رفتن به بالا

دریای چشم‏های آوینی

حسین عابدپور، کانون بسیج هنرمندان فریدونکنار مازندران

تقدیم به سید شهیدان اهل قلم

 – چشمان آوینی چون آئینه‏ای است که می شود هشت سال حماسه و رزم ِ رزم آوران نور را در آنها دید.

– وسوسه دانستن رازی که در درخشش چشمان آوینی است انسان را به زانو در می آورد.

– آوینی با چشمان راز آمیزش، «روایت فتح» را جاودانه روایت می کند.

– نمی دانم چه سرّی است که وقتی نگاه به نگاه او(آوینی) می دوزم، احساس شرمندگی عظیمی به سراغم می آید. مطمئناً این چشمان هر کس را که تسلیمش شود با خود به جایی خواهد برد. بی شک این چشمانِ دلِ خودمان است که پشت عینک سید مرتضی، نوازشگرانه و آرام آرام قصد بیداری ما را دارد.

– حتی در عکس نیز، این چشم ها قدرت روح خود را آشکار می کنند و از خدا سخن می گویند.

– بی گمان چشم های آوینی، آن دلی را بیشتر جذب نگاه دلنوازش می کند که جذب نگاه های دیگر نباشد.

– عمق کدام اقیانوس ژرفای نگاه تو را دارد؟

به رفیقهام گفتم اگر می خواهید ماهی معنا صید کنید، بیایید با هم برویم به دریای چشم های شهید آوینی!

– دو چشمونت بیش از دو بیتی های بابا طاهر، پرده از رخ معشوق برمی‏دارند. این چشم ها در عالم تجرّد عریان تر از طاهرند.

– ای آوینی! تو با یک چشم، غزلیات پر احساس شمس ولایت می سُرایی و با دیگری، مثنوی پر از حکایات و حکمتِ فتح را روایت می کنی.

– سید اهل قلم، از آفتاب چشمت برای ثبت واقعیت و مهتاب چشم دیگر برای عکاسی فراتر از واقعیت بهره می گیرم و در یکی از عکس ها به مدد موسیقی چشمان توست که رقص شعله شمع بر مزارت همچون زندگی تو که رقصی به سوی خداوند بود، تداعی کرده و پرندگان احساس و الهام را از آسمان حماسه و عرفان بر زمین کادرِ عکس سرازیر می کند.

– در گندم زار نگاه تو، تکلم طلایی ات می رقصید

نقش می بست رنگِ آسمانیِ تبسمّت

و موج می زد نجابت ژرف دریایی ات

مسمّم ام با سیری معنوی در کرانه عمیق چشمان تو

مروارید های زیبای الهام و اشراق را صید کنم

و از دیگر سویِ تهِ دشتِ نگاهت

بگیرم عکسی از آن همه سروها و صنوبرهای ایستاده در آن

که پیشانی بند یا مهدی(عج) ادرکنی بر پیشانی دارند.

در عدسی چشمانت دیدیم دردِ گلهای پرپر و سوزِ نخل های بی سر را.

تو پر از حادثه و لبریز از عشق و سرشار از عرفان روایتگر حماسه بی نظیر دوران بودی. تا عطر شکوفه های عاشورایی در هر زمان در دل و جان نسل های آتی جاری شده تا دانه های شجاعت و عفت و حکمت و عدالت خواهی و… در آن بروید.

با لنگر نگاهت واژه عبدالله را ترجمه و تفسیر کردی تا استقامت را بیاموزی. با صدای دلنشینت در «روایت فتح»، آیه های قداست نازل می شدند.

–        آقا مرتضی، صدایت رنگ صحیفه سجادیه داشت و واژه هایت بوی نهج البلاغه.

تو بلبل شیدای نغمه سرای عرفانِ خون رنگ حماسه ای!

آن کس که یک بار صدایت بشنید، قطعاً سرود بهار فتح را جز با حنجره معجزه آسای تو رضایت نمی دهد

وچشمانت پلی میان لیلی و مجنون عالم معناست،

دماوند نگاهت فوران آتشفشان عشق را در فردایی دیگر نوید می دهد.

– آفتاب، آفتاب گردانِ آفتابِ چشمان تو شد و دریا دلان دلِ دریایی شان را در نگاه تو شستشو می دهند.

– در انتهای قلمروِ صدایت چه آوایی است که هوش از سر و دلِ شنونده ربوده و او را بی پروا به شناگری در دریای بی انتهای چشمانت وا می دارد.

– وقتی فروردین 72، با قهقهه مستانه اذان شهادت به لب آوردی و به لبخند خدا پاسخ دادی، بهار لبریز تو شد.

– چشمان تو ناب ترین عکس از مفهوم بی قراری است که بی قراری مرغ روحت را برای پریدن تجسم می دهند.

– راهی که برگزیدی در ادامه به مرتبه ای رسیدی که صلابت صخره از رهرو طلب می کرد که تو تنها شدی،

البته تنهای تنها که نه،

 تا اینکه بالاخره چه جانانه فکِّ بغضِ تنهایی ات را در «فکّه» شکستی

و تو نیزپریدی،

و به زبان حال گفتی «نه خود می روم او مرا می کشد/ کَهِ سرگشته را کَهرُبا می کشد»

– آن لحظه که چشم در چشمان تو می دوزم خود حقیقی ام را از لابه لای آوار دل مشغولی های روزمرگی بیرون کشیده می یابم و یک نفس راحت می کشم.

– آوینی، عارفی رزم آور، که هر روز از پس چشمانش بیداری بیشتری جوانه می زند و زمین و آسمان را به هم پیوند می دهد. او با سه ابزارِ «واژه»، «نگاه» و «صدا»، مدام پنجره باز می کند رو به تجلّی.

– انعکاس حنجره اوست که از دورها نجوایی ما را به خود می خواند و این است راز آیه های کلام روح پرور او.

و دو چشمانش در عکس مزارش به مانند دو پنجره ای است که طوفان با خود برده است و تنها چهار چوبش بر جا مانده است.

– او در شب زندگی ما نگهبانی می دهد. دریغ از یک پلک زدن. بی گمان این بیداری ابدی اوست که به تصویر در آمده است. «روایت فتح» با او زیباترین و واقعی ترین پلی بود برای گذر به سرزمین نور، به خدا.

– با «آیینه جادو»یت حتی پس از قبول قطعنامه نیز زمان را متوقف می کردی.

با چه مهارتی، تمام عظمت عشق و جسارت شیر مردانی چون خود را به اشراق در می آوردی  و قلم ات، دل را رنگ روشن ایمان می زد. صبغه الله!

– شبهای زیادی است که سرمشق مشی تو را با همه وجود سیاه مشق می کنم، به امید روزی که نگاهم چون نگاهت تا امتداد افق قلب گسترش یابد تا چشمانم چون چشمانت آسمان ها خلوص و خورشیدها عشق را در مردمکِ خود نهان داشته باشند.

– در چشمان رویایی ات سفر می کنم تا درِّ معرفت را برای دل بی چیزم به سوغات بیاورم.

– امشب با مهتاب یاد تو نشسته ام تا با تلألوی مروارید کلام تو اتاق خالی دلم نور و ضیاء بیاید.

– از خدا می خواهم برای همیشه در ژرفای دریای نگاهت مستغرق باشم. چون تیزی نگاهت نفس اماره را رام می کند.

– برق چشمانت در آخرین عکس از تو که بر سینه سنگ مزارت آویخته است، بی شک سوخت از دلِ پُر آه و سوزناکت می گیرد.

– سرو تنهایی‏ات تا عرش خدا بالا رفت و از آن عروج برنگشت مگر با دستان پُر، با عطیه شهادت. چون پیش از تنت، دل را از دنیا بیرون برده و مراسم قربانی نفس را به زیبایی تمام به اجرا گذاشته و سر بلند بیرون آمده بودی.

– بگذاریم عطرِ دل انگیزِ واژه هایش  و رایحه خوش روایتش دلِ خواب آلوده ما را دیگر بار بیدار سازد.

– باغبانان عرصه فرهنگ و هنر در دشت خشکیده ادب و هنر برای خلق گلستانی دیگر باید نماز باران را به سمت تو بخوانند که حقیقتاً تفسیر و تجسم هنرمند مسلمانی.

– نگاهت ریشه در سکوت دارد و سکوتت با خدا پیوند دارد.

– «فکّه» سکّوی پرش ات، جایی که پا روی همه دنیا گذاشتی و از آن جا به شقایق ها پیوستی.

– در اوج دوندگی ات برای شهیدان، وقتی پاهایت روی مین رفت از ذوق، دو بال در آوردی. بال هایی پُر از شوق پرواز. از همان جا دگردیسی ات آغاز شد.

– اندوخته های دل و ذهنش در کتابِ چشمانش مرقوم شد.

اگر الفبایش را در مدرسه عشق خوانده ای،

پس در قرائتِ محتوایِ چشمانش بی سواد نیستی.

الحمدلله رب العالمین

15/1/1391