مظلوميت شريعتي(1)

گفتگو با دکتر افروغ پیرامون دکتر شریعتی:

 اين كه اگر شريعتي زنده بود چه مي كرد و چه موضعي مي گرفت، در وهله اول نسبت به موضع عرفاني و اخلا‌قي كه داشت فرياد اخلا‌ق و عرفان سرمي داد.. ممكن است ما مسائل ومشكلا‌ت زيادي داشته باشيم اما اعتراضي به گوش نرسد. اگر شريعتي زنده بود با شجاعتي كه داشت كليد اين اعتراض‌ها رامي‌زد. جامعه ما تشنه يك شريعتي و مطهري است. به اين ترتيب كه شجاعانه و بدون هيچ گونه مصلحت‌گرايي -عنصر اصلي تفكر شريعتي و مطهري- اعتراض كنند.

هنگامي كه با دكتر افروغ براي انجام مصاحبه در مورد سالروز رحلت دكتر شريعتي تماس گرفتم وي مشتاقانه پذيرفت. نوع استقبال افروغ از موضوع مصاحبه، نشان از آن داشت كه نماينده منتقد مجلس هفتم حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد. افـروغ طـي مـصـاحـبـه بارها از مظلوميت شريعتي در دوران ما سخن گفت و در عين حال از برخي آراء مرحوم شريعتي‌‌‌‌‌‌‌‌‌انتقاد كرد اما فريادها، انتقادها و شجاعت شريعتي را ستايش نمود. عضو كميسيون فرهنگي مجلس هفتم از دردهاي شريعتي‌‌‌‌‌و سوختن او در اين دردها گفت و بيان كرد كه براي پرداختن به مشكلا‌ت امروز نياز به شريعتي‌ها داريم. افروغ اميدوار بود كه كساني بتوانند جاي خالي شر يعتي‌ها را در عرصه روشنفكري امروز پر كنند. اين استاد دانشگاه همچنين پيش بيني كرد كه اگر شريعتي در قيد حيات بود به مانند عملكرد خودش در مجلس هفتم و هم مسلكانش در مقابل مصلحت انديشي‌ها و نگاه ابزاري به دين ساكت نمي‌نشست و فرياد اعتراض سر مي‌داد. وي معتقد است كه اگر دكتر بودكليد اعتراض‌هارا در برابر مصلحت انديشان مي‌زد.

– دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه ‌از عالمان دين بوده اند. پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه ‌بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ‌ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف ‌آن "تجديد حيات اسلام و مسلمين" بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي ‌حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. او در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. او دردانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون‌ (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. ‌در اين زمان فعاليتهاي سياسي – اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسطجمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود) همچنان ادامه داشت اگرچهدر اين دوره هنوز رنگ و شكلي كاملاً ايدئولوژيك به خود نگرفته بود در مهرماه سال 1336 وي همراه 16تن از اعضا و پيروان نهضت مقاومت از جمله استاد محمد تقي شريعتي و… دستگير شدند. ‌- آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد‌ و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 برايادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. وي به پيشنهاد دوستان و علاقه شخصي خود، به قصد تحصيل در رشته جامعه شناسي به پاريس رفت، اما پس از ورودش به پاريس مطلع شد كه بايد دكترايش در ادامه رشته تحصيلي اش – ادبيات فارسي – باشد. ازاين رو با آقاي پروفسور ژيلبرت لازار كه استاد شرق شناسي زبان و ادبيات فارسي بود گفتگو كرد و بهراهنمايي و پيشنهاد ايشان قرار شد، موضوع رساله (وي)، كتاب " تاريخ فضائل بلخ" اثري مذهبي متعلق بهقرن 13 ميلادي كه توسط "صفي الدين" نوشته شده بود، باشد. از اين تاريخ علي (شريعتي) تحت نظر آقايدكتر ژيلبرت لازار، مشغول تهيه رساله اش شد. در اين ايام علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضت‌هاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرده بود. بهدنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در سال 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيكدر پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي (او)، تصميم به اخراج وي گرفته بود، با حمايت قاضيسوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 از رساله خود دفاع كرد و رسماً از دانشگاه با درجه دكترا فارغالتحصيل شد. پس از مدتي او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسطمأموران ساواك دستگير شد. اوايل شهريور 1343، دكتر علي شريعتي از زندان آزاد شد. از اواخر سال 50 تا آبان 51، كار وي در حسينيه ارشاد سرعت غريبي پيدا كرد، به طوري كه براي انجامسخنراني هايش فرصت تحقيق قبلي را نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مي گرفت. نمايش ابوذر درمرداد ماده1351‌ درست سه ماه قبل از اينكه حسينيه بسته شود اجرا شد. نمايش بعدي در فاصله كمتر از دو ماه درحسينيه به اجرا در آمد كه منجر به بسته شدن حسينيه ارشاد شد. و از اواخر آبان ماه 51 زندگي مخفي ويآغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه اورا در سلول انفرادي زنداني كردند. آقاي عبدالطيف خميشي (از اعضاي نهضت مقاومت آزاديبخش الجزاير) كه از همكلاسي ها و همرزمان دكترشريعتي بود، در ديداري كه با شاه در كنفرانس اپك داشت (يكي دو هفته پيش از عيد سال 54، شاه برايگذراندن تعطيلات زمستاني، به سوئيس و از آنجا براي شركت دركنفرانس سران اپك به الجزاير مي رود) ازاو مي خواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند. شاه در آنجا قول آزادي وي را مي دهد كه نهايتاً در اواخر اسفندماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مييابد. ‌- شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس ازاقامتي سه روزه در بروكسل
عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد وپس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتيو كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب‌ (س) در سوريه به خاك سپرده شد. ‌
 
 
   ● نام گفت و گو شونده: عماد – افروغ 

● منبع: روزنامه – آفتاب یزد
 
 
 
 
 
● آقاي افروغ ! به عنوان اولين سوال، آيا ما اين حق را داريم كه افكار دكتر شريعتي را به عنوان انگيزه انقلا‌ب و يا حداقل بخشي از انگيزه انقلا‌ب معرفي كنيم؟

سوال يك مقدار ابهام دارد. براي اينكه انقلا‌ب براي خودش يك سري عوامل عملي مختلف و همين طور يك سري عوامل شتاب بخش عديده اي دارد. حداقل مي توانيم از مرحوم شريعتي به عنوان يك عامل شتاب بخش ياد كنيم وفكر نمي كنم شتاب بخشيدن هم بي ارتباط با انگيزه باشد. يعني مي شود اين گونه داوري كرد كه يكي از چهره هاي تاثيرگذار و موثر در انقلا‌ب اسلا‌مي حداقل در بخش روشنفكري دانشگاهي و دانشجويي مرحوم شريعتي است. علا‌وه بر اين در وجه روشنگري، روشنفكري و نظريه پردازي هم نمي توان از نقش مرحوم شريعتي در تبيين ايدئولوژي اسلا‌مي و در مواجهه با ايدئولوژي رقيب – ماركسيست – غافل شد. فكر مي كنم براي سوال مبهم شما همين مقدار بسنده باشد.

 

‌● آقاي دكتر! فكر مي كنيد هدف مرحوم شريعتي چه بود؟ آيا واقعاً به اعتقاد برخي واقعاً وي به دنبال ناكجا آباد بود ؟

مرحوم شريعتي اهداف خود را در آثارش واضح بيان كرده است. در واقع هدف او استقرار نظامي بود كه حداقل بتواند سه وجه عرفان، آزادي و برابري را در كنار هم داشته باشد. من شخصاً معتقدم اين آرمان، بسيار متعالي است. ايشان نه نگاه روشنگرانه مربوط به عصر روشنگري را داشت كه صرفاً دلمشغول آزادي‌هاي فردي بودند و نه صرفا دلمشغولي سوسياليست‌ها را داشت كه توجه آنها معطوف به وجه برابري بود. فكر مي‌كنم اگر بخواهيم يك نگاه متعادل، بينابين و ديني به مقوله آزادي وعدالت داشته باشيم و بخواهيم اين دو را در كنار هم داشته و آن را بومي كنيم بايد با يك پيوندي اين كار را انجام دهيم. بايد اذعان كرد كه حلقه پيوند آنها تنها عرفان و عشق است. فكر مي‌كنم يكي از شاهكارهاي شريعتي همين نكته است. در واقع وي از همان روح شرقي خودش استفاده كرد وتوانست پيوندي ميان آزادي‌ وعدالت برقرار كند و اين مي‌تواند مهمترين هدف مرحوم شريعتي تلقي شود. در حال حاضر هم وقتي به بررسي آثار امام (ره) مي‌پردازيم عرفان را متعالي ترين سطح توقعات و انتظارات ايشان مي‌بينم. يعني ايشان هدف اصلي از حكومت اسلا‌مي را ضمن اينكه بسط عدالت مي‌دانند اما معتقدند كه اين بسط عدالت يك هدف غايي ديگري را هم دارد كه همان بعد اخلا‌ق، عرفان و معنويت است. عرفان مرحوم شريعتي هم بي ارتباط با معرفت خدانيست. فكر مي‌كنم شريعتي كاملا‌ غرق در معرفت خدا بود و بابت همين موضوع مي‌سوخت. دعاهاي مرحوم شريعتي گواه خوبي است براي اين سوزش. به هرحال اين نكته بيانگر اين است كه معرفت خداوند در نگاه شريعتي موج مي‌زند و ما هم كماكان تشنه يك چنين جامعه آرماني هستيم. جامعه‌اي كه بتواند اين سه وجه – عرفان، ‌آزادي و برابري- را جمع كند. در مورد خود امام (ره) هم اگر بخواهيم يك رتبه بندي ميان آرمان‌هايشان داشته باشيم اخلا‌ق، عرفان و آزادي به ترتيب مهمترين آنها است. به هر حال اگر جامعه اي مي خواهد توازني ميان سه وجه عرفان، آزادي و عدالت برقرار كند كه نه آزادي فداي عدالت و نه عدالت قرباني آزادي شود از نظر شريعتي يك حلقه واصلي مي خوا هد كه آن عرفان مي باشد. اگرچه عرفان يك هدف مجزا شناخته مي شود اما مي تواند در اين موضوع نقش رابط را بازي كند. بنابراين به نظر مي رسد به يك معنا شريعتي به دنبال عرفان مي‌رود.

 

● اين كه مي گويند دكتر شريعتي دلبسته ماركسيسم بوده درست مي باشد؟

من فكر مي كنم اين موضوع درست نيست. زيرا نوعا ماركسيست ها نگاه تك عاملي دارند و عمده ترين دلمشغولي شان موضوعات اقتصادي و محو نابرابري هاي طبقاتي است. در حالي كه مرحوم شريعتي تمام تلا‌شش اين بوده كه از اصالت بخشيدن به روح و همين طور به ماده فاصله بگيرد و به هر دو توجه كند. بنابراين نمي توانيم او را يك ماركسيست قلمداد كنيم. ممكن است كه او تحت تاثير فيلسوفان وجودي مانند ژان پل سارتر و امثال آن كه بيشتر روي عامليت و فاعليت انسان توجه مي كردند بوده و شايد به يك معنا مرحوم شريعتي علا‌قمند و دلمشغول وجه برابري اقتصادي باشد و يا شايد در آثارش تمثيل هاي ماركسيستي را هم خصوصا در كتاب اسلا‌م شناسي‌اش ببينيم اما از كليت آثار مرحوم شريعتي و دلمشغولي او به عرفان و آزادي اينگونه استنباط مي‌شود كه ايشان نمي‌تواند يك ماركسيست تلقي شود. شايد برخي از اجزاي تفكرتلفيقي او بر گرفته از ماركسيسم باشد اما بايد به خاستگاه اين تلفيق نگاه كرد نه اجزاي آن. در واقع خاستگاه اين تلفيق نشان از آن دارد كه ايشان ماركسيست نيست. آيا اگر كسي در منظومه فكري خودش با يك مبناي قابل قبولي از تلفيق، بحثي از نابرابري طبقاتي، مساوات، نفي ازخود بيگانگي و انسان گرايي در وجه اقتصادي كند اينها نشان از ماركسيست بودن او است؟ فكر مي‌كنم در كشورمان ماركس را به خوبي نشناختيم. ماركس بيش از آن كه دغدغه اقتصادي داشته باشد دغدغه انساني دارد. در اين موضوع تفسيرهاي غلطي مي‌شود. ماركس هدفش اين نيست كه يك جامعه برابر طبق
اتي صرف داشته باشيم بلكه هدفش يك جامعه برابر انساني، بدون تبعيض، بدون از خود بيگانگي‌‌‌‌و انسان آزاد با تلقي ماركسيستي است. ماركس اين‌طور استنباط كرد كه براي رسيدن به اين اهداف يك مانعي است كه آن مانع، مالكيت خصوصي و تقسيم كار است. وي به اين نتيجه مي‌رسد كه اگر تقسيم كار ومالكيت خصوصي نباشد خواه ياناخواه انسان بهتر مي‌تواند مراحل انساني خودرا طي كند. در واقع ماركس برخلا‌ف هابز، يك نگاه روسويي به انسان دارد. هابز انسان را ذاتاً شرور تلقي مي‌كرد در حالي كه ‌ماركس انسان را ذاتاً خوب مي‌دانست و معتقد بود كه اين جامعه است كه سد تعالي انسان است. دقت بفرمائيد كه محو نابرابري و شكاف هاي طبقاتي يك ابزار است براي ماركس و صرفاً هدف نيست. يعني او به دنبال چيزديگري است. به همين دليل است كه مفاهيمي همچون شيء وارگي را در آثار ماركس مي بينيم. ماركس مخالف هرگونه< شيء وارگي> انسان بود، يعني مخالف اين بود كه انسان تبديل به يك شيء و ابزار شود. اين موضوع نشان مي دهد كه همين ماركس كه ما از او تفسير غليظ اقتصادي مي كنيم در پس او يك ماركس غير اقتصادي است. يك ماركس كه براي انسان ذات و جوهر قائل است البته ماركس متوجه نبود كه بايد يك خدايي باشد تا بتوان از ذات انسان سخن گفت. به نظر مي رسد قطع نظر از اين اشكال عمده در انديشه ماركس كه مقابله اي با مذهب مي كند اما او براي انسان يك جوهر و حق قائل است. همين كه يك فيلسوف براي انسان يك منافع حقيقي و واقعي قائل است نشان دهنده اين است كه براي انسان سرشت قائل است. اين نكات قابل تامل است به طوري كه نه شريعتي ماركسيست است ونه خود ماركس، ماركسيست به آن معناي جا افتاده‌اش است.

 

● اگر شريعتي در حال حاضر در ميان ما بود با توجه به مشكلا‌تي كه در حال حاضر وجود دارد چه رويه‌اي را اتخاذ مي‌كرد؟

احساس مي‌كنم كه شريعتي واقعا مظلوم واقع شده است. در واقع شريعتي مستحق اين همه هزينه و فشار نبود. كساني كه روزي علم شريعتي را بلند كردند و به مرور عليه او موضع گرفتند و او را به خاطر تفكراتش – كه به اصطلا‌ح منتقدين، ايدئولوژيكي كردن دين بود غافل از اين كه مفري از ايدئولوژي نيست واز گفتارهاي خود منتقدين شريعتي كه زماني هوادار او بودند ايدئولوژي ساطع مي شود- سرزنش كردند. همچنين كساني كه به دليل سنت گرا بودنشان و نه به معناي دين گرا بودنشان با نگاه تاريخي و تمدني به دين نتوانستند جوهر وروح انديشه شريعتي را درك كنند. آنها شريعتي را به خاطر برخي موضعگيري ‌هاي موردي او نسبت به برخي از اقشار و نه به اصل دين مورد بي مهري قرار دادند. احساس مي‌كنم روند مظلوميت شريعتي كما كان از هر دوسو ادامه دارد. يعني هم مخالفانش و هم موافقانش كه زماني علم موافقت را بلند كرده بودند، از مخالفان جدي او شدند. يادم ميآيد سال‌ها پيش در جمعي يك عرايضي داشتم و اينكه امروز اگر دوستان ايشان – شريعتي – به سمت نقد تفكراتش رفته‌اند يك زنگ خطر است. زيرا شريعتي مقدمه است و به تدريج به سراغ اصل اسلا‌م خواهند آمد. من آنجا گفتم اين كه شما به اين موضوع حساسيت نشان نمي‌دهيد به دليل اين است كه خود شما هم نقد داريد و حركات آن ها مقدمه اي است تا به سراغ شما هم بيايند و ديديد كه اين طور هم شد. اما اين كه اگر در حال حاضر مرحوم شريعتي زنده بود چه مي كرد و چه موضعي مي گرفت، شخصا معتقدم كه در وهله اول نسبت به موضع عرفاني و اخلا‌قي كه داشت در برابر مشكلا‌ت امروز فرياد اخلا‌ق و عرفان سرمي داد. در واقع اين يكي از فريادهاي شريعتي مي تواند باشد نسبت به شرايط حاكم بر جامعه. شريعتي با وجود نقش آفريني در ساختار جمهوري اسلا‌مي و نگاه تاييدآميزي كه نسبت به امامت داشت و اين كه آن را يك امر ذاتي مي‌دانست، اما تن به هر مشروعيتي هم نمي داد. به رغم آن كه اين ساختار در جوهر مورد تاييد او باشد اما حداقل وجه اخلا‌قي و عرفاني مورد نظر را اساس داوري خودش براي وضع موجود قرار مي داد. او همچنين نسبت به وضعيت آزادي حتما اعتراض مي كرد. زيرا ايشان به رغم اين كه برخي اوقات مخالفت صريحي با دموكراسي كرده اما علنا از آزادي دفاع كرده است. زيرا ميان آزادي و دموكراسي فرق هم است. متاسفانه در اين كشور توسط برخي از روشنفكران ما آزادي و دموكراسي خلط شده است. اين در حالي است كه آزادي با دموكراسي يكي نيست. در واقع آزادي در برابر توتاليتاريسم مي‌ايستد و دموكراسي در برابر اقتدار گرايي قرار مي‌گيرد. دموكراسي در برابر اين مي‌ايستد كه در حكومت، شخص تصميم بگيرد. ولي ممكن است يك شخص تصميم بگيرد اما انساني تصميم بگيرد؛ وبالعكس آن ممكن است، شخصي منتخب عده‌اي باشد اما ديكتاتوري كند. مانند هيتلر؛ اوكودتا نكرد بلكه منتخب مردم بودو از طريق ليبرال دموكراسي و رقابت‌ها ي حزبي بالا‌ آمد. در واقع شريعتي مخالف توتاليتاريسم و تماميت خواهي بوده و به خاطر اين علم، آزادي را بلند كرده است. وقتي كسي مخالف توتاليتاريسم و خواهان آزادي مي‌شود بايد ملزوماتي داشته باشد. يعني قرار نيست ظلمي و ستمي روا شود. فكر مي‌كنم نوع نگاهي كه ايشان نسبت به آزادي داشتند مي‌تواند با يك نگاه منفي نسبت به برخي قرائت‌هاي دموكراسي قابل جمع باشد. وي همين طور اگر در قيد حيات بود راجع به برابري هم اعتراض داشت. مسلماً اگر بخواهيم نسبت به برابري‌هاي اقتصادي قضاوتي كنيم با يك جامعه عدل اقتصادي فاصله داريم. عدلي كه هم تجلي اقتصادي همه جانبه -در وجه توليد، توزيع ومصرف – داشته و هم ابعاد فرهنگ، اجتماعي و سياسي را در بر