یادداشتی به مناسبت یکمین سالگرد فقدان محمد جواد جلالفرد

محمد جواد جلالفرد درد جامعه را در سینه احساس میکرد

می شود به دو صورت کلیشه ای و کلی ماجرای فوت برادر جلال فرد را دید. نخست این که: یکی از دوستانمان که با هم میرفتیم فوتبال و بعد فلافل میخوردیم و بعدش هم خیابان ملاصدرا را متر میکرده ایم تا نیمه شب و…فوت شده حالت دیگر نیز این است که: یک حزب اللهی ساده […]

می شود به دو صورت کلیشه ای و کلی ماجرای فوت برادر جلال فرد را دید.
نخست این که: یکی از دوستانمان که با هم میرفتیم فوتبال و بعد فلافل میخوردیم و بعدش هم خیابان ملاصدرا را متر میکرده ایم تا نیمه شب و…فوت شده
حالت دیگر نیز این است که: یک حزب اللهی ساده و مثبت و مخلص که گاهی میرفته راهپیمایی و هیئت و با دوستانش نیز مهربان بوده و درعین حال کاری به کار کسی نداشته و او به “همه” عشق میورزیده و متقابلا “همه” به او “عشق” میورزیده اند و …از دست رفته است.
همین؛هیچ؛تمام!
اما آن چه که واقعیت دارد و مهم است آن است که “جواد”؛ هیچ کدام از حالات بالا نبود…

او یک انسان “متوسط” نبود با درد های متوسط و تمایلات کسالا بار متوسط و یک زندگی روزمره ی عادی و نرمال یک انسان “بی طرف” و ” ممتنع” و “بی موضع ” و ساکت و یخ و آرام و بی انگیزه و افسرده و الاف و دوست داشتنی….!

جوانی که “شوری” غذا او را بر مادر “بشوراند” و اعتصاب کند و ….
انسانی با غیظ و غضب ها و روابط و قهر ها و آشتی های فردی و شخصی…
او “به هیچ عنوان” و “به هیچ عنوان” چنین جوانی نبود

آنان که جواد را میشناختند حتما تصدیق میکنند که او انسان شوریده حال و پیگیر و درگیری بوده است که بیش از درد خود ؛ درد جامعه را در سینه احساس میکرد و حقوق “خلق” و “خالق” را به حقوق شخصی خودش ترجیح میداد.
همان اندازه که صوم و صلاه را فریضه میدانست ، پیگیری حقوق بیچارگان و دور افتادگان و مظلومان و مستضعفان را نیز واجب میدانست و با همان صلابت و ایمانی که نماز اقامه میکرد در راه اقامه “عدالت” میکوشید که فرمود : لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ

قهر ها و صلح ها و خصومت ها و رفاقت هایش عمدتا برای مردم و در راه خدا بود
بر سر “بسط عدالت اجتماعی” و آزادی خواهی و تامین حقوق مردم و خدا تعارف نداشت و به همین جهت همانطور که دوستان و رفقایش و مردم و محرومین به او “عشق” میورزیدند ؛ عده ای از او متنفر بودند!
و چه “عشق” شور انگیز و چه “تنفر ” مقدسی..

و به عقیده حقیر از بزرگترین افتخاراتش و از برجسته ترین فضایلش و از مهم ترین وسایطش برای آن که به خدا عرضه کند و از قبل آن توفیق و رحم و پاداش از خداوند امید داشته باشد همین “عشق” و همین “تنفر” الهی است؛ که به راستی اسلام مکتب بیطرف ها و ترسو ها نیست: انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولی لمن والاكم و عدولمن عاداكم…
کسانی که به واقع در بند این مکتب باشند همواره و همه روزه و در هر کجا که باشند با حق خوران و شکم بارگان و خاندان سالاران و ویژه خواران و باند بازان؛ سر ستیز دارند و به راستی جواد چنین بود….
و تجمعاتی که برگزار میکرد و بیانیه هایی که مینوشت و تلاش هایی که می نمود همه گواه همین مدعاست
و همه این ها در آمیخته بود با چهره ای مصمم و نورانی و گام هایی قرص و توانی بالا و موهایی قهوه ای و لهجه ای لری…!
که “تابوت” هیچ کدامشان را از خاطر پدر و مادرش و دوستانش و انقلابیون و متقاضیان مظلوم مسکن مهر و تجمع کنندگان جلوی باغ فرزانه و کتک خوردگان آی پی سی و متحصنین برجام و حق خواهان و دادگرانی که میشناختندش نخواهد گرفت….
والله والله انا لانعلم منه الا خیرا
الفاتحه مع الصلواه

مراسم سالگرد:چهارشنبه-بیست و پنجم اسفند_یاسوج

*یادداشت از حسین شهبازی زاده