تجربه توزیع جزوه انتخاب روشن در نمازجمعه ابرقو

به هر حال ما هم مانند نماینده نامزدها ایستادیم دم درب مصلی و جزوه ها را دست گرفتیم. موقع دادن جزوه سعی می کردیم به نحوی جزوه را معرفی کنیم هر چند که کار آسانی نبود. توزیع محصول فرهنگی در دانشگاه واقعا با توزیع آن در جامعه فرق دارد

وبلاگ مهتد از تجربه توزیع جزوه انتخاب روشن(دیدگاه‌های امام خمینی پیرامون انتخابات مجلس شورای اسلامی) در نماز جمعه شهر ابرقو اینگونه نوشته است:

جزوه انتخاب روشن را برداشتم و رفتم ابرقو(یا همان ابرکوه). بنا داشتم به یکی از بچه های مسجدمان بدهمش. با ماشین یکی از بچه ها راه افتادیم تا جزوه را به آنها بدهم. پیشنهاد شد که جزوه را در نماز جمعه توزیع کنیم. یکی هم پیشنهاد داد که قبلش امام جمعه را توجیه کنیم که در خطبه هایش اشاره ای به این جزوه بکند تا مردم اهمیتش را بفهمند. با ا مام جمعه که صحبت شد ایشان از توزیع جزوه استقبال کردند ولی حاضر به معرفی آن در خطبه ها نشدند.اما گفتند که محتوای صحبت های من سخنان امام و رهبری در مورد مجلس است.

برایم جالب بود. خیلی از بچه های شهرستان هم مستعدند و هم مشتاق. تنهایکی باید آنها را کمی هل دهد. نمونه اش اینکه مدت ها قبل در جمعی از پیام قطعنامه امام گفتم و ضرورت های خواندش. جلسه بعدش دیدم یکی از بچه ها رفته بود در اینترنت گشته بود و پیام طولانی قطعنامه را گیر آورده بود و خوانده بود. در حالیکه در دانشگاه یک عده مذهبی هستند که جزوه آماده و مرتب شده پیام را هرکارشان کنی حاضر نیستند بخوانند.

جزوه انتخاب روشن را بردیم برای کپی. به رفیقم گفتم یک کپی حزب اللهی پیدا کن  تا با تخفیف برایمان کپی بگیرد.

رفتیم مغازه. اسم و نشانی سایت جنبش را با غلطگیر گرفتیم و دادیم برای کپی.

یکی جزوه ها را درون دستگاه منگنه می گذاشت، یکی دسته منگه را پایین می آورد و دیگریمان تا می زد.

در حین کار کردن گفتم میدانی که این کارت مصداق امر به معروف ونهی از منکر است، آن هم از مراتب بالالیش. رفیق کارمندم خوشش آمد.

یکی از دوستان که از این حال و هوا و کپی گرفتن جزوه که شبیه کپی گرفتن اعلامیه های امام بود، کیفور شده بود گفت که یاد زمان انقلاب افتادم، آن یکی هم گفت، الان هم همین طور است. این بار من کیفور شدم!

حدود سیصد جزوه برده شد نماز جمعه. موقع خروج مردم از مصلی. نماینده ها شروع کرده بودند به توزیع تبلیغاتشان. همهمه بود و مردم دنبال جمع کردن تبلیغات.

فروش و توزیع محصول فرهنگی با توزیع و فروش آدامس فرق دارد. باید پیش یکی رفت و یادش گرفت. خیلی ها مثلا میخواهند خیر برسانند، ولی آبروی محصول فرهنگی و توزیع و فروش  مسئول فروش و همه را با هم میبرند. بگذریم..

به هر حال ما هم مانند نماینده نامزدها ایستادیم دم درب مصلی و جزوه ها را دست گرفتیم. موقع دادن جزوه سعی می کردیم به نحوی جزوه را معرفی کنیم هر چند که کار آسانی نبود. توزیع محصول فرهنگی در دانشگاه واقعا با توزیع آن در جامعه فرق دارد.

فیدبک های مردم جالب بود. بعضی همان اول می گفتند این برای کدامشان است؟ یک می گفت من تقویم میخواهم فقط تقویم! یکی میگفت ها! این به درد میخورد. یکی بدون هیچ واکنشی رد می شد، یکی…

از همه اینها جالب تر برایم این بود که یکی آمد و گفت آب نبات دارد یا نه؟

 این چه سوالی است، چرا این سوال برایش پیش آمده؟ می خواست متلکی بندازد یا واقعی بود؟ بعد از تمام شدن کارمان جالب ترین توزیع تبلیغات را دیدم. یک تبلیغ بومی بومی. معلوم بود که بین مردم بر خورده است. طرف یک بسته آب نبات چسبانده بود به کاغذهای تبلیغش. شبیه چیزی که ابرقویی ها(یا همان ابرکوهی ها) به آن میگویند مشکل گشا.

با مردم شهر که صحبت می کردم نوعی پاکی و با صفایی درونشان بود و در کنار آن عدم آگاهی بالا از اوضاع سیاسی و سیاسی کاری های مجلس. تحلیل ها را هم میدیدم چندان قوی نبود. هنوز خیلی جای کار دارد. خوش به حال آنهایی که کارشان این است.

تجربه توزیع جزوه در نمازجمعه چند دست آورد برایمان داشت که از همه ی آنها مهمتر رهبری بچه های حزب اللهی منفعل است. اینکه به نحوی بچه های انقلابی مسجد و محله و شهرستان را جمع کرد و به کمک آنها نیروهای مذهبی را تربیت کرد. تربیتی که از دل آن چندین مدیر و مسئول حزب اللهی بیرون بیاید.