازعة دو طيف اصلاح طلب و اصول گرا به" بازي محدود ميان نخبگان" تبديل شده است. هيچ يك از دو طيف سياسي موجود رابطة نهادينه و پايداري با لايه‌هاي اجتماعي حامی خود ندارند. حتي نيروهاي پائيني آنها نيز از مشاركت چنداني در جهت‌گيري طيف و جناح متبوع خود برخوردار نیستند و تصميمات كليدي ايشان غالباً پشت درهاي بسته و در ميان جمع محدودي از سياستمداران گرفته مي‌شود.
البته مانند ساير ويژگيها، از حيث اين ويژگي نيز هر دو طيف،‌به يك ميزان آسيب‌مند نيستند. آسيب‌مندي اصلاح‌طلبان (چه در انتخاباتي خاص پيروز شوند و چه نشوند) بسي بيشتر از آسيب‌‌مندي اصولگرايان است. شكل‌گيري لحظه‌اي و نقطه‌اي امواج مردمي به نفع اصلاح‌طلبان در انتخاباتي همچون دوم خرداد و غير آن را نبايد ارتباط پايدار، نهادينه و دو طرفه توده اجتماعي با اين طيف به حساب آورد. اصولگرايان از اين حيث از وضعيت بهتري برخوردارند. آنها از ارتباط پايدارتري با لايه اجتماعي طرفدار خود برخوردارند اگرچه اين ارتباط چندان دوطرفه نيست. گرچه ممكن است پايگاه اجتماعي اصولگرايان به لحاظ كمي از امواجي كه هر از چندي به نفع اصلاح‌طلبان بسيج مي شود كمتر باشد اما به لحاظ كيفي از مرتبت بالاتري برخودار است. چرا كه حاميان اصول‌گرايان بسيار بيش از لايه‌هاي حامي اصلاح‌طلبان حاضر به پرداخت هزينه براي اعتقادات خويش‌اند. منتها نقطة ضعف اصولگرايان را در دو طرفه نبودن ارتباط ايشان با لايه اجتماعي مزبور بايد جُست. مهمتر از آن، اين‌ كه، اين لايه بيش از آنكه پايگاه اجتماعي اصولگرايان باشد در اصل كانونيترين مواضع پايگاه اجتماعي اسلام و انقلاب است. به سخن ديگر اگر لايه مزبور جذب اصولگرايان شده‌اند نه به جهت ريز مواضع و عملكردهاي اين طيف است بلكه از آن رو است كه آنها را به هر تقدير نمايندة اسلام و انقلاب تصور كرده‌اند.
تا اينجاي اين نگاشته به ويژگيهايي پرداختيم كه هر دو طيف اصولگرا و اصلاح‌طلب مشتركاً از آنها برخوردارند. اين نكته هم تذكر داده شد كه از اين حيث هر دو طيف به يك ميزان از آسيبهاي مزبور برخوردار نيستند. اما از ويژگيهاي مشترك مهمتر، ويژگيهاي منازعه‌اي است كه در حال حاضر ميا]] >