حرف از رابطه با آمریکاست

غم نامه اي از فرزند شهيد ناصري:

حرف از رابطه با آمريكاستاز دل غم زده ما همگی بی خبرند/ یا نه، بهتر گویم / بر روی اشک یتیمانِ شهید/ جُنگ شادی دارند

سرقت مال عمومی هنر ست/ حرف از آزادیست/ حرف از رابطه با آمریکاست

 آری من می دانم/ علت غصه و اندوه تو بابا این است

باباجان، باز سلام
ای پدر جان؛ منم، زهرایت
دختر کوچک تو
  ای امید من و
ای شادی تنهایی من
به خدا این صدمین نامه بُوَد
از چه رو هیچ جوابم ندهی
یاد داری که دم رفتن تو
 دامنت بگرفتم
من به تو می گفتم

پدر این بار نرو

پدر این بار نرو

من همان روز، بله فهمیدم
 سفرت طولانیست
 از چه رو ای پدرم
تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی

به خدا خسته شدم
 به خدا خسته شدم
به خدا قلب من آزرده شده

چند سال است که من منتظرم
هر صدایی که ز در می آید
همچو مرغی مجروح
پا برهنه سوی در تاخته ام

بس که عکست به بغل بگرفتم
رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته ست

من و داداش رضا
برسر عکس تو دعوا داریم
او فقط عکس تو را دیده پدر
با جمال تو سخن می گوید
مادرم از تو برایش گفته
او فقط بوی پدر را زلباست دارد

   
بس که پیراهن تو بوییده
بس که در حال دعا، رو به سجاده ی تو اشک فشان نالیده
طاقتش رفته دگر
پای او سست شده
دل او بشکسته
به خدا خسته شدیم

به خدا خسته شدیم

پدرم! گر تو بیایی به خدا
من زتو هیچ تقاضا نکنم
لحظه ای از پیشت، جای دیگر نروم

هرچه دستور دهی
من بلافاصله انجام دهم
همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم
 جان زهرا برگرد

جان زهرا برگرد
دائماً می گویم:
 مادرم!
هر که رفته ست سفر برگشته
پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر…
پس چرا او سفرش طولانیست
او کجا رفته مگر؟!
او که هرگز دل بی مهر نداشت!
او که هر روز مرا می بوسید
او که می گفت برایش به خدا
دوری از ما سخت است
پس چرا دیر نمود؟
آری من می دانم، که چرا غمگین است
علت تأخیرش
من فقط می دانم
آخر آن موقع ها
حرف قرآن و خدا و دین بود
کربلا بود و هزاران عاشق

همه مسؤولین، چون رجایی و بهشتی بودند

حرف یکرنگی بود
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت

همه خواهرها زیر چادر بودند
صحبت از تقوی بود
همه جا زیبا بود
پارک هم بوی شهادت می داد

جای رقص و آواز
همه جا صوت دعا

کوچه ها راست و مردم همه راست
همگی رو به خدا
همه خط ها روشن
خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود
حرفْ از تقوی بود

اما امروز پدر
درد دل بسیار است
همهء آنچه به من می گفتی
رنگ دیگر دارد، یا بسی کم رنگ است

من که می ترسم
تنها به خیابان بروم
مادرم می ترسد
او به من می گوید:

در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها
چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است
همه عینک دارند
به نظر می آید
‌چشمشان معیوب است
راهشان پیدا نیست
 خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند

کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانی ها
جای زیبای شهیدان خالیست
یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نام‌های شهدا
یک یک از روی اماکن همه بر می دارند

از دل غم زده ما همگی بی خبرند
یا نه، بهتر گویم
بر روی اشک یتیمانِ شهید
جُنگ شادی دارند

سرقت مال عمومی هنر ست
حرف از آزادیست

حرف از رابطه با آمریکاست

آری من می دانم
علت غصه و اندوه تو بابا این است

پدرم من این بار
می نویسم که اگر
بازگشتن ز برایت سخت است
ما می آییم بَرَت
تو فقط آدرست را بنویس
در کجا منزل توست
مادرم می داند
او به من می گوید
پدرم پیش خداست
در بهشتی زیباست
با همه همسفرانش آنجاست
خانه اش هم زیبا ست
 حضرت خامنه ای هم می گفت
دخترم غصه نخور
پدرت خندان است
دوستت می دارد
تو اگر گریه کنی
پدرت هم به خدا می گرید
همه شب لحظه خواب
پدرت می آید،‌صورتت می بوسد
دست بر روی سرت می کشد او
من از آن لحظه دگر
شاد و خوشحال شدم
از خدا می خواهم تا که جان در تنم است
تا حیاتی باقیست
  رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود
چهره زیبایش،‌چون جمال مه تو
شاد و پر خنده بود
من به تو قول دهم، که دگر از این پس،
اینهمه اشک غم از دیده نریزم بابا
همچو مادر دیگر
از فراغ رویت، نیمه شب نوحه و زاری نکنم

  تو فقط ای پدرم، از خدایت بطلب
که من و مادر و این امت اسلامی ما
همگی چون تو پدر
راه ما راه شهیدان باشد
دائما ً بر سر ما
سایه رهبر و قرآن باشد
پدرم خندان باش
 من به تو مفتخرم

من به تو مفتخرم    
زهرا ناصری