رفتن به بالا

تو که می‌خواهی بر گردن‌کشان بتازی، ابتدا در خویشتن بتاز

شهید مهدی رجب‌بیگی – تو كه از سختي و رنج دوران به دوران خويش خزيده‌اي تا بر گرد عاقبت خويش بگردي و سر به تقدير خويش سپرده‌اي تا خود را رود خروشان خلق نسپاري، به پاخيز و خلق را شعر جهاد بياموز تا از ماندن بگريزند و بر رفتن به پا خيزند.

تو كه مي‌خواهي در خط انقلاب بماني و تا رسيدن به قله‌ي پيروزي بروي و از چشمه‌ساز توحيد بنوشي، بايد كه دوباره انقلاب كني. انقلاب از «خود ديروز» به «خويش فردا» و از «فجور» به سوي «تقوي» و از «مرداب» تا «دريا» و از «زمين» تا «سما» و از «خود» تا «خدا».

تو كه مي‌خواهي اسير «ظلم ظالمان» و «جهل جاهلان» «كفر كافران» نشوي و در صحنه‌ي پيكار حق و باطل از ايمان دست نشويي و راه را تا رسيدن به فلاح بپويي. هر روز انقلاب كن. انقلاب از «عادت جاهلي» تا «خلق خدايي» و از «حالات حيواني» تا «خلق آدمي». تو كه مي‌خواهي توحيد را از ابراهيم بستاني و بر خطر سرخ تاريخ بنشاني و با قيام محمد و علي و فاطمه و حسين تا روزگار حاضر بكشاني و هم‌راه محرومان به قله‌ي فتح برساني و از آن‌جا از قلب امام به سينه مردم، و از دست مردم به سينه تاريخ بسپاري، بايد خود را از چنگال شرك ديروز بازستاني و به توحيد امروز بنشاني و به درون جامعه بكشاني و تا برج آسمان برساني و به راه خدا بسپاري.

تو كه مي‌خواهي هم‌واره بر گردن‌كشان بتازي و بر ويرانه‌ي كاخ‌شان امتي نمونه بسازي بايد كه ابتدا در خويشتن بتازي و خودي نوين بسازي.

تو كه مي‌خواهي از لباس «حيوان ناطق» به در آيي و خود را به جامعه‌ي «انسان كامل» بيارايي و از «ابزار مولد» به سوي «انسان موحد» بگرايي، از «ظلمت خودبيني» به سوي «حكمت خودسازي» هجرت كن.

تو كه مي‌خواهي در زنجير اسارت «ماندن» نماني و همراه كاروان «رفتن» بروي تا در خط «هدايت» به دروازه‌ي «انسانيت» برسي و چون رسولان بشير «فلاح» و «خداگونگي» شوي در قفس حقير «بودن» نماني و از پوكي «ماندن» به پاكي «شدن» بروي.

تو كه مي‌خواهي ستون‌هاي كاخ جباران فرواندازي و بر دروازه‌هاي شهر ستم برج رهايي بسازي و بر فراز قله‌ي تقدير پرچم توحيد بياويزي، ناقوس بيداري خويش را بنواز و آتش هوشياري خود را بيافروز.

تو كه مي‌خواهي تا چون مرداب نباشي و چون دريا بخروشي. و از آفتاب نهراسي كه نور را بپرستي به پا خيز و چونان نذيران دل تيره شب را به خنجر سپيدي بشكاف تا در انفجار صبح تابش، خورشيد را به تماشا نشيني.

تو كه مي‌خواهي خلقي را از نيمه‌ي راه شرك و تباهي بازگرداني و تقدير امتي را از سيه‌روزي به پيروزي برگرداني، خود را بگردان و سرچشمه‌‌ي تباهي را در نفس خود بميران.

تو كه مي‌خواهي به سرنوشت خلق بيانديشي و در راه برقراري قسط و عدل بكوشي و بر دشمنان بشريت بخروشي از «خودانديشي» بپرهيز و با «خودخواهي» بستيز و به «خودسازي» بپرداز.

تو كه مي‌خواهي از دره‌هاي پليدي و پستي گذر كني و بر ستيغ كوه‌هاي تقوا و درستي نظر كني و در معراج به اوج آسمان ايمان سفر كني از تن خاكي خويش گذر كن و بر روح خدا در خود نظر كن تا از «خود» به سوي «خدا» سفر كني.

تو كه مي‌خواهي بذر قيام را در كويرستان هر ديار بيافشاني و نهال انقلاب را در زمين هر ستم‌كده بنشاني، بذر «فلاح» در تن خويش بيفشان و نهال وجود خود را در دشت «تزكيه» بنشان. تو كه مي‌خواهي در رودخانه‌ي آدميت جاري شوي و در خط تكامل انسانيت به خلق ارزش‌هاي نوين بپردازي و با زشتي‌ها بستيزي و از كژي‌ها بگريزي و با نيكي‌ها بياميز.

تو كه مي‌خواهي درخت انقلاب بر دهد و خون شهيدان ثمر دهد، ديوار اسارت بشكند و شكوفه‌ي‌ عدالت بشكفد، شب جور برود و صبح نور بيايد، خود را از «دل‌بستگي به شرك» به «پيوستگي با توحيد» و از «وابستگي به خود» به «وارستگي تا خدا» بگردان.

تو پيامبر اين عصري و بايد مدينه‌اي دوباره بسازي، تو ابوذر اين نسلي، و بايد بر مستكبرين زمانه بتازي.

ارسال دیدگاه