ساحل آرامش

علیرضا قزوه

دیر آمدی به خویش که دریا ز سر گذشت

محکوم سرنوشتی و تسلیم سرگذشت

سهراب را ندیدی و خنجر زدی به خویش

این بار نیز رستم من از پسر گذشت

رحمت بر آن پدر که به داد پسر رسید

نفرین بر آن پسر که ز عهد پدر گذشت

تیری زدم به چشم تو و کارگر نشد

زخمی زدی به جان من و از جگر گذشت

امروز نی سواری تو در گذار کیست؟

دیروز تکسوار من از این گذر گذشت

رقصی مکن که شعبدة این و آن شوی

دل برهوی مبند که از ما دگر گذشت

گفتم مگر به علم و ادب مایه ور شوم

عهد ادب به سر شد و دور هنر گذشت

فردایش از ترانه و باران لبالب است

از باد صبح هر که سبکبارتر گذشت

یارب مقیم ساحل آرامش توام

آن تاب و تب سر آمد و آن شور و شر گذشت

                                 یازدهم دی ماه 1388